تبلیغات
اس ام اس برای همه
اس ام اس برای همه
صفحه اصلی آرشیو مطالب ارتباط با مدیریت نسخه اتوم نسخه موبایل RSS
» بقیه در ادامه مطلب ( جمعه 10 خرداد 1398 )
» جدیدترین پیامک های فاز سنگین و غمگین مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» پیامک های غمگین و تنهایی مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» استاتوس های جدید و خنده دار مرداد ماه ۹۲ ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های خنده دار مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های تریپ لاو عاشقانه جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس شکست عشقی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های مناجات با خدا جدید مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس سنگین فلسفی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های معنی دار زیبا مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس بی وفایی و بی مرامی جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس خیانت نوشته های گله و شکایت نامردی مرداد ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس فلسفی و جمله های مفهومی و سنگین مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های ویژه شهادت حضرت علی رمضان 1392 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید پیامک عاشقانه و رمانتیک ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های فاز بالا و غمگین ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های نیش دار و کوبنده ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس خنده دار ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» متن و نوشته کاریکاتوری ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس های غمگین و فاز بالا جدید 92 ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های غمگین فاصله ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» پیامک های زیبا و عاشقانه ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس خنده دار جدید تیر ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های عاشقانه تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس طنز تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های زیبا درباره غرور ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های ضد حال زدن به دخترها 92 ( چهارشنبه 29 خرداد 1392 )
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

موضوعات سایت
» مطالب متفرقه (8)
» اس ام اس ورزشی (1)
» اس ام اس شب امتحان (9)
» اس ام اس مذهبی (10)
» اس ام اس فلسفی (161)
» اس ام اس رفاقتی (4)
» اس ام اس جملات قصار (12)
» اس ام اس انگلیسی (12)
» اس ام اس تکان دهنده (4)
» اس ام اس درمورد سیگار (9)
» اس ام اس سخنان بزرگان (39)
» اس ام اس ولادت معصومین (7)
» اس ام اس وفات معصومین (12)
» اس ام اس متفرقه (31)
» اس ام اس پـَـ نـَـ پـَـ (41)
» اس ام اس شعر (38)
» اس ام اس خداحافظی (7)
» اس ام اس سنگین و فازبالا (19)
» اس ام اس بی قراری (3)
» اس ام اس بی وفایی (5)
» اس ام اس رمانتیک (25)
» اس ام اس گریه دار (88)
» اس ام اس جملات تیکه دار (50)
» اس ام اس دل شکسته (43)
» اس ام اس غمگین (251)
» اس ام اس ضد پسر (27)
» اس ام اس ضد دختر (32)
» اس ام اس پرسشی و معمایی (5)
» اس ام اس با موضوع خداوند (33)
» اس ام اس تبریک تولد (23)
» اس ام اس مناسبتی (18)
» اس ام اس تبریک کریسمس (5)
» اس ام اس خنده دار و سرکاری (245)
» اس ام اس آشتی کردن (5)
» اس ام اس صبح بخیر (3)
» اس ام اس شب بخیر (6)
» اس ام اس بوسه (12)
» اس ام اس انتظار (6)
» اس ام اس جدایی (31)
» اس ام اس خیانت (9)
» اس ام اس دلتنگی (74)
» اس ام اس تنهایی (63)
» اس ام اس احساسی (61)
» اس ام اس عاشقانه (501)
آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

بهترین چت روم فارسی زبانان

داستان باران
طپش های تند قلبش را با تمام وجود احساس می كنم ، دستهای یخ زده اش را محكم در میان دستهایم می فشارم و به صورتم می چسبانم ، نم اشكهایش ، گونه ام را خیس می كند، می بویمش ،می بوسمش و محكم در آغوشم و به سینه ام می چسبانمش ... او پاره تن من است ، همه وجودم ، همه رویاها و آرزوهایم در وجود اوخلاصه شده است . (باران ) من ، (باران ) مهربان مادر;
چه كسی باورش می شد، سرنوشت دستهای پنهانش را اینگونه به بازی بگیرد، چگونه می توانستم باور كنم ، دخترم بازیچه این سرنوشت شوم باشد؟!
وقتی مجبورم هر هفته او را تا سر كوچه بدرقه كرده و به دست پدرش بسپارم و دوباره گردشی به عقب كرده و به آن كوچه تنگ و خانه دلتنگ بازگردم ، تمام وجودم در آتش می سوزد، او بی گناه و معصوم ، به گناه پدر و مادرش می سوزد. هربار او وقت رفتن ، حالش خوب نیست ... وقتی می آید شاد است و سر حال ، لباسهایش كثیف است ، اما سعی می كند لباس تمیزی را كه از دفعه قبل یواشكی گوشه كمد پنهان كرده روی لباسهای كثیف بپوشد، تا دل مادرش گرم باشد كه دخترش راحت است . او كه می آید، آنچه دوست دارد رابرایش فراهم می كنم ، غذای مورد علاقه اش قورمه سبزی است و مثل خیلی از بچه ها، پیتزا رادوست دارد.
من با هر آنچه در توان و امكان باشد سعی می كنم هر دو را برایش فراهم كنم ، بعد حمامی داغ كه معمولا یكی دو ساعت طول می كشد،چون حمام و نشستن در وان آب گرم برای ملوسكم ، بهانه ای است تا از دردهای دل كوچكش برایم نقل كند. از این كه چطور در خانه پدر، ناچار است ، ناملایمات رفتار تند او وچوقلی های نامادری و بعد هم تشرهای مادربزرگ و عمه و دست آخر هم كتك های پدررا تحمل كند. من سعی می كنم حرفش را قطع كنم ، و او را با اسباب بازی هایی كه داخل وان حمام برایش گذاشته ام سرگرم كنم . ذهن كودكانه او خوب این چیزها را درك می كند به خاطرهمین اغلب وقتی به میان حرفش می آیم ، مرامی بوسد و آرام می گوید، ناراحتت كردم مامان ،هی به خودم قول می دم بهت نگم ، چقدر سخت بهم می گذره ، ولی یادم می ره ، تازه من كه به جزتو كسی رو ندارم تا باهاش درد دل كنم ; سوسن جون توی مهد می دونه كه من پیش بابامم ،نمی دونم از كجا می دونه با این حال ، با این كه گفته هر وقت دلت گرفت یا از چیزی ناراحت بودی بیا پیش خودم ، نمی تونم واسش حرف بزنم ، من اونو دوست دارم ، ولی نمی تونم باهیشكی مثل تو درد دل كنم ... دیگه قول می دم چیزی نگم كه تو ناراحت بشی .
دلم هزار تكه خون است ، اما نمی دانم چه كنم ؟ای كاش می توانستم زودتر از رسیدن سن باران به 9 سالگی كاری كنم تا او مال من شود. او فقطهشت ماه است كه پیش پدر و زن پدرش زندگی می كند، اما هر ساعت از این مدت برایم مثل صدسال زجرآور و طاقت فرساست ، ولی مطابق قانون فقط هفت سال بچه نزد مادر می ماند و بعداز آن با رسیدن دختر به سن تكلیف در صورت گرفتن (حكم رشد) می توانم با نظر و علاقه خودباران ، كه دوست دارد، پیش من باشد، او رادوباره نزد خود باز گردانم .
- بابا گفته مامانت كور خونده ، نمی دونه من قبل از اون كه بتونه تو رو ازم پس بگیره ، واسه همیشه تو رو ازش جدا می كنم !
