تبلیغات
اس ام اس برای همه
اس ام اس برای همه
صفحه اصلی آرشیو مطالب ارتباط با مدیریت نسخه اتوم نسخه موبایل RSS
» بقیه در ادامه مطلب ( جمعه 10 خرداد 1398 )
» جدیدترین پیامک های فاز سنگین و غمگین مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» پیامک های غمگین و تنهایی مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» استاتوس های جدید و خنده دار مرداد ماه ۹۲ ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های خنده دار مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های تریپ لاو عاشقانه جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس شکست عشقی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های مناجات با خدا جدید مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس سنگین فلسفی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های معنی دار زیبا مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس بی وفایی و بی مرامی جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس خیانت نوشته های گله و شکایت نامردی مرداد ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس فلسفی و جمله های مفهومی و سنگین مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های ویژه شهادت حضرت علی رمضان 1392 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید پیامک عاشقانه و رمانتیک ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های فاز بالا و غمگین ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های نیش دار و کوبنده ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس خنده دار ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» متن و نوشته کاریکاتوری ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس های غمگین و فاز بالا جدید 92 ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های غمگین فاصله ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» پیامک های زیبا و عاشقانه ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس خنده دار جدید تیر ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های عاشقانه تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس طنز تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های زیبا درباره غرور ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های ضد حال زدن به دخترها 92 ( چهارشنبه 29 خرداد 1392 )
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

موضوعات سایت
» مطالب متفرقه (8)
» اس ام اس ورزشی (1)
» اس ام اس شب امتحان (9)
» اس ام اس مذهبی (10)
» اس ام اس فلسفی (161)
» اس ام اس رفاقتی (4)
» اس ام اس جملات قصار (12)
» اس ام اس انگلیسی (12)
» اس ام اس تکان دهنده (4)
» اس ام اس درمورد سیگار (9)
» اس ام اس سخنان بزرگان (39)
» اس ام اس ولادت معصومین (7)
» اس ام اس وفات معصومین (12)
» اس ام اس متفرقه (31)
» اس ام اس پـَـ نـَـ پـَـ (41)
» اس ام اس شعر (38)
» اس ام اس خداحافظی (7)
» اس ام اس سنگین و فازبالا (19)
» اس ام اس بی قراری (3)
» اس ام اس بی وفایی (5)
» اس ام اس رمانتیک (25)
» اس ام اس گریه دار (88)
» اس ام اس جملات تیکه دار (50)
» اس ام اس دل شکسته (43)
» اس ام اس غمگین (251)
» اس ام اس ضد پسر (27)
» اس ام اس ضد دختر (32)
» اس ام اس پرسشی و معمایی (5)
» اس ام اس با موضوع خداوند (33)
» اس ام اس تبریک تولد (23)
» اس ام اس مناسبتی (18)
» اس ام اس تبریک کریسمس (5)
» اس ام اس خنده دار و سرکاری (245)
» اس ام اس آشتی کردن (5)
» اس ام اس صبح بخیر (3)
» اس ام اس شب بخیر (6)
» اس ام اس بوسه (12)
» اس ام اس انتظار (6)
» اس ام اس جدایی (31)
» اس ام اس خیانت (9)
» اس ام اس دلتنگی (74)
» اس ام اس تنهایی (63)
» اس ام اس احساسی (61)
» اس ام اس عاشقانه (501)
آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

بهترین چت روم فارسی زبانان

درست نمی دانم چه احساسی دارم ، نمی دانم خوابم یا بیدار، نمی دانم آیا هنوز زنده ام و روی زمین راه می روم یا همه چیز در كابوسی وهم انگیزگذشته است . دلم می خواهد پلكهایم را روی هم گذاشته و دوباره باز كنم و دیگر هیچ چیز از آنچه دیده ام و احساس كرده ام ، باقی نماند، اما همه آنچه را كه از آن بیزارم و دائم سعی می كنم ازروبه روشدن با آن و تصورش بگذرم ، حقیقت محض است .
هیچ خیال نمی كردم همه چیز به این سادگی از هم فروبپاشد باوركردنی نیست كه داغی آن عشق و دلدادگی ، روزگاری به سردی چون یخ بگراید. هیچ دختری پای سفره عقد وقتی زنان ودختران جوان فامیل روی پارچه سفید بالای سرعروس قند می سایند و او در آیینه ، بخت خویش را با عشق و امید می نگرد، به فروپاشیدن بنایی كه تمام آمال و آرزوهایش را، پای آن گذاشته و یاواژه ای تلخ و سیاه چون طلاق نمی اندیشد...
هیچ فكر نمی كردم او مثل خیالات وبلندپروازی هایش هنرپیشه موفقی از آب درآید.خوب می دانستم روی كارآمدن و چند صباحی چهره آشنای محافل هنری شدن ، صرف یك تصادف عجیب و نتیجه دوستی او با پسر اولین كارگردانی بود، كه با بازی در نقش دوم فیلم نامه اش به محبوبیت رسید. در آن فیلم ، كه پیامی جز افسارگسیختگی گروهی از جوانان نداشت ، «پوریا» نقش جوانی را بازی كرده بود كه به خاطر شكست در عشق و برای جبران موقعیت وتثبیت بزرگی اش نزد خانواده دختر، با راه انداختن گروهی جوان عصیانگر و خشن ، به اخاذی و كیف قاپی مبادرت می ورزید.
نقش پوریا جدا از آن كه فقط یك نقش بود، به خاطر برخی ژست های خشن و حركات نمایشی غلوآمیز او، موجبات دلزدگی از فیلم را فراهم كرد. حس می كردم در شرایطی كه دو روز دیگر به امتحانات پایان ترمم باقی است ، بسیار ابلهانه وقت خود را حرام كرده ام .
خیلی عجیب است ، وقتی از آن روز می نویسم و یا قدری به آن فكر می كنم ، به نظرم می رسدهمه آنچه اتفاق افتاد، در زمانی بسیار دور بر من گذشته است ، اما از عمر این كابوس تنها دو زمستان می گذرد.