دلم از شنیدن این حرف مدتی است آتش گرفته ، (بیژن ) كه روزی عاشق سینه چاك من بودو نزدیك به یك سال و نیم با هر آنچه می توانست و هر آنچه بلد بود، من و خانواده ام را تحت فشارگذاشت تا رضایت مان را برای ازدواج جلب كند،ناگهان در كم تر از 11 ماه از زندگی مشترك ، رفته رفته به كوه یخی مبدل شد، كه باورش برای هیچكس میسر نبود. تا قبل از آن وقتی ازدعواهای مادر شوهر و عروس می شنیدم خنده ام می گرفت ، این حكایت ها را قصه های واهی خاله زنكی تلقی می كردم ، وقتی كانون گرم و عاشقانه من و بیژن كم كم با دخالتهای پنهانی و موذیانه مادر و خواهرش رو به سردی گذاشت ، اولین چیزی كه ذهنم را به خود مشغول كرد، این بود كه خیال می كردم شاید پای زن دیگری باز شده ،باورم نمی شد آن مادر به ظاهر مهربان بیژن كه اغلب با هدایا و عیدی فرستادن گاه و بی گاه دستپختش ژست مادرانه به خود می گیرد، در پس پرده چگونه شوهرم را علیه من تحریك می كند.این برای من كه هرگز نمی توانم برای كسی كه ازاو بیزارم نقش بازی كنم ، آنقدر ماهرانه و اغواكننده بود كه هنوز هم گاهی به كل ماجرا شك می كنم .
در عوض من او را اگر گفتن مادر مبالغه آمیزباشد، لااقل به اندازه یك خاله دوست داشتم .اغلب غصه تنهایی او و دخترش را می خوردم ودلم می خواست لحظات شادمان را با او تقسیم كنم . حتی در این جور مواقع به پدر و مادر خودفكر نمی كردم . اما او بالاخره زهر خودش را درزندگی ام ریخت . گاهی به این نتیجه تلخ می رسم كه بعضی از دختران جوان حق دارند كه از همان روزهای اول تشكیل خانواده ، كج دار مریض بامادر شوهر و خانواده شوهر رفتار می كنند، یا باسیاست های دو پهلو باعث می شوند پای شوهرشان از خانه مادرش بریده شود. وقتی به عقب برمی گردم و زوایای متعدد و متناقض رفتارخانواده بیژن با خود و خانواده ام فكر می كنم ، ازخودم متعجب می شوم كه چرا آن همه مدت صبركردم تا آن قدر تحقیر شوم ، شش سال زمان كمی نبود... عمر خوشبختی ها كم تر از یكسال طول كشید و درست در زمانی كه من چهار ماهه بارداربودم ، فهمیدم دیگر از گرمی عشق بیژن خبری نیست ، او درست مثل خواب زده ای كه بیدار شده باشد، ناگهان به خود آمده و به یادآورده بود،بیشتر از آن كه به فكر خود و زندگی مشترك مان باشد مسئولیت دیگری دارد و آن نگهداری وانجام او امر ریز و درشت مادر و خواهرش است .آنها او را مرد خانه اشان می دانستند، به همین خاطر از همان روز نخست تمایل چندانی به ازدواج ما نداشتند، البته (بیژن ) تا آنجا كه توانست حقیقت را یا درك نمی كرد یا به روی خودش نمی آورد، از طرف دیگر تنها بهانه مادرش این بود كه (بیژن ) نه در آمد مناسبی دارد و نه خانه ای از خود، این در حالی بود كه پدر بیژن سالها پیش فوت شده و كلیه ارثیه اش به همسر وفرزندانش رسیده بود و آنها در خانه ای سه طبقه زندگی می كردند كه دو طبقه آن اجاره داده و باحقوق و در آمد حاصله از اجاره آپارتمانهایشان زندگی راحتی را داشتند.
او تا آنجا كه می توانست سعی می كردبچه هایش را وابسته به خود نگاه دارد. آنها عادت داشتند برای به دست آودرن هر چیز قبل از هرتلاشی دستشان را به گدایی جلوی مادر دراز كنندو او با ژست حق به جانب و منت مادرانه ای ، درخواست آنها را سریع تر از بر هم زدن پلك چشمهایشان جلوی روی آنها تقدیم كند. این شیوه عمل باعث شده بود، (بیژن ) هم به عنوان یك مرد هیچ وقت نگران و دغدغه ای برای همت و كار بیشتر نداشته باشد. او می دانست در نهایت هر جا كه گیر كند، مادر و مرحمتی های او هست تاخواست های ریز و درشت پسرش را به جا آورد.
هر مادری آرزوی خوشبختی فرزندش رادارد و هر مادری دلش می خواهد روزی مادربزرگ شده و نوه هایش را در آغوش گیرد.وقتی اولین بار خبر حاملگی ام را به مادر (بیژن )دادم انتظار شور و شعفی خاصی داشتم ، چیزی بالاتر از یك لبخند ساده گوشه لب كه بیشتر تلخ بود تا شیرین و تبریكی كه كمی از تسلیت نداشت .آن موقع درست نفهمیدم چرا او از شنیدن خبرتولد اولین نوه اش به وجد نمی آید، اما وقتی رفته رفته روزهای تیره و تار زندگی مشترك مان از راه رسید و مشاجرات من و بیژن بالا گرفت ، تا جایی كه پای دخالت مادرش به میان باز شد، اولین حرفی كه از سوی او به اصطلاح برای آرام شدن شنیدم ، نخستین كلامی بود كه آتشی بر دلم زد.
او بی محبا و بدون آن كه دلیل مشاجره امان رابپرسد، یا تلاشی در ایجاد آرامش داشته باشد، ازپشت تلفن خیلی جدی و خشك گفت :
- شیوا جون حالا فكر نمی كنی توی این گیر ودار بچه آوردن ، فكر سنجیده و مسخره ای بوده وحالا وقت بچه نبوده ؟
من كه زبانم بند آمده بود و تمام بدنم می لرزید، با صدای لرزان و گرفته و عصبی سعی داشتم ، آرام و با رعایت ادب یك جوری برای معنای مضحك عبارات او را در ذهن خود،تعبیری درست و سنجیده و منطقی بیابم ، به اوگفتم ، (وا... همه مردم ازدواج می كنند، تاخانواده تشكیل داده باشن و به دنبال اون بچه متولد می شه تا خانواده كامل تر و صمیمی تر وگرم تر بشه تازه دعوای ما كه چندان خطرناك نیست كه قرار باشه به جاهای باریك كشیده بشه كه وجود بچه اونو بغرنج تر بكنه ...) اما اوبی احساس تر از عبارت اول در پاسخ به من بالحنی كاملا تیزتر گفت :
- (بالاخره بهتر بود تا قبل از این كه به تفاهم نرسیدین پای یه بچه رو به این زندگی باز نكنین ،اینجوری دست و پاتون در مواقع ضروری واسه انجام هر تصمیمی بسته است .) من كه باورم نمی شد این حرفها را از زبان مادر شوهرم شنیده باشم ، انگار كابوس می دیدم ، او با حرفهایش نه مراو نه بیژن را آرام نمی كرد برعكس ، خواسته وآگاهانه آتش به وجود هر دو ما می كشید،بخصوص (بیژن ) كه انگار با حرفهای مادرش دوپینگ كرده باشد، خروشان تر و عصبی تر به طرف من حمله ور می شد. بعد از آن واقعه فهمیدم كه تنها هستم ، مخصوصا كه خانواده ام هرگز باورشان نمی شد، داماد بزرگ شان تو زرد ازآب در آید. من شوهرم را نزد خانواده ام به تابلویی از قدرت و احترام مبدل كرده بودم كه گفتن درد دل و رو كردن دست او و خانواده به ظاهر محترمش نه تنها دردی را از من دوانمی كرد، بلكه آسیب جدی تری به من می زد،پس خود را می خوردم و به رویم نمی آوردم كه چه بر من می گذرد.
رویاها و خیالات زیادی برای زندگی ، عروسی ،و بچه دار شدنم داشتم ، كه هیچكدامش محقق نشد. من هرگز فرصتی نیافتم تا از حاملگی ام لذت ببرم و قدر زمانی را كه با فرزندم در كنار همسرم می توانستم داشته باشم را بدانم .
او اغلب وقتی از كارهای تكراری شركت كه درواقع یكی از ارثیه های شوم پدری اش بود كه بامدیریت مادرش اداره می شد، به خانه برمی گشت ، مثل یك دیوار مقابل من می نشست وصفحات متعدد روزنامه ها را ورق می زد یاكانال های مختلف را به فاصله چند دقیقه عوض می كرد، او هیچ توجهی به رشد موجود غریزی كه در وجود من بزرگ و بزرگ تر می شد نداشت وهرگز به احساسات من اهمیت نمی داد نه آنچه می پختم را با میل می خورد و نه از آنچه كه پس ازتلاش سخت در اداره ، با تن و روحی خسته ، اماامیدوار در خانه انجام می دادم تا زندگی را برای او گرم تر و پر جاذبه تر جلوه گر كنم ، توجهی نشان می داد.
كم كم حس می كردم ، به یك عروسك كوكی تبدیل شده ام كه از صبح تا شب باید براساس قوانین (بیژن ) به همان برنامه های تكراری بپردازم . تا می خواستم چیز بیشتری احساس كند یاحرفی بزند، او لب به اعتراض می گشود ولحظه ای نمی گذشت كه كار به مرافعه و جر و بحث می كشید و دست آخر او آنقدر عصبی می شد كه باحمله ور شدن به سمت من و ترساندم كار را بانواختن یكی دو ضربه سیلی به صورتم یا مشتی به سرم به مرحله ای می رساند كه با اشك و آه و ترس از ناقص شدن بچه ام رها كنم و به گوشه ای پناه برم .
حالا كه به آن روزهای طاقت فرسا، نگاه می كنم ، می بینم طی سالهای گذشته او جز عذاب برایم چیزی نداشته است .
و علاوه همان بچه ای را كه نه خود و نه خانواده اش طالب به دنیا آمدنش نبوده اند، به زور و فقط به خاطر عذابم از من جدا كرده اند.
(باران ) دختر شاداب ، زیرك و تو داری ست .او وقتی فقط دو سه سال داشت ، وقتی سر وصدای پدرش بلند می شد، با حالت عصبی به سمت من نگاه می كرد و خیز برمی داشت ، مثل سپر بلا مقابل من ایستاد و جسورانه به پدرش نگاه می كرد و می گفت : باز دیگه چه بهانه ای پیداكردین كه مامانو اذیت كنین ؟!
بخاطر همین شیرین زبانی ها و زرنگی هایش سه چهار باری از دست پدرش كتك خورد، یك بار كه سیلی محكمی به صورت او زد، او نتوانست تعادلش را حفظ كند و عقب عقب رفت و روز میزشیشه ای وسط پذیرایی غلتید و قبل از آن كه من از پای در اتاق خواب بتوانم خود را به او برسانم (باران ) من با سر به روی میز و هر آنچه روی آن قرار داشت فرود آمد، بعد هم سرش به گوشه شیشه میز گرفت و پیشانیش شكافت ، در یك لحظه واقعا نفهمیدم چه شد؟ دلم می خواست بیژن رابكشم ... فریاد زدم
- باران ، باران من ... خدا لعنت كنه ... سر بچه شكست ...
باران كه انگار از آن ضربه و سیلی هر دو منگ وگیج شده بود، بهت زده و در حالی كه زبانش بندآمده بود فقط به سقف خیره شده و نه حرف می زد و نه عكس العمل نشان می داد. آن حادثه ،اگر چه با شش بخیه گوشه پیشانی (باران ) به ظاهرخاتمه یافت ، اما نتیجه اش ، اضطراب دایمی (باران ) شد كه اغلب باعث شب اداری و ترس اواز صدا و عكس پدرش شده بود. او دیگر حاضرنبود به پدرش نزدیك شود یا عكس او را درداخل قاب روی كتابخانه اش تحمل كند... وقتی صدای بیژن حتی برای سلام كردن بلند می شد،باران به سرعت در آغوش من یا پشت من پنهان می شد، گاهی هم خود را در دستشویی پنهان می كرد.
بیژن از این واقعه عبرت نگرفت ... اصلا برایش روحیه بچه و عكس العمل های او مهم نبود، اوخودش بچه مادرش بود، بچه ای كه هرگز بزرگ نمی شد تا بالاخره باور كند كه خانواده ای تشكیل داده و حالا دیگر مسئولیت فرزند خودش را بایدبه عهده گیرد.
از روانشناس گرفته تا وكیل همه معتقد بودند كه تنها راه چاره طلاق است ، باید (باران ) را نجات دهم . من نگران بودم كه با طلاق (باران ) را هم ازدست می دهم . پس ماندم و مبارزه كردم ... به امید آنكه بالاخره اتفاقی بیفتد...! تا آن كه آنچه فكرش را نمی كردم به وقوع پیوست ، (بیژن ) به بهانه مهمانی تولد (باران ) و این كه حوصله یك چنین مهمانی كه لزوما با حضور پدر و مادر من وخواهر و برادرم و خانواده آنان ، دوستان مهدكودكی (باران ) است ، ندارد مشاجره ای سخت را آغاز كرد و بعد از كتك مفصلی به من وباران هر دو ما را از خانه بیرون انداخت ...هیچوقت یادم نمی رود، درست سال گذشته درچنین روزهایی بود كه اتفاقا برف می بارید...راه پله سرد بود و همسایه روبرویی مان مهمان داشت ، من زنگ خانه مان را زدم ، اما او حاضرنمی شد در را باز كند و در عوض از پشت در فریادمی كشید و فحاشی می كرد، من با لباس خانه وبدون روسری و (باران ) هم با گرمكن نازك وشلوار كوتاه می لرزیدم وقتی دیدم چاره ای ندارم به ناچار زنگ همسایه روبه روی مان را زدم ،و خدا خدا كردم ، (لیلی ) كه استاد دانشگاه است ،خودش پای در بیاید. دستم را جلوی پیشانی وروی سرم گرفتم .
-بله ...
- لیلی جان منم شیوا لطفا در را باز كن ...!
و در باز شد، چهره متعجب (لیلی ) ناگهان بغض فرو خورده ام را تركاند.
- شیوا...! این چه سر و وضعی است ... وای باران جون ... چرا اینجوری داری می لرزی ؟
- باران را ببر خونتون به من یه مانتو و روسری با یه كم پول قرض بده می رم با پدرم می یام دنبالش ...
- چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ بیا تو...
- نه اول یه چیزی بده بپوشم ...
- خیلی خب ، بیا همین جلوی در هست بیاتو...
مانتو و روسری لیلی را از رخت آویز جلوی دربرداشتم و به تن كردم ... ناگهان در آیینه كمد لباس چهره ورم كرده و چشمان پف آلود خود را دیدم و وحشت زده دستی بر صورتم كشیدم .
- با خودت چیكار كردی دختر؟ بیا تو باران جان ... برو عزیزم اونجا توی اتاق (آناهیتا)اون جا داره مشق می نویسه ...
- نه ، من می موننم اینجا... پیش مامانم .
- برو عزیزم الان مامان رو هم می یارم همون جا.
آن شب (لیلی ) مرا به اتاق خودش برد،نفهمیدم چه وقت مهمانانش رفتند، (باران ) پیش (آناهیتا) ماند. فردا صبح زود صدای بر هم خوردن در خانه ام مرا از خواب بیدار كرد،(بیژن ) به شركت رفت و من با پدرم تماس گرفتم .او به اتفاق پلیس از راه رسید، آنها قفل را شكستندو من با حضور لیلی و شوهرش و پدرم دو مامورپلیس چمدان وسایلم را برداشتم و به خانه پدرم رفتم .