من دانشجوی فیزیك بودم ، اما به موسیقی وسینما علاقه خاصی داشتم . فكر می كنم به خاطرآن بود كه بهترین تفریح من از بچگی سینما رفتن به اتفاق خانواده بود. شاید اولین جرقه های آشنایی با هنر و مباحث آن از همان روزها درذهنم نقش بست . آن قدر مفتون موسیقی بودم كه پدرم با آنچه كه از حقوق كارمندی بیمه توانسته بود با كمك مادر پس انداز كند، در نهمین سالگردتولدم ، ارگ كوچكی برایم خرید، اما امكان گرفتن معلم موسیقی برایم نبود. خواهر بزرگم برخلاف من به هنرهای تزیینی و كاردستی بانوان علاقه بسیاری داشت . خانه ما مملو از دكورهای زیبای پارچه ای ، مومی ، گل سازی و گلدوزی محبوبه بود و او به خوبی ولع و اشتیاق مرا به آموختن نت ها و ملودی ها درك می كرد، به همین خاطر یكی از زیباترین تابلوهای گلسازی اش را به یكی از استادان آموزشگاهش فروخت ، تا من بتوانم چند صباحی درآموزشگاهی نواختن را بیاموزم .
كم كم شناخت ردیف های موسیقی سنتی ،كشش خاصی نسبت به آموختن و نواختن سنتوردر من ایجاد كرد. كار سختی بود و نیازمند اعتمادبه نفس فراوان ، ولی چون دلم می خواست بیاموزم ، ادامه می دادم و پیشرفت من همه را به تعجب و شادی وامی داشت ; به طوری كه در 17سالگی در میان دوستان و همسالان و حتی اساتیدم به «انگشت طلایی » معروف شدم . با این همه ، علاقه به موسیقی هرگز باعث نشد از سینماغافل بمانم . بسیاری از آشنایان و حتی خانواده ام خیال می كردند من هنر را به عنوان رشته تحصیلی و شغلی آینده ام برگزیده ام ، ولی با شركت دركنكور ریاضی و انتخاب و قبولی در رشته فیزیك ،همه را مطابق معمول متحیر و متعجب ساختم .
من در تمام طول دوران تحصیل مدرسه ،شاگرد خوبی بودم ، با این حال علاقه ای به اول شدن در مدرسه ، آن هم برای تحصیل نداشتم .
فكر می كردم در حد متوسط نیز می شودموفقیت های زیادی كسب كرد، به همین خاطربرای به دست آوردن نمره بالاتر و عنوان شاگرداولی هیچ كوششی نكردم . بسیاری ازهمكلاسی هایم ، كه به مراتب در تحصیل از من باهوش تر و ساعی تر بودند، پس از گرفتن دیپلم ،علی رغم گذراندن كلاسهای كنكور وپشت سرگذاشتن انواع نظریات و تئوری های مشاوران تحصیلی ، یا به آنچه می خواستندنرسیدند و از اصل هدف خود دلزده و گریزان شدند و یا دل خود را راضی كردند تا به آنچه كه به دست آورده بودند، خوش باشند. وقتی اسم من در فهرست قبول شدگان كنكور به چاپ رسید،هنوز باورم نمی شد، من بازیگوش و یكدنده وخونسرد، در اولین سال حضور در كنكور با رتبه دورقمی قبول شوم راه یافتن به دانشگاه تیری بودكه از كمان آرزوهایم رها شد و چند هدف راتحت الشعاع قرار داد.
فیزیك را به خاطر پیچیدگی ساده اش دوست داشتم ; در ضمن خوشم نمی آمد از راههایی به دنبال رسیدن به مقصد باشم كه برای همگان آشناست . همیشه لذت و كشش محك زدن هر چیزنویی ، مرا به وجد می آورد.
دانشگاه ، اوج دستیابی من به پهنه گسترده ای ازخیالات بچگی و نوجوانی ام بود. غرق درخواندن ، جستجو كردن و یافتن بودم ومی خواستم همه چیز را با تمام وجود احساس كنم .لمس یك برگ درخت نیز به تنهایی گاه موجب به اوج رسیدن احساس در من شد و تا بی كرانه ها،مرا به پرواز درمی آورد.
قدیم ترها وقتی حرف از هنر می شد، همه نگاهها و افكار به سوی هنرپیشگان سینما جذب می شد و یا تعداد محدودی از خوانندگانی كه اغلب به نظر می رسید، نان چهره و تیپشان رامی خورند تا هنرشان را، اما امروز دیگر دستیابی به صحنه ها و پرده ها چندان سخت نیست .
پوریا دانشجوی سینما بود، نمی دانم چطوری دری به تخته خورده بود و او را به دانشكده هنرراه داده بودند، اما از نظر من و هر كسی كه به هنرفقط در محدوده آنچه روی پوسترها وبیلبوردهای تبلیغاتی به چشم می خورد، هنر و باورآن بسیار فراتر از چهره ها و رنگها بود; پوریا وامثال او نماینده نسل ناپخته ای بودند كه عمر برصحنه ماندنشان بسیار كوتاه بود. هرگز با قصد قلبی نخواستم او را برنجانم و یا غرورش را جریحه داركنم ، ولی سرنوشت چنین بود كه من برخلاف دیگرهمكلاسی ها و دوستانم به عنوان یكی ازجدی ترین و سرسخت ترین منتقدان آخرین اثرسینمایی كه پوریا به طور ناباورانه ای نقش اول آن را ایفا كرده بود، بایستم و با بیان نكته های نه چندان مشخص و دور از ذهن به قول خودش ، اورا سنگ روی یخ كنم . با این حال نمی دانم اگر اوچنین احساسی را در من دریافته بود، چرا به عوض تلافی ، خواست تا از نزدیك با او، كارش ومحل زندگی اش آشنا شوم .
به نظرم او باور نمی كرد در میان دختران زیبا وسركش و شیفته سینما، یكی هم وجود دارد كه برخلاف سایرین ، زبان تیز و بی رودربایستی داردو دربند عكس و امضاء گرفتن نیست .
بعدها وقتی دست سرنوشت ما را سر راه یكدیگر قرار داد و همه چیز به واقعیت پیوست ، ازاو پرسیدم اكثر مردم به دنبال توافق های ضمنی وگاه گول زننده ، یكدیگر را برای شروع یك زندگی مشترك برمی گزینند، تو چگونه جرات تقسیم سرنوشت خود را با كسی پیداكرده ای كه دراولین قدم با آن شدت در مقابلت ایستاد؟
هنوز هم پاسخ او به پرسش من مثل برق زده هااز ذهنم دور می شود. او همیشه به این سوال یك جواب باارزش می داد: «صراحت لهجه تو مرا، كه از هیچ كس صداقت ندیده بودم ، دگرگون ومطیع خواسته هایت كرد». شاید هم همه اینهاتعارف بود.
نمی دانم مردها چرا وقتی به مقصود دل خودمی رسند، برعكس زنها بنای ناسازگاری می گذارند، ولی ما زنها علی رغم همه ایستادگی هادر مقابل احساساتمان ، بلافاصله قافیه را می بازیم .
خواستم از او و حسی كه او در دلم زنده كرده بود، بگذرم ، اما رفته رفته فهمیدم به او عادت كرده ام . شاید واقع بینانه ترین شرایط آن است كه اعتراف كنم عاشقش شدم . در دل معتقد بودم زندگی بدون عشق ، هیچ است ، اما باورم نمی شدكه عشق بتواند تنها بهانه خوشبختی باشد.
گاه ایستادگی و مقابله من با او چنان جدی تلقی می شد كه دوستانم تصور می كردند من و اودو طبع متفاوت از هم داریم و با یكدیگر كنارنمی آییم . شاید به همین خاطر با شنیدن خبرنامزدی و ازدواج ما كسی باور نمی كرد این خبرحقیقت محض باشد.
وقتی كه خوب فكر می كنم ، می بینم همه احساس برانگیخته شده من ، كه آن روزهابی شباهت به عشق و دلدادگی نبود، فقط زاییده كمبودهایی بود كه از كودكی با آنها دست به گریبان بودم . وقتی او اولین بار به مشكلات خانوادگی اش اشاره كرد و بازی سرنوشتی را كه دچار آن بود، برایم توضیح داد، سعی كردم باهمه آنچه شنیده بودم ، منطقی برخورد كنم .خوب یادم هست تا دو روز با شخصیت های قصه زندگی پوریا دست و پنجه نرم كردم ، او تنها فرزندپدرومادرش بود. پدرش بازیگر مستعد تئاترهای لاله زارنو، مردی خانه به دوش و پركار، اماكم درآمد بود كه تمام اموراتش از بازی های خوب ، ولی تكراری می گذشت . او از وقتی مشهدرا به قصد تهران ترك كرد، فكر و خیالی جز بازی در یكی از تئاترهای پرتماشاچی تهران نداشت .
یوسف پیردوست زود خود را به برترین های صحنه شناساند، ولی كم كم غرور صحنه و آشنایی بابرخی از واسطه هایی كه قول كارهای بالا وپیشنهادهای خوب در محافل بالاشهر رامی دادند، او را فریفت . مدتی بعد پیردوست درحالی كه فقط با یكی دو بازی كمی بالاتر و یا نقش دومی در تالارهای جدی بازی كرد، برای همیشه از صحنه رانده شد. پناه بردن او به مواد مخدر هم آن اوایل تفننی بود، اما چندی نگذشته بود كه این عادت منحوس ، اعتیادی دائمی را برای او در پی داشت . بعد از آن بود كه همسرش او را ترك كرد.آن روزها پوریا سه سال و نیمه بود. مادر او یكی دو سالی را با كار در خیاطخانه ها، سپری كرد، امازنی جوان ، بدون یاور و حامی ، زیبا و تنها، باجامعه ای مملو از نگاههای عصیانگر و بی حیایی كه او را طعمه ای برای بلعیدن می دیدند، زن رامجبور به تصمیم سرنوشت ساز دیگری كرد.
این بار نیز او تن به تقدیر سپرد. «هدایت خان ظهیری » مرد كار و كسب و حجره و بازار،پارچه فروش آبرومندی كه همسر اولش را سرزا ازدست داده بوده ، شد مرد و قیم زن جوان وكودك بی پناهش . پوریا هیچ برخورد جدی وخشنی از هدایت خان به یاد نداشت ، اما هرگز نیزنتوانست او را پدر خود و یا به عنوان آشنایی حساب كند كه در خانه اش نان و نمك خورده است .
به عقیده او هدایت خان نماینده نسلی بود كه عمری را گوشه حجره خود لمیده و چرتكه انداخته و اسكناس جمع كرده بودند.
پوریا خوش نداشت زیاد با مادرش رفت و آمدكند. گاهی به نظرم می رسید او به خوشبختی مادرخودش نیز حسادت می كند.
نمی دانم چرا فكر می كردم او را خوب شناخته ام و نمی دانم چرا احساس می كردم غیر ازاو هیچ مرد دیگری نمی تواند خوشبختم كند من دختر ساده و بی آلایشی بودم كه همه تفریحم درموسیقی ، رفتن به سینما و مطالعه خلاصه می شد. بااین حال گوشه گیر بودم و دو، سه تا دوست صمیمی داشتم . اما او جوانی پرشور و حرارت بادوستان فراوان بود كه گاه چون درك حریم دوستی هایش برایم قابل درك نبود، مرا دچاریاس و بن بست می كرد.
از نظر من خطاب نام كوچك افراد، نشانه ای ازصمیمیت بسیار و یا فامیلی بود و نمی توانستم به مرد غریبه ای ، حتی استاد یا همكلاسی ام اجازه بدهم مرا به نام كوچك بخواند، اما در عالم هنرگویا این چیزها پیش پاافتاده ترین رویدادهایی بود كه گاه مرا از آینده ام متوحش و دلگیرمی ساخت .