(بیژن ) علیه من شكایت كرد و ادای سرقت ازمنزل را مطرح كرده بود، اما بالاخره دادگاه حق را به من داد چون او همسر قانونی اش را به همراه فرزندش از خانه بیرون كرده بود. او می خواست مرا وادار به طلاق كند، بدون آن كه حق و حقوقم را بپردازد و من حاضر به طلاق نبودم . بنابراین دعوی تازه ای مطرح كرد، مبنی بر آن كه قصدازدواج مجدد دارد. بالاخره با صیغه (مهری ) وآوردنش به خانه خود عملا مرا مجبور كرد تاخودم درخواست طلاق كنم . بعد از آن نوبت (باران ) بود. (باران ) تا هفت سالگی می توانست نزد من بماند و بعد حضانتش به پدر واگذارمی شد. تا روزی كه به سن تكلیف برسد و خودتصمیم بگیرد كه با كدامیك از ما زندگی كند.
كم تر از هشت ماه (باران ) نزد من بود،هیچوقت آن روزها را از یاد نمی برم ، انگار روزهاو ساعت ها به سرعت برق و باد می گذشت .بالاخره وقتی روز موعود رسید و ما در محضردادگاه حاضر شدیم و رسما و به ناچار دخترم را به دست پدرش سپردم كه حالا دیگر (مهری ) را عقدكرده بود و رسما با هم زندگی مشتركشان را آغازكرده بودند، تا مرز دیوانگی پیش رفتم . (باران )مثل ابر بهار اشك می ریخت و تا لحظه جدایی آرام آرام می گریست بعد ناگهان در شرایطی كاملا عصبی و غیرقابل كنترل شروع به فریاد زدن و التماس كردن و دست و پا زدن كرد، پشت سرهم می گفت :
- مامان نه ... نه ، نه ... من نمی رم من با این مردنمی رم خونشون ... انگار كه او را به غریبه می سپردم ، طاقت نداشتم ، من هم در حالی كه گریه می كردم از بیژن می خواستم اجازه دهد،باران با من بماند، اما او مثل یك تكه سنگ ایستاده بود و در اتومبیل را باز كرده و با یك دست بازوی ظریف و كوچك باران را چسبیده و به زور او راداخل اتومبیلش می كشاند. بالاخره باران داخل اتومبیل جا گرفت ، اما دائم دست و پا می زد واشك می ریخت دیگر صدایش را نمی شنیدم ، امامی دیدم چطور گل بهاریم در آن اتاقك آهنی داشت پرپر می شد.
بعد از آن اتفاق دیگر چیزی به یادم نماند چون تقریبا از حال رفتم ، سه شبانه روز بین مرگ وزندگی دست و پا می زدم و در تمام آن مدت زیرسرم در بیمارستان چیزی احساس نمی كردم ،وقتی به هوش آمدم تازه فهمیدم چه بدبختی ومصیبتی برسرم وارد شده است ، حالا از آن روزهای سیاه ، نزدیك به یكسالی گذشته است ...وقتی باران آخر هفته پیش من می آید، احساس آرامش می كنم ، اما وقتی دوباره ناچار است ، روزجمعه از من جدا شود، او را تا سر كوچه بدرقه می كنم تا پدرش بیاید و او را دوباره با خود ببرد،انگار بار دیگر دنیا برسرم خراب می شود. باران باتمام بچگی اش ، این رنج را خوب درك می كرد وعذاب می كشید... گاهی آرزو می كنم ای كاش اوبچه بود مثل همسن و سالهایش ، ولی متاسفانه اوبیشتر از سن و سالش می فهمید... و آن كس كه زیاد می فهمد، مسئولیت عظیم تری برگردنش سنگینی می كند.
- مامان پس كی من بزرگ می شم ...؟
- واسه چی عزیزم آرزو داری بزرگ بشی ؟!وقتی بزرگ شدی می فهمی كه این آرزوی خوبی نیست ، چون همه بزرگا دلشون می خواد به عقب برگردن و بزرگ نشن .
- آخه وقتی بزرگ بشم دیگه خودم تصمیم می گیرم پیش كی بمونم ، من از بابام و مهری ومامان بزرگ و عمه (بهناز) خوشم نمی یاد،می دونم بابام منو نمی خواد اون و مهری چندوقت دیگه بچه دار می شن ... اونا اصلا به من كاری ندارن ولی فقط بخاطر لجبازی و برای این كه تورو اذیت كنن ، منو نگه داشتن آخه چرا اینقدر ازتو بدشون می یاد مامان ؟
- نمی دونم عزیزم ، نمی دونم ...
- اونا خیلی بدن ... وقتی مهری بامامان بزرگ و عمه (بهناز) لجبازی می كنه و جواب سر بالابهشون می ده و نمی ذاره بابا اونارو خونمون دعوت كنه یا تنهایی خونشون بره ، دلم خیلی خنك می شد و ازش خوشم می یاد چون من ازمامان بزرگ و عمه بهناز بیشتر از مهری بدم می یاداونا بودن كه باعث شدن ما خوشبخت نشیم . تازه خودشون مهری رو واسه بابا پیدا كردن .
- باران عزیزم ، آدم از بدبختی مردم نبایداحساس خوشبختی كنه وگرنه این بلا به سرخودش می یاد.
- ولی خدا می دونه كه اونا به ما بد كردن ، مگه خودت نگفتی خدا خیلی سخت از اونایی كه بددیگران رو بخوان انتقام می گیره ... حالا من هرشب دعا می كنم انتقام ما رو هم بگیره ...
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

نظرسنجی
شما طرفدار چه نوع اس ام اس هستید؟

داستان ها
» داستان های کودکانه
» داستان کودکانه سپر
» داستان عاشقانه مرا ببخش
» داستان راه جدید ابراز عشق
» داستان کوتاه
» داستان قدرت عجیب یک کودک
» داستان عاشقانه
» داستان جالب
» داستان"دوستت دارم پدر"
» داستان هرگز با خودت قهر نکن
» داستان خانم نظافتچی
» داستان تاثیر عشق
» داستان بازاریابی دو گدا
» داستان خورشید و باد
» داستان"زیبایی رایگان است"
» داستان مزدای قرمز
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان عاشقانه خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گل فروش
» داستان مثل همیشه
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان"چیزی برای نگرانی نیست"
» داستان غریق نجات(خنده دار)
» داستان یک آرزو
» داستان جراح و تعمیرکار
» داستان مرد و پسربچه
» داستان عشق واقعی
» داستان زن بی وفا
» داستان شام آخر
» داستان شیطان و فرعون
» داستان پندی از سقراط
» داستان امید
» داستان سه پیرمرد
» داستان سه بی گناه
» داستان معامله شوخی بردار نیست!
» داستان سه پاکت نامه
» داستان دو مساله ی ریاضی
» داستان الماس ها کجایند؟
» داستان سرباز زخمی
» داستان زن باهوش
» داستان عشق
» داستان عاشقانه بسیار خواندنی
» داستان غم انگیز عاشقانه
» داستان اعتراف عجیب یک همسر کش!
» داستان ترفند محبت
» داستان شکم درد و داروی چشم
» داستان زیبای پدر
» داستان سنجش ایمان
» داستان نشان شخصیت
» داستان مانع پیشرفت شما کیست
» داستان مرد فقیری که صاحب اسب شد
» داستان چشم خوش بین
» داستان آش نخورده و دهن سوخته
» داستان تلاش پروانه
» داستان عیب های کوچولوی عروس
» داستان عاشقانه قهوه شور
» داستان نجار بازنشسته!