با این حال دلم نمی خواست همسرم مراحسود و بدبین قلمداد كند. نمی دانم شاید اوج حماقتم از همان نقطه ای آغاز شد كه سرسختانه تلاش كردم احساسات زنانه ام را حفظ كنم واجازه ندهم عقلم برخی از روابط و رفتارها راحلاجی كند و برای تبرئه كسی كه زندگی ام را باتمام وجود به پایش ریخته بودم ، با قلب و احساس بیندیشم .
گاهی وقتی به آن روزهای طلایی تجرد وآزادی فكر می كنم ، نمی توانم حتی باور كنم كه به این سادگی فریب قلبم را خورده ام . من بااحساسم فكر كردم و با عقلم روی نتایج احساسم صحه گذاشتم . خانواده ام از ابتدا چندان رغبتی به این وصلت نداشتند، اما هرگز یادم نمی رود كه پدرم به خاطر نشان دادن مخالفت خود باجمله ای تند و صریح مرا از این ازدواج منع كرده بود: «نكنه گول معروفیت و عكس های بزرگ سینمایی ش رو خوردی ؟ هان »؟ زبانم بندآمده بود.
من دومین فرزند خانواده ام بودم . خواهربزرگم محبوبه علی رغم برخورداری از تحصیل دررشته حقوق و زیبایی و كمالات فراوان در پی یك اتفاق ساده ، با همسرش آشنا شد. شوهر محبوبه مردی مهربان و خوش قلب ، امابسیار ساده لوح بود. با این كه در رشته مدیریت بازرگانی تحصیل كرده و تجارب مختلفی در جاهای گوناگون كسب كرده بود، اما عرضه چسبیدن به كاری را نداشت .از طرف دیگر چون تنها پسر خانواده بود و پدرش از سالها پیش ، از كارافتاده و خانه نشین شده بود،باید جور خانواده پدرش را هم می كشید.
با این همه مادر علی رضا دائم انتظارات مختلفی از او و محبوبه داشت و بدتر از همه آن كه با كوچكترین مسئله یا اختلاف نظری كه با محبوبه پیدا می كرد، چپ و راست علی رضا را تحت فشارقرار می داد و علی رضا نیز خواهرم را می آزرد.
محبوبه به شوهر و زندگی اش علاقمند بود.همیشه از ازدواجش ابراز شادی و خوشحالی می كرد تا این كه اولین برخورد جدی او وعلی رضا ما را در خشم و تعجب فرو برد. علی رضابر سر یك مسئله كوچك چنان دعوایی به پا كرد ودو تا سیلی به صورت خواهرم نواخت كه محبوبه از ترس از حال رفت . نه من ، نه محبوبه و نه برادركوچكمان مرتضی هیچ كدام تا آن روز صدای بلند و بگومگو و یا عصبانیت پدر و مادرمان راندیده بودیم ، ما در محیط آرامی زندگی كرده بودیم كه همه اعضای آن احترام یكدیگر را یك اصل و وظیفه می دانستند.
بعد از آن اتفاق دیگر علی رضا نتوانست مهر ازدست رفته در دل ما را به دست آورد. بدتر ازهمه آن كه اصولا او نمی توانست برای مدت طولانی بر سر كاری باقی بماند. این عدم ثبات شغلی باعث شده بود خواهرم مجبور شود بامادرشوهر و دو تا برادرشوهر مجرد خود در یك خانه زندگی كند. محبوبه از خود هیچ اختیاری نداشت . ما نیز چون دلمان نمی خواست او تحت فشار باشد، بجز یك بار هیچ وقت به خانه او نرفتیم .محبوبه هم به خاطر آن كه كمتر بهانه به دست مادرشوهر و شوهرش بدهد، به خانه ما می آمد.
هیچ وقت روز خواستگاری پوریا از خودم رافراموش نمی كنم . محبوبه اولین كسی بود كه ازدیدن پوریا دلسرد شده بود و گفت : «مرجان خوب فكرات رو كردی ؟ این پسره مثل علی رضاكار درست و حسابی و معلومی نداره ها، تازه به امروزش ، كه یكی دو تا فیلم بازی كرده نمی شه دل بست . پس فردا هم اگه معروفتر بشه ، دیگه دست از سرش برنمی دارن ، می تونی این شرایطرو تحمل كنی ؟ مثلا وقتی تو خیابون با شوهرت قدم می زنی ، ناگهان زنها و دخترای جوون دورتون جمع شن و بخوان از شوهرت عكس وامضا بگیرن ... می تونی تحمل كنی »؟
هیچ وقت خود را آن قدر حساس نمی شناختم ، اما حتی این كوچكترین و به ظاهرپیش پاافتاده ترین مسئله برای من و پوریا به یك معضل اساسی تبدیل شد. اگر چه پوریا طی زندگی مشتركمان چند نقش محدود در چند فیلم وسریال تلویزیونی بازی كرده بود، اما چهره جذاب و نقش های دوست داشتنی او از نظر نسل جوان باعث شده بود ما آرامش نداشته باشیم .شماره تلفن منزل و تلفن همراه او را همه داشتند،روزی نبود كه با چند مزاحم تلفنی درگیری لفظی نداشته باشیم و بدتر از همه رفتار پوریا بود كه روزبه روز بدتر، خشن تر و مرموزتر می شد، تا این كه آن اتفاق تلخ رخ داد.
او تازه با كارگردان آن فیلم سینمایی به توافق رسیده بود. همه می دانستند پوریا چندان علاقه ای به بازی در آن فیلم نداشت ، اما به طورناگهانی نظرش عوض شده بود. من این را مسئله تلفنی از دستیار كارگردان شنیدم و همین نكته كوچك ، حس حساسیت مرا برانگیخت تا پی به اصل ماجرا ببرم . تا قبل از آن اتفاق باورم نمی شدپوریا مرد هوسبازی باشد و با رسیدن به شهرت نسبی و پول ، من و زندگی اش را به خاطر هوسهای زودگذرش تباه كند.