» داستان کریم خان و درویش
» داستان ظالم رعنا
» داستان اصالت بهتر است یا تربیت؟
» داستان فرصتی برای خود شناسی
» داستان پیرمرد و بچه ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان ابراهیم و آتش و گنجشک
» داستان چوپان و مشاور
» داستان نجار زندگی
» داستان چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
» داستان زن بی وفا
» داستان ازدواج مرد زشت با دختر زیبا
» داستان زندگی آلبرشت دورر
» داستان عزرائیل در سی سی یو
» داستان خوبی ها و بدی ها
» داستان قدرت دعای مادر
» داستان مناره کج در اصفهان
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گلفروش
» داستان مثل همیشه
» داستان با موقعیت ها چانه نزن
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان قدرت باورها
» داستان زیبایی از دکتر شریعتی
» داستان آرزو های ویکتور هوگو
» داستان گربه شیطون!
» داستان کوهنورد
» داستان درسی از ابومسلم خراسانی
» داستان سنگ و ثروت و عشق
» داستان مدارای پیامبر
» داستان معلم
» داستان صبحانه
» داستان وقت اضافی برای خدا
» داستان ملاقات خدا با امیلی
» داستان پسر شیخ عرب در آلمان
» داستان تصمیم قاطع مدیریتی
» داستان تولدی دیگر
» داستان دختران تنبل من
» داستان پُـــز الكی!
» داستان سنگ بزرگ
» داستان انعام پسر بچه
» داستان زن سیاه پوست
» داستان تشخیص یمار روانی
» داستان دانشجوی پرستاری
» داستان مرد کور
» داستان ارواح و تکنولوژی
» داستان باران
» داستان بوگارت
» داستان بهرام رادان و سنتوری
» داستان واقعی مردم شهر پمپی
» داستان نامه ی زیرکانه
» داستان"دم گاو رو بگیر"
» داستان ادبی انتخاب درست
» داستان کوتاه بدهکاری
» داستان زیبا و طنزآلود از جلال آل احمد
» داستان صدف و ساحل
» داستان زن فالگیر
» داستان"سبز,طلایی,سیاه"
» داستان خواب پیرزن
» داستان عبرت آموز فریب خوردن دخترک
» داستان آموزنده در مورد زندگی
» داستان بیسکوییت سوخته
» داستان گل زیبا
» داستان زیبای ماه و خورشید
» داستان تفاوت عشق و ازدواج
» داستان ارزشمند ترین چیز ها در زندگی
» داستان در آینه نگاه کن
» داستان عیسی و پیرزن عجیب
» داستان"میوه ها را لقمان خورده است"
» داستان"قضاوت"از کلیله و دمنه
» داستان خواندنی درباره پدر
» داستان ترسناک نیشگونی از عالم ارواح
» داستان به هدف زدن
» داستان پند آموز و جالب
» داستان کوتاه شتر
» داستان دانشجویی
» داستان خدا یا سرمهندس؟
» داستان جالب جالینوس
» داستان کامل خسرو و شیرین
» داستان ما همه آفتاب گردانیم
» داستان خدا و شیطان
» داستان دل کندن
» داستان پرنده
» داستان زیبای ارث پدر
» داستان زیبای نابینا
» داستان گلدان چینی
» داستان ادبی از تاریخ بیهقی
» داستان تا دنیا دنیاست
» داستان گل قرمز
» داستان مادر خود عید است
» داستان زیبای سارا
» داستان مرد پولدار بی کس و کار
» داستان تغییر نگرش
» داستان تصمیم بزرگ
» داستان عجیب و واقعی درباره کما!
» داستان کوتاه و پند آموز
» داستان عجیب یک کودک
» داستان جالب از ناصرالدین شاه
» داستان درد و دل
» داستان دسته گل
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان پر وحتوای گنجشک
» داستان جالب و خواندنی
» داستان کوتاه و خواندنی کلنگ
» داستان دوبرادر
» داستان پیرمرد فقیر و گردن بند
» داستان فرشته بیکار
» داستان مای گیر ثروتمند
» داستان ترازوی مرد فقیر
» داستان قصاب و سگ باهوش
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان عشقی کوتاه(خنده دار)
» داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
» داستان قصر بی عیب و نقص پادشاه
» داستان درخت جاودانگی
» داستان باور ها
» داستان تصمیم مهم
» داستان ناخدا یا مهندس
» داستان زنجیر عشق
» داستان پرواز شاهین
» داستان دانشجوی نمونه
» داستان یک مشت شکلات
» داستان تخت مرگ
» داستان حتما دلیلی دارد
» داستان ماهیگیری
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان خدایا شکر
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان دو برادر مهربان
» داستان ابوریحان و مزدور
» داستان شهامت گذشتن از گردو ها
» داستان مهندس متبحر
» داستان رنج آهنگر
» داستان پیرمرد خاص
» داستان وفای عشق
» داستان بوی کباب!
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان عشق واقعی
» داستان شمس و مولانا
» داستان پیرمرد عاشق
» داستان قهوه زندگی
» داستان مردی که جهنم را خرید
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان عروسک
» داستان نوه خوب من
» داستان جعبه خالی
» داستان تاجر ثروتمند و چهار زن
» داستان کوتاه دختر سی دی فروش
» داستان قدر خانواده ات را بدان
» داستان نامه پیرزن به خدا
» داستان چه قدر به هم بدهکاریم؟
» داستان فرشته
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
» داستان توهّم
» داستان عطر شکلات
» داستان قیمت یک ساعت کار
» داستان اسب زیبا
» داستان قهر کردن گنجشک با خدا
» داستان استجابت دعای یک زوج جوان
» داستان قبرخالی
» داستان عاطفی شقایق
» داستان پندآموز بخت بیدار
» داستان بزرگترین افتخار
» داستان مادر شوهر خوب من!
» داستان سنجش
» داستان لیلی و مجنون به صورت خلاصه
» داستان جالب از ناپلئون
» داستان بسیار جالب سوء تفاهم
» داستان طنز از جلال آل احمد
» داستان"دستم را بگیر کوچولو"
» داستان"بشنو و باور نکن"
» داستان عشق پنهانی هلن کلر
» داستان غصه ی طوطی ها
» داستان جالب"شاید دفعه بعد"
» داستان دماغ گنده ها
» داستان کوتاه شانس
» داستان میدونی من کیم...؟!
» داستان مصاحبه شغلی
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نیکی ها به ما باز میگردند
» داستان طنز فوتبال در بهشت
» داستان امید به زندگی
» داستان یک لیوان شیر
» داستان کاسه چوبی
» داستان خانم نژاد پرست
» داستان پدر صلواتی
» داستان آموزنده پسر تنبل
» داستان جالب کلاه فروش
» داستان آموزنده قصر پادشاه
» داستان زیبای عشق واقعی
» داستان جالب رنگ عشق
» داستان هیزم شکن و جنیفرلوپز!
» داستان نتیجه نیکی و بدی به زن
» داستان دعای مرد فقیر
» داستان بسیار زیبا و خواندنی
» داستان دو دلداده
» داستان کوتاه غم انگیز(عاشقانه)
» داستان زیبای عشقی غم انگیز
» داستان از عشق تا نفرت
» داستان آموزنده عشق
» داستان نامه پیرزن به پسرش(طنز)
» داستان هیزم شکن
» داستان عاشقانه زیبا و غمگین
» داستان عشق را امتحان کن!
» داستان عاشقانه
» داستان آموزنده
» داستان پادشاهی که زن میسوزاند
» داستان شاگرد زیرک و استاد
» داستان طنز مسافر اتوبوس
» داستان صدای دلنشین مادر
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان وبلبام گری
» داستان زیبای پدر
» داستان زیبای"من رفتنی ام"
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان بزرگترین مردم
» داستان آسانسور
» داستان دسته گل های پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غذای سگ
» داستان دروغ های مادرم
» داستان جزیره عشق
» داستان فلسفه عمل
» داستان قیمت پنیر
» داستان تغییر
» داستان چشم خوش بین
» داستان ترفند محبت
» داستان واقعی اسید پاشی به همسر
» داستان ازدواج یوسف و زلیخا
» داستان ازدواج آهو با الاغ
» داستان"متشکرم"
» داستان راز خوشبختی
» داستان چتر
» داستان دلیل ازدواج نکردن
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دختر اروپایی و پسر آفریقایی
» داستان وعده ی پوچ
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان قدرت بخشش
» داستان ارزش واقعی
» داستان دزدی مال و دزدی دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مرد واقعی و مسلمان واقعی
» داستان مرغابی یا عقاب؟
» داستان فرشته بیکار
» داستان غمگین اما واقعی
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان عقرب
» داستان بانک زمان
» داستان مسافر کش
» داستان کوتاه"خدا هست"
» داستان تخلف هموطن اصفهانی
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان مداد
» داستان زیبا و پندآموز
» داستان طنز پیوند مغز
» داستان تصمیم
» داستان بهلول در حمام
» داستان فرمانده(طنز)
» داستان قدرت عشق پیرمرد
» داستان بهلول و آب انگور
» داستان وصیت پدر به پسر
» داستان سوال امتحان نهایی
» داستان آموختم که...
» داستان اشتباه فرشتگان
» داستان مفهومی(طنز)
» داستان معمار و پیرزن
» داستان قضاوت عجولانه
» داستان طنز
» داستان یک امتحان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان چهار برادر
» داستان حرف حق(طنز)
» داستان دختر کشاورز
» داستان مرد ثروتمند و کشیش
» داستان بتی که شکست
» داستان توهم
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان یک بنده خدا
» داستان قهرمان
» داستان آهنگ مهربانی
» داستان بازی
» داستان خیابان های شهر
» داستان تنها مهربانی و دوستی
» داستان بریدن درختان
» داستان پدران و مادران نادان
» داستان خر یک گوش
» داستان کار حکیم ارد بزرگ
» داستان خواستگار های کوهی
» داستان بیماری یخچال گرایی
» داستان ماهی گیری و لباس راحتی
» داستان طنز و خنده دار لیلا
» داستان کم فروشی
» داستان زیبای تغییر
» داستان پاسخ آسیابان به زاهد
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان لذت های زندگی
» داستان مسابقه قورباغه ها
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان پرواز شاهین
» داستان انعام
» داستان هزار سکه طلا
» داستان فلسفه عمل
» داستان احساسی باز باران
» داستان تخت مرگ!
» داستان رستوران
» داستان شتر گران!
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان جزیره ی عشق
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهدکودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان کوتاه دلقک
» داستان شنوایی همسر
» داستان آسایشگاه روانی
» داستان موضوع انشا
» داستان مشکل چوپان
» داستان نامه درمانی
» داستان قهرمان
» داستان اهدای قلب
» داستان چند میفروشی؟
» داستان عشق و معرفت
» داستان چشمه
» داستان خانواده
» داستان کوتاه جالب
» داستان بدهکاری
» داستان دوستی نسیه
» داستان بارون نادون
» داستان خاطره ی عشق
» داستان تاجر و میمون ها
» داستان بوی کباب
» داستان کنجکاوی مردانه
» داستان انتخاب همسر
» داستان تصادف
» داستان ملا و گوسفند
» داستان لباس نو
» داستان نردبان فروشی ملا
» داستان ملا در جنگ
» داستان بچه ملا
» داستان ماه بهتر است
» داستان دوست ملا
» داستان گم شدن ملا
» داستان داماد شدن ملا
» داستان خانه ملا
» داستان خانه عزاداران
» داستان قبر دراز
» داستان حرف درست
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان قیمت حاکم
» داستان درخت گردو
» داستان پرواز در آسمان ها
» داستان مرکز زمین
» داستان الاغ دم بریده
» داستان خروس شدن ملا
» داستان دم خروس
» داستان خویشاوند الاغ
» داستان عشق بزرگ
» داستان درخت مشکلات
» داستان پست فطرت
» داستان کیک مادربزرگ
» داستان برنده ی واقعی
» داستان فوت کن
» داستان بدهکار
» داستان آدم خوار ها
» داستان اصالت
» داستان دفتر دختر فقیر
» داستان دستشویی پارک
» داستان مرد مست
» داستان پاره آجر
» داستان پسر عاشق
» داستان بخت بیدار
» داستان تمساح
» داستان شمس و مولانا
» داستان ایمیل اشتباهی
» داستان امتحان فیزیک
» داستان ثروتمند واقعی
» داستان راز پیرزن
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان خلقت مگس
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان اعتماد
» داستان همسر ایده آل
» داستان صبور بودن
» داستان حرف درست
» داستان 20 دلاری
» داستان راز خوشبختی
» داستان استعداد یابی
» داستان نوه خوب من
» داستان هیزم شکن
» داستان مهندس و مدیر
» داستان طمع دکتر
» داستان برنده ی واقعی
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان دایره ی زندگی
» داستان قهوه استاد
» داستان سه پاکت نامه
» داستان مادر قالی باف
» داستان برداشت شخصی
» داستان کارت کشیدن
» داستان پرهیز از غضب
» داستان عروسک
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نگاه از پنجره
» داستان دختر کوچولو
» داستان انیشتین و راننده اش
» داستان اطلاعات لطفا!