من باید تصمیم می گرفتم ، باید بین بد و بدتریكی را انتخاب می كردم . زندگی با خون دل و بعدانتظار تولد بدبختی مثل خود را كشیدن و یاطلاق ...
وقتی دفتر طلاق را امضا می كردم ، به یادلحظه ای افتادم كه بر سر سفره عقد به زندگی رویایی آینده ام ، خانه و فرزندانم فكر می كردم وبه آیینه بختی كه شكست .
 

تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

نظرسنجی
شما طرفدار چه نوع اس ام اس هستید؟

داستان ها
» داستان های کودکانه
» داستان کودکانه سپر
» داستان عاشقانه مرا ببخش
» داستان راه جدید ابراز عشق
» داستان کوتاه
» داستان قدرت عجیب یک کودک
» داستان عاشقانه
» داستان جالب
» داستان"دوستت دارم پدر"
» داستان هرگز با خودت قهر نکن
» داستان خانم نظافتچی
» داستان تاثیر عشق
» داستان بازاریابی دو گدا
» داستان خورشید و باد
» داستان"زیبایی رایگان است"
» داستان مزدای قرمز
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان عاشقانه خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گل فروش
» داستان مثل همیشه
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان"چیزی برای نگرانی نیست"
» داستان غریق نجات(خنده دار)
» داستان یک آرزو
» داستان جراح و تعمیرکار
» داستان مرد و پسربچه
» داستان عشق واقعی
» داستان زن بی وفا
» داستان شام آخر
» داستان شیطان و فرعون
» داستان پندی از سقراط
» داستان امید
» داستان سه پیرمرد
» داستان سه بی گناه
» داستان معامله شوخی بردار نیست!
» داستان سه پاکت نامه
» داستان دو مساله ی ریاضی
» داستان الماس ها کجایند؟
» داستان سرباز زخمی
» داستان زن باهوش
» داستان عشق
» داستان عاشقانه بسیار خواندنی
» داستان غم انگیز عاشقانه
» داستان اعتراف عجیب یک همسر کش!
» داستان ترفند محبت
» داستان شکم درد و داروی چشم
» داستان زیبای پدر
» داستان سنجش ایمان
» داستان نشان شخصیت
» داستان مانع پیشرفت شما کیست
» داستان مرد فقیری که صاحب اسب شد
» داستان چشم خوش بین
» داستان آش نخورده و دهن سوخته
» داستان تلاش پروانه
» داستان عیب های کوچولوی عروس
» داستان عاشقانه قهوه شور
» داستان نجار بازنشسته!
» داستان کریم خان و درویش
» داستان ظالم رعنا
» داستان اصالت بهتر است یا تربیت؟
» داستان فرصتی برای خود شناسی
» داستان پیرمرد و بچه ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان ابراهیم و آتش و گنجشک
» داستان چوپان و مشاور
» داستان نجار زندگی
» داستان چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
» داستان زن بی وفا
» داستان ازدواج مرد زشت با دختر زیبا
» داستان زندگی آلبرشت دورر
» داستان عزرائیل در سی سی یو
» داستان خوبی ها و بدی ها
» داستان قدرت دعای مادر
» داستان مناره کج در اصفهان
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گلفروش
» داستان مثل همیشه
» داستان با موقعیت ها چانه نزن
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان قدرت باورها
» داستان زیبایی از دکتر شریعتی
» داستان آرزو های ویکتور هوگو
» داستان گربه شیطون!
» داستان کوهنورد
» داستان درسی از ابومسلم خراسانی
» داستان سنگ و ثروت و عشق
» داستان مدارای پیامبر
» داستان معلم
» داستان صبحانه
» داستان وقت اضافی برای خدا
» داستان ملاقات خدا با امیلی
» داستان پسر شیخ عرب در آلمان
» داستان تصمیم قاطع مدیریتی
» داستان تولدی دیگر
» داستان دختران تنبل من
» داستان پُـــز الكی!
» داستان سنگ بزرگ
» داستان انعام پسر بچه
» داستان زن سیاه پوست
» داستان تشخیص یمار روانی
» داستان دانشجوی پرستاری
» داستان مرد کور
» داستان ارواح و تکنولوژی
» داستان باران
» داستان بوگارت
» داستان بهرام رادان و سنتوری
» داستان واقعی مردم شهر پمپی
» داستان نامه ی زیرکانه
» داستان"دم گاو رو بگیر"
» داستان ادبی انتخاب درست
» داستان کوتاه بدهکاری
» داستان زیبا و طنزآلود از جلال آل احمد
» داستان صدف و ساحل
» داستان زن فالگیر
» داستان"سبز,طلایی,سیاه"
» داستان خواب پیرزن
» داستان عبرت آموز فریب خوردن دخترک
» داستان آموزنده در مورد زندگی
» داستان بیسکوییت سوخته
» داستان گل زیبا
» داستان زیبای ماه و خورشید
» داستان تفاوت عشق و ازدواج
» داستان ارزشمند ترین چیز ها در زندگی
» داستان در آینه نگاه کن
» داستان عیسی و پیرزن عجیب
» داستان"میوه ها را لقمان خورده است"
» داستان"قضاوت"از کلیله و دمنه
» داستان خواندنی درباره پدر
» داستان ترسناک نیشگونی از عالم ارواح
» داستان به هدف زدن
» داستان پند آموز و جالب
» داستان کوتاه شتر
» داستان دانشجویی
» داستان خدا یا سرمهندس؟
» داستان جالب جالینوس
» داستان کامل خسرو و شیرین
» داستان ما همه آفتاب گردانیم
» داستان خدا و شیطان
» داستان دل کندن
» داستان پرنده
» داستان زیبای ارث پدر
» داستان زیبای نابینا
» داستان گلدان چینی
» داستان ادبی از تاریخ بیهقی
» داستان تا دنیا دنیاست
» داستان گل قرمز
» داستان مادر خود عید است
» داستان زیبای سارا
» داستان مرد پولدار بی کس و کار
» داستان تغییر نگرش
» داستان تصمیم بزرگ
» داستان عجیب و واقعی درباره کما!