» داستان خواستگاری
» داستان گنجشک و آتش
» داستان معنادار تلاش
» داستان آلفرد نوبل
» داستان توقع
» داستان پیرمرد خاص
» داستان فقر
» داستان وفای عشق
» داستان خلق شیطان
» داستان همه مردند
» داستان پیرمرد و آسمان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان مشعل
» داستان انسان و خدا
» داستان آرزو ها
» داستان کلاغ و خرس
» داستان مرد سنگ شکن
» داستان در جست و جوی خدا
» داستان گردو ها
» داستان خدایا شکر
» داستان ارزش پدر
» داستان عروسک زشت
» داستان شهید
» داستان آرزوی غم انگیز
» داستان تلاش
» داستان انعام پیشخدمت
» داستان دیدن خدا
» داستان بخت بیدار
» داستان مرد درویش
» داستان ساده اما عاشق
» داستان مورچه ی عاشق
» داستان دلیل عشق
» داستان پند کشیش
» داستان برادران مهربان
» داستان محل دقیق خرابی
» داستان ابلیس و مرد عابد
» داستان خیانت سام
» داستان فرصت های زندگی
» داستان دنیای فانی
» داستان قهوه ی زندگی
» داستان کوتاه دختر نابینا
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهترین دوست
» داستان راه رفتن
» داستان عشق و بندگی
» داستان هدیه
» داستان قضاوت زود
» داستان خواست خدا
» داستان دلی به بزرگی دریا
» داستان فریاد و نگاه
» داستان رفتنی
» داستان بهترین بوسه ی عشق
» داستان باز کردن در
» داستان عروس مغرور
» داستان رنج آهنگر
» داستان کیفیت ژاپنی ها
» داستان به هزار و یک دلیل
» داستان مادر و تولد پسر
» داستان تعریف عقل
» داستان تشابه
» داستان دو برادر مهربان
» داستان فداکاری مادر کلاغ ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان من و خدا
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهشت و جهنم
» داستان مسعود و خانم ویکی
» داستان کلوچه
» داستان هرچه خدا بخواهد
» داستان من رفتنی ام
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان ماهی گیر
» داستان آسانسور
» داستان کوتاه بزرگترین مردم
» داستان دسته گل پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غمگین
» داستان دروغ های مادرم
» داستان عبرت آموز2
» داستان عبرت آموز1
» داستان اصالت یا تربیت؟
» داستان انسانیت
» داستان تصمیمات خدا
» داستان ابومسلم خراسانی
» داستان حکمت
» داستان نامه
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان دختر و پسر
» داستان طلاق برنامه ریزی شده
» داستان آرزوی همسر
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهد کودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان آرزو هایی که حرام شدند
» داستان آن سوی پنجره
» داستان قدر هم را بدانیم
» داستان دلقک
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان هیچ کس زنده نیست
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان تعیین جنسیت مگس
» داستان مرد کلاه فروش
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دزدی مال و دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان کوتاه دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مسلمان واقعی
» داستان:امان از ایرانی ها
» داستان "آرامش"
» داستان وعده ی پوچ
» داستان فرشته بیکار
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان اقتضای طبیعت
» داستان کوتاه"قدرت بخشش"
» داستان"ارزش واقعی"
» داستان"قیمت تجربه"
» داستان"دوست داشتن صادقانه"
» داستان"دختر و مزدا323"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"تعطیلات شاد"
» داستان"قلب"
» داستان"پلی به سوی خدا"
» داستان"دو دانه"
» داستان"الیور تویست"(َشرح و نقد)
» داستان"جا دکمه"
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"جنایت و مکافات"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"قدم زدن در بهشت زهرا"
» داستان"فندک"
» داستان"خاطرات مدرسه"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"خودخواهی"
» داستان"کمک به دیگران"
» داستان"شاد باشید"
» داستان"دست خالی نیایید"
» داستان"همه چیز به ما بستگی دارد"
» داستان ادبی"انتخاب درست"
» داستان زیبا
» داستان"درس زندگی"
» داستان"قناری"
» داستان کوتاه"بیمار روانی"
» داستان"عاشقانه ترین دعا"
» داستان"دل به دیگری سپرد"
» داستان"ملاقات با خدا"
» داستان بسیار جالب"گروه99"
» داستان"پسر پادشاه و دختر فقیر"
» داستان کوتاه"زندان"
» داستان طنز"باهوش ترین زن دنیا"
» داستان"پسر و لاک پشت"
» داستان"شاگرد تیزهوش"
» داستان واقعی"هدیه ای پر از محبت"
» داستان زیبا و خواندنی
» دساتان کوتاه"شماره داخلی"
» داستانی بسیار زیبا و واقعی
» داستان کوتاه"عشق، ثروت، موفقیت"
» داستان"جواب خیانت به همسر"
» داستان"آخر هفته هیجان انگیز"
» داستان"ساختن قرص عاشقی"
» داستان"مادر"(شعر از فریون مشیری)
» داستان"آیا خدا شیطان را خلق کرد؟"
» داستان"ملانصرالدین و دیگ بچه زا"
» داستان کوتاه"معجزه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان خواندنی"یک عروسی"
» داستان"وسواس"
» داستان"گدای اصل و نسب دار"
» داستان"زن در زندگی اجتماعی"
» داستان"شرمندگی ابوعلی سینا"
» داستان"درس عبرت"
» داستان"عزیز ترین بخش زندگی"
» داستان عاشقانه"نمی خواهم بمیرم"
» داستان"معنی واقعی عشق"
» داستان"خانه ما"
» داستان"حاکم و قصاب ها"
» داستان"حاکم و چوپان"
» داستان"جالینوس و مرد دیوانه"از مثنوی
» داستان"پادشاه و خدمتکار"
» داستان"پسر پادشاه و دوستش"
» داستان"برای آموختن هرگز دیر نیست"
» داستان"عسل و زهر"
» داستان"خسیس یا بخشنده"
» داستان"بزرگمهر و دزدان"
» داستان"روباه و کوزه"
» داستان"زن و ببر"
» داستان"راهزنان و سیب زهر آلود"
» داستان"دو درویش مسافر"
» داستان"دزد و خورجینش"
» داستان"دوست زمان تنهایی"
» داستان"دو درویش"(از قابوس نامه)
» داستان"دزد و مرد شوخ"
» داستان"راز روز های جوانی"
» داستان"رویاهایم را می فروشم"
» داستان"تلخ و شیرین"
» داستان"مرد رمال"
» داستان"کاسه سوپ"
» داستان"نامه شگفت انگیز"
» داستان"کشاورز و زن غرغرو"
» داستان"بیمارستان روانی"
» داستان طنز"آزمون داماد ها"
» داستان"سه آرزو"
» داستان"طلبه جوان و دختر فراری"
» داستان"خوشبخت کردن همسر"
» داستان"جعبه خالی"
» داستان"کیک زندگی"
» داستان"دفتر مشق کثیف"
» داستان"شراب"
» داستان"تحصیل در اروپا"
» داستان"بنگاه زناشویی"
» داستان"نامه ای به تو ای پسرم"
» داستان"خاطرات یک زن زرنگ"
» داستان"تصادف"
» داستان"آیینه و شیشه"
» داستان"میمون ها و کلاه فروش"
» داستان"زشت ترین دختر کلاس"
» داستان"سه اتاق در جهنم"(طنز)
» داستان"مترو"
» داستان"آسانسور"
» داستان"دروغ گو و فرشته ها"
» داستان"بوسه"
» داستان"خدایا"
» داستان"سوال با مزه"
» داستان خواندنی"هیچکس زنده نیست"
» داستان"طمع دکتر"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"در ستایش عقل"
» داستان"در بیشه"
» داستان"دارکوب ها"
» داستان"آیینه شکسته"
» داستان"چگونه دیوانه شدم"
» داستان"برهوت تنهایی"
» داستان"در باغ نبود"
» داستان"بهرام رادان و سنتوری"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"بوگات"
» داستان"باران"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"بی وفایی و خیانت"
» داستان"بی بی"
» داستان"پایان انتظار"
» داستان"پرستو های عاشق"
» داستان"جنایات و مکافات"
» داستان"تنهایی و غربت"
» داستان"جادکمه"
» داستان"الیور تویست"(شرح و نقد)
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"رنگ عشق"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"سگ دانا"
» داستان"زندگی مثل چای است"
» داستان"زندگی"
» داستان"راز خوشبختی"
» داستان"دو نجات یافته"
» داستان"دو خط موازی"
» داستان"شکل خدایی"
» داستان معنوی
» داستان"خورشید و باد"
» داستان"دو دوست"
» داستان"معجزه"
» داستان"هفت برادران"
» داستان"نیکی و بدی"
» داستان"نامه ای به خدا"
» داستان"موهبت بخشیدن شادی"
» داستان"شیخ سمعان"(شرح)
» داستان"تاجر"
» داستان"لیوان را زمین بگذار"
» داستان"گوشه کوچکی از آسمان"
» داستان"گربه و روباه"
» داستان کوتاه"کرم شب تاب"
» داستان کوتاه اما پر معنا
» داستان"قضاوت عجولانه"
» داستان"قدرت کلمات"
» داستان کوتاه"فرمانروا و سردار"
» داستان"آرزو"
» داستان"در هر رویدادی خیری وجود دارد"
» داستان"ایمیل اشتباه"
» داستان"استاد"
» داستان"امید"
» داستان"پسر بچه شرور"
» داستان"پادشاهی که4همسر داشت"
» داستان عمر 30 ثانیه ای بشر
» داستان کوتاه(واقعی)
» داستان عاشقانه واقعی
» داستان عاشقانه"حس عاشقی"
» داستان عاشقانه"فرشته"
» داستان"مراقب دو قطره روغن باشید"
» داستان"دری که قفل نبود"
» داستان"مورچه فیلسوف"
» داستان"اشباح"
» داستان"خدای من"
» داستان"درست نگاه کنیم"
» داستان"هر وقت مردی دروغ میگه"
» داستان"آدمخوار ها"
» داستان"موسسه خیریه"
» داستان پادشاه درست کار
» داستان نامه ای برای خدا
» داستان گردنبند"
» داستان"باغ گلابی"
» داستان"دخترک فداکار"
» داستان پندآموز"زندگی"
» داستان"پسرک و دخترک"(واقعی)
» داستان حکمت آمیز"سیب زمینی"
» داستان حکمت آمیز"ثروت کورش"
» داستان حکمت آمیز"چنگیز خان مغول"
» داستان کوتاه"جذابیّت"
» داستان جالب2
» داستان"دو روز به پایان جهان"
» داستان حکمت آمیز"به مشکلات بخندید"
» داستان"گدای پیر"
» داستان بسیار زیبای"کفش قرمز"
» داستان زیبای"طناب شیطان"
» داستان کوتاه"بیمارستان"
» داستان حکمت آمیز"غلام دانا"
» داستان حکمت آمیز"بهشت فروشی"
» داستان های جالب ملانصرالدین
» داستان"جوان عاشق"
» داستان"عابد مغرور"
» داستان های خر کننده...!
» داستان"مسابقه زندگی"
» داستان"معجزه"
» داستان"انتخاب همسر"
» داستان و حکایت"پسر مهربان"
» داستان جالب
» داستان"حضرت سلیمان و مورچه"
» داستان"رنجش دوست"
» داستان"دختران ننه دریا"(شعر)
» داستان"گل سرخی برای محبوبم"
» داستان آموزنده
» داستان"شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر"
» داستان"سوختن ها"
» داستان"قاضی زیرک و عصای طلا"
» داستان"زیباترین قلب"
» داستان"تلخ نوشت"
» داستان"در باره مشکلات اندیشه کنید"
» داستان و حکایت"میرداماد"
» داستان"خوشبختی"
» داستان"یک لیوان شیر"
» داستان"پادشاه ساسانی"
» داستان"روز های سخت"
» داستان"قضاوت و نتیجه گیری عجولانه"
» داستان"عروسک چهارم و شاهزاده"
» داستان"خدا رو شکر کنیم"
» داستان جالب یک ماجرا...!
» داستان"عینک آفتابی"
» داستان جالب"نهایت بخشندگی"
» داستان"غرور"
» داستان"وعده لباس گرم"
» داستان"شرح حال یک زندگی"
» داستان"ناخدا و پیرمرد"
» داستان جالب"زن زیبا"
» داستان جالب"رئیس جوان قبیله"
» داستان"شاهزاده و عروسک هایش"
» داستان"درخت بخشنده مهربان"
» داستان جالب"وای از دست خانم ها"
» داستان کوتاه"مادر"
» داستان"هوشمندانه سوال کنید"
» داستان آموزنده"بیمارستان"
» داستان"برگشت محبت"
» داستان جالب"جانشین شاه"
» داستان آموزنده
» داستان"تصمیم پیرمرد"
» داستان کوتاه"کرگدن"
» داستان"با ترس هایتان زیبا برخورد کنید"
» داستان"هیچ رویدادی بی دلیل نیست"
» داستان"ملاقات امیلی با خداوند"
» داستان زیبای"آخه من یه دخترم!"
» داستان"خرید جهنم"
» داستان آموزنده کریم خان زند با درویش
» داستان تاثیر گذار"نجار بازنشسته"
» داستان زیبا و عاشقانه قهوه شور
» داستان عاشقانه و پند آموز(کوتاه)
» داستان کوتاه"ارزش یک ساعت"
» داستان کوتاه و جالب"تلافی مرد از زنش"
» داستان کوتاه"آرزوی سنگتراش"
» داستان جالب"مترسک"
» داستان جالب"پستچی فداکار"
» داستان"فرعون و شیطان"
» داستان"نبوغ"
» داستان یکی از بستگان خدا
» داستان"کلاه فروش"
» داستان"گل صداقت و راست گویی"
» داستان خاطرات دو دوست قدیمی
» داستان"رابطه کش شلوار و پیشرفت"
» داستان"خاطرات زمستان را به بهار نیاور"
» داستان کوتاه آن سوی پنجره
» داستان جالب"مربی مهد کودک"
» داستان آموزنده"آرزوی دانه کوچک"
» داستان های کوتاه و خواندنی
» داستان"آزمون شاه عباس از رجال"
» داستان آموزنده"قصر پادشاه"
» داستان کوتاه "پدرصلواتی"
» داستان کوتاه
» داستان آموزنده"تحمل درد عشق"
» داستان گدایی ملا نصرالدین
» داستان کوتاه و آموزنده
» داستان جالب"آقای گاو"
» داستان"شهر ممنوعه"
» داستان"دیوانه و مردم"
» داستان خوشبخت ترین آدم روی زمین
» داستان کوتاه"مدیر"
» داستان"خدا و گنجشک"
» داستان"هیزم شکن و جنیفر لوپز"
» داستان"یک اشتباه برای این که...!"
» داستان آموزنده"قاتل و میوه فروش"
» داستان"خر ما از کرگی دم نداشت"
» داستان"شایعه"
» داستان"یک نشنیدن ساده"
» داستان"ذکاوت حکیم باهوش"
» داستان خواندنی"ازدواج یوسف و زلیخا"
» داستان"مرغ همسایه غاز نیست"
» داستان خواندنی"ازدواج آهو با الاغ"
» داستان جالب"سنجش"
» داستان"مسجد بهلول"
» داستان"پسر بی ذوق پادشاه"
» داستان"شاگرد زیرک و استاد"
» داستان"بهترین دوست در زندگی"
» داستان جالب"یک خانم باهوش"
» داستان"قدردانی"
» داستان "ابر نیمه تمام"
» داستان"گورکن قبرستان ده"
» داستان مدیر ارشد
» داستان"قهرمان شدن فقط با یک فن!"
» داستان"سیرت یا صورت...؟"
» داستان"وای از زرنگی ایرانیها"
» داستان"جواب غیر قابل انتظار"
» داستان دهکده ی میمون
» داستان بانک زمان
» داستان ماهی
» داستان راهزن و قدیس
» داستان "ما و خدا"
» داستان پیرمرد تنها...!
» داستان حمام رفتن بهلول
» داستان کوتاه آرزوی سنگتراش
» داستان "درسی از ادیسون"
» داستان کوتاه:تلافی مرد از زنش!
» داستان آموزنده ی اسب زیبا
» داستان پندآموز قیمت یک ساعت کار
» داستان کوتاه عطر شکلات
» داستان کوتاه"چقدر به هم بدهکاریم؟"
» داستان زیبای"جعبه ی خالی"
» داستان زیبا و خواندنی قورباغه
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
» داستان زیبای نوه خوب من
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان جالب قصر پادشاه
» داستان زیبای عروسک
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
کلمات کلیدی
درباره ما

هم وطن گرامی سلام...
امیدورام در این وبلاگ لحظات خوشی را داشته باشید...
من در این وبگاه متناسب با تمامی موقعیت های زندگی مطلب گذاشته ام پس نظر یادتون نره...
راستی,یادتون نره تو نظر سنجی شرکت کنین چون وبلاگ بر اساس این نظر سنجی اداره میشه...
ممنون از حضور پر مهر و گرمتون...
ایجاد کننده وبلاگ : Admin 1

تبلیغات شما در این مکان با بهترین قیمت

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif



تمامی حقوق مطالب متعلق به"اس ام اس برای همه"می باشد..
به وبلاگ من خوش آمدید