» داستان کوتاه و پند آموز
» داستان عجیب یک کودک
» داستان جالب از ناصرالدین شاه
» داستان درد و دل
» داستان دسته گل
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان پر وحتوای گنجشک
» داستان جالب و خواندنی
» داستان کوتاه و خواندنی کلنگ
» داستان دوبرادر
» داستان پیرمرد فقیر و گردن بند
» داستان فرشته بیکار
» داستان مای گیر ثروتمند
» داستان ترازوی مرد فقیر
» داستان قصاب و سگ باهوش
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان عشقی کوتاه(خنده دار)
» داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
» داستان قصر بی عیب و نقص پادشاه
» داستان درخت جاودانگی
» داستان باور ها
» داستان تصمیم مهم
» داستان ناخدا یا مهندس
» داستان زنجیر عشق
» داستان پرواز شاهین
» داستان دانشجوی نمونه
» داستان یک مشت شکلات
» داستان تخت مرگ
» داستان حتما دلیلی دارد
» داستان ماهیگیری
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان خدایا شکر
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان دو برادر مهربان
» داستان ابوریحان و مزدور
» داستان شهامت گذشتن از گردو ها
» داستان مهندس متبحر
» داستان رنج آهنگر
» داستان پیرمرد خاص
» داستان وفای عشق
» داستان بوی کباب!
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان عشق واقعی
» داستان شمس و مولانا
» داستان پیرمرد عاشق
» داستان قهوه زندگی
» داستان مردی که جهنم را خرید
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان عروسک
» داستان نوه خوب من
» داستان جعبه خالی
» داستان تاجر ثروتمند و چهار زن
» داستان کوتاه دختر سی دی فروش
» داستان قدر خانواده ات را بدان
» داستان نامه پیرزن به خدا
» داستان چه قدر به هم بدهکاریم؟
» داستان فرشته
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
» داستان توهّم
» داستان عطر شکلات
» داستان قیمت یک ساعت کار
» داستان اسب زیبا
» داستان قهر کردن گنجشک با خدا
» داستان استجابت دعای یک زوج جوان
» داستان قبرخالی
» داستان عاطفی شقایق
» داستان پندآموز بخت بیدار
» داستان بزرگترین افتخار
» داستان مادر شوهر خوب من!
» داستان سنجش
» داستان لیلی و مجنون به صورت خلاصه
» داستان جالب از ناپلئون
» داستان بسیار جالب سوء تفاهم
» داستان طنز از جلال آل احمد
» داستان"دستم را بگیر کوچولو"
» داستان"بشنو و باور نکن"
» داستان عشق پنهانی هلن کلر
» داستان غصه ی طوطی ها
» داستان جالب"شاید دفعه بعد"
» داستان دماغ گنده ها
» داستان کوتاه شانس
» داستان میدونی من کیم...؟!
» داستان مصاحبه شغلی
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نیکی ها به ما باز میگردند
» داستان طنز فوتبال در بهشت
» داستان امید به زندگی
» داستان یک لیوان شیر
» داستان کاسه چوبی
» داستان خانم نژاد پرست
» داستان پدر صلواتی
» داستان آموزنده پسر تنبل
» داستان جالب کلاه فروش
» داستان آموزنده قصر پادشاه
» داستان زیبای عشق واقعی
» داستان جالب رنگ عشق
» داستان هیزم شکن و جنیفرلوپز!
» داستان نتیجه نیکی و بدی به زن
» داستان دعای مرد فقیر
» داستان بسیار زیبا و خواندنی
» داستان دو دلداده
» داستان کوتاه غم انگیز(عاشقانه)
» داستان زیبای عشقی غم انگیز
» داستان از عشق تا نفرت
» داستان آموزنده عشق
» داستان نامه پیرزن به پسرش(طنز)
» داستان هیزم شکن
» داستان عاشقانه زیبا و غمگین
» داستان عشق را امتحان کن!
» داستان عاشقانه
» داستان آموزنده
» داستان پادشاهی که زن میسوزاند
» داستان شاگرد زیرک و استاد
» داستان طنز مسافر اتوبوس
» داستان صدای دلنشین مادر
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان وبلبام گری
» داستان زیبای پدر
» داستان زیبای"من رفتنی ام"
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان بزرگترین مردم
» داستان آسانسور
» داستان دسته گل های پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غذای سگ
» داستان دروغ های مادرم
» داستان جزیره عشق
» داستان فلسفه عمل
» داستان قیمت پنیر
» داستان تغییر
» داستان چشم خوش بین
» داستان ترفند محبت
» داستان واقعی اسید پاشی به همسر
» داستان ازدواج یوسف و زلیخا
» داستان ازدواج آهو با الاغ
» داستان"متشکرم"
» داستان راز خوشبختی
» داستان چتر
» داستان دلیل ازدواج نکردن
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دختر اروپایی و پسر آفریقایی
» داستان وعده ی پوچ
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان قدرت بخشش
» داستان ارزش واقعی
» داستان دزدی مال و دزدی دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مرد واقعی و مسلمان واقعی
» داستان مرغابی یا عقاب؟
» داستان فرشته بیکار
» داستان غمگین اما واقعی
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان عقرب
» داستان بانک زمان
» داستان مسافر کش
» داستان کوتاه"خدا هست"
» داستان تخلف هموطن اصفهانی
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان مداد
» داستان زیبا و پندآموز
» داستان طنز پیوند مغز
» داستان تصمیم
» داستان بهلول در حمام
» داستان فرمانده(طنز)
» داستان قدرت عشق پیرمرد
» داستان بهلول و آب انگور
» داستان وصیت پدر به پسر
» داستان سوال امتحان نهایی
» داستان آموختم که...
» داستان اشتباه فرشتگان
» داستان مفهومی(طنز)
» داستان معمار و پیرزن
» داستان قضاوت عجولانه
» داستان طنز
» داستان یک امتحان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان چهار برادر
» داستان حرف حق(طنز)
» داستان دختر کشاورز
» داستان مرد ثروتمند و کشیش
» داستان بتی که شکست
» داستان توهم
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان یک بنده خدا
» داستان قهرمان
» داستان آهنگ مهربانی
» داستان بازی
» داستان خیابان های شهر
» داستان تنها مهربانی و دوستی
» داستان بریدن درختان
» داستان پدران و مادران نادان
» داستان خر یک گوش
» داستان کار حکیم ارد بزرگ
» داستان خواستگار های کوهی
» داستان بیماری یخچال گرایی
» داستان ماهی گیری و لباس راحتی
» داستان طنز و خنده دار لیلا
» داستان کم فروشی
» داستان زیبای تغییر
» داستان پاسخ آسیابان به زاهد
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان لذت های زندگی
» داستان مسابقه قورباغه ها
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان پرواز شاهین
» داستان انعام
» داستان هزار سکه طلا
» داستان فلسفه عمل
» داستان احساسی باز باران
» داستان تخت مرگ!
» داستان رستوران
» داستان شتر گران!
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان جزیره ی عشق
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهدکودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان کوتاه دلقک
» داستان شنوایی همسر
» داستان آسایشگاه روانی
» داستان موضوع انشا
» داستان مشکل چوپان
» داستان نامه درمانی
» داستان قهرمان
» داستان اهدای قلب
» داستان چند میفروشی؟
» داستان عشق و معرفت
» داستان چشمه
» داستان خانواده
» داستان کوتاه جالب
» داستان بدهکاری
» داستان دوستی نسیه
» داستان بارون نادون
» داستان خاطره ی عشق
» داستان تاجر و میمون ها
» داستان بوی کباب
» داستان کنجکاوی مردانه
» داستان انتخاب همسر
» داستان تصادف
» داستان ملا و گوسفند
» داستان لباس نو
» داستان نردبان فروشی ملا
» داستان ملا در جنگ
» داستان بچه ملا
» داستان ماه بهتر است
» داستان دوست ملا
» داستان گم شدن ملا
» داستان داماد شدن ملا
» داستان خانه ملا
» داستان خانه عزاداران
» داستان قبر دراز
» داستان حرف درست
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان قیمت حاکم
» داستان درخت گردو
» داستان پرواز در آسمان ها
» داستان مرکز زمین
» داستان الاغ دم بریده
» داستان خروس شدن ملا
» داستان دم خروس
» داستان خویشاوند الاغ
» داستان عشق بزرگ
» داستان درخت مشکلات
» داستان پست فطرت
» داستان کیک مادربزرگ
» داستان برنده ی واقعی
» داستان فوت کن
» داستان بدهکار
» داستان آدم خوار ها
» داستان اصالت
» داستان دفتر دختر فقیر
» داستان دستشویی پارک
» داستان مرد مست
» داستان پاره آجر
» داستان پسر عاشق
» داستان بخت بیدار
» داستان تمساح
» داستان شمس و مولانا
» داستان ایمیل اشتباهی
» داستان امتحان فیزیک
» داستان ثروتمند واقعی
» داستان راز پیرزن
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان خلقت مگس
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان اعتماد
» داستان همسر ایده آل
» داستان صبور بودن
» داستان حرف درست
» داستان 20 دلاری
» داستان راز خوشبختی
» داستان استعداد یابی
» داستان نوه خوب من
» داستان هیزم شکن
» داستان مهندس و مدیر
» داستان طمع دکتر
» داستان برنده ی واقعی
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان دایره ی زندگی
» داستان قهوه استاد
» داستان سه پاکت نامه
» داستان مادر قالی باف
» داستان برداشت شخصی
» داستان کارت کشیدن
» داستان پرهیز از غضب
» داستان عروسک
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نگاه از پنجره
» داستان دختر کوچولو
» داستان انیشتین و راننده اش
» داستان اطلاعات لطفا!
» داستان خواستگاری
» داستان گنجشک و آتش
» داستان معنادار تلاش
» داستان آلفرد نوبل
» داستان توقع
» داستان پیرمرد خاص
» داستان فقر
» داستان وفای عشق
» داستان خلق شیطان
» داستان همه مردند
» داستان پیرمرد و آسمان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان مشعل
» داستان انسان و خدا
» داستان آرزو ها
» داستان کلاغ و خرس
» داستان مرد سنگ شکن
» داستان در جست و جوی خدا
» داستان گردو ها
» داستان خدایا شکر
» داستان ارزش پدر
» داستان عروسک زشت
» داستان شهید
» داستان آرزوی غم انگیز
» داستان تلاش
» داستان انعام پیشخدمت
» داستان دیدن خدا
» داستان بخت بیدار
» داستان مرد درویش
» داستان ساده اما عاشق
» داستان مورچه ی عاشق
» داستان دلیل عشق
» داستان پند کشیش
» داستان برادران مهربان
» داستان محل دقیق خرابی
» داستان ابلیس و مرد عابد
» داستان خیانت سام
» داستان فرصت های زندگی
» داستان دنیای فانی
» داستان قهوه ی زندگی
» داستان کوتاه دختر نابینا
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهترین دوست
» داستان راه رفتن
» داستان عشق و بندگی
» داستان هدیه
» داستان قضاوت زود
» داستان خواست خدا
» داستان دلی به بزرگی دریا
» داستان فریاد و نگاه
» داستان رفتنی
» داستان بهترین بوسه ی عشق
» داستان باز کردن در
» داستان عروس مغرور
» داستان رنج آهنگر
» داستان کیفیت ژاپنی ها
» داستان به هزار و یک دلیل
» داستان مادر و تولد پسر
» داستان تعریف عقل
» داستان تشابه
» داستان دو برادر مهربان
» داستان فداکاری مادر کلاغ ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان من و خدا
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهشت و جهنم
» داستان مسعود و خانم ویکی
» داستان کلوچه
» داستان هرچه خدا بخواهد
» داستان من رفتنی ام
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان ماهی گیر
» داستان آسانسور
» داستان کوتاه بزرگترین مردم
» داستان دسته گل پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غمگین
» داستان دروغ های مادرم
» داستان عبرت آموز2
» داستان عبرت آموز1
» داستان اصالت یا تربیت؟
» داستان انسانیت
» داستان تصمیمات خدا
» داستان ابومسلم خراسانی
» داستان حکمت
» داستان نامه
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان دختر و پسر
» داستان طلاق برنامه ریزی شده
» داستان آرزوی همسر
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهد کودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان آرزو هایی که حرام شدند
» داستان آن سوی پنجره
» داستان قدر هم را بدانیم
» داستان دلقک
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان هیچ کس زنده نیست
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان تعیین جنسیت مگس
» داستان مرد کلاه فروش
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دزدی مال و دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان کوتاه دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مسلمان واقعی
» داستان:امان از ایرانی ها
» داستان "آرامش"
» داستان وعده ی پوچ
» داستان فرشته بیکار
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان اقتضای طبیعت
» داستان کوتاه"قدرت بخشش"
» داستان"ارزش واقعی"
» داستان"قیمت تجربه"
» داستان"دوست داشتن صادقانه"
» داستان"دختر و مزدا323"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"تعطیلات شاد"
» داستان"قلب"
» داستان"پلی به سوی خدا"
» داستان"دو دانه"
» داستان"الیور تویست"(َشرح و نقد)
» داستان"جا دکمه"
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"جنایت و مکافات"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"قدم زدن در بهشت زهرا"
» داستان"فندک"
» داستان"خاطرات مدرسه"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"خودخواهی"
» داستان"کمک به دیگران"
» داستان"شاد باشید"
» داستان"دست خالی نیایید"
» داستان"همه چیز به ما بستگی دارد"
» داستان ادبی"انتخاب درست"
» داستان زیبا
» داستان"درس زندگی"
» داستان"قناری"
» داستان کوتاه"بیمار روانی"
» داستان"عاشقانه ترین دعا"
» داستان"دل به دیگری سپرد"
» داستان"ملاقات با خدا"
» داستان بسیار جالب"گروه99"
» داستان"پسر پادشاه و دختر فقیر"
» داستان کوتاه"زندان"
» داستان طنز"باهوش ترین زن دنیا"
» داستان"پسر و لاک پشت"
» داستان"شاگرد تیزهوش"
» داستان واقعی"هدیه ای پر از محبت"
» داستان زیبا و خواندنی
» دساتان کوتاه"شماره داخلی"
» داستانی بسیار زیبا و واقعی
» داستان کوتاه"عشق، ثروت، موفقیت"
» داستان"جواب خیانت به همسر"
» داستان"آخر هفته هیجان انگیز"
» داستان"ساختن قرص عاشقی"
» داستان"مادر"(شعر از فریون مشیری)
» داستان"آیا خدا شیطان را خلق کرد؟"
» داستان"ملانصرالدین و دیگ بچه زا"
» داستان کوتاه"معجزه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان خواندنی"یک عروسی"
» داستان"وسواس"
» داستان"گدای اصل و نسب دار"
» داستان"زن در زندگی اجتماعی"
» داستان"شرمندگی ابوعلی سینا"
» داستان"درس عبرت"
» داستان"عزیز ترین بخش زندگی"
» داستان عاشقانه"نمی خواهم بمیرم"
» داستان"معنی واقعی عشق"
» داستان"خانه ما"
» داستان"حاکم و قصاب ها"
» داستان"حاکم و چوپان"
» داستان"جالینوس و مرد دیوانه"از مثنوی
» داستان"پادشاه و خدمتکار"
» داستان"پسر پادشاه و دوستش"
» داستان"برای آموختن هرگز دیر نیست"
» داستان"عسل و زهر"
» داستان"خسیس یا بخشنده"
» داستان"بزرگمهر و دزدان"
» داستان"روباه و کوزه"
» داستان"زن و ببر"
» داستان"راهزنان و سیب زهر آلود"
» داستان"دو درویش مسافر"
» داستان"دزد و خورجینش"
» داستان"دوست زمان تنهایی"
» داستان"دو درویش"(از قابوس نامه)
» داستان"دزد و مرد شوخ"
» داستان"راز روز های جوانی"
» داستان"رویاهایم را می فروشم"
» داستان"تلخ و شیرین"
» داستان"مرد رمال"
» داستان"کاسه سوپ"
» داستان"نامه شگفت انگیز"
» داستان"کشاورز و زن غرغرو"
» داستان"بیمارستان روانی"
» داستان طنز"آزمون داماد ها"
» داستان"سه آرزو"
» داستان"طلبه جوان و دختر فراری"
» داستان"خوشبخت کردن همسر"
» داستان"جعبه خالی"
» داستان"کیک زندگی"
» داستان"دفتر مشق کثیف"
» داستان"شراب"
» داستان"تحصیل در اروپا"
» داستان"بنگاه زناشویی"
» داستان"نامه ای به تو ای پسرم"
» داستان"خاطرات یک زن زرنگ"
» داستان"تصادف"
» داستان"آیینه و شیشه"
» داستان"میمون ها و کلاه فروش"
» داستان"زشت ترین دختر کلاس"
» داستان"سه اتاق در جهنم"(طنز)
» داستان"مترو"
» داستان"آسانسور"
» داستان"دروغ گو و فرشته ها"
» داستان"بوسه"
» داستان"خدایا"
» داستان"سوال با مزه"
» داستان خواندنی"هیچکس زنده نیست"
» داستان"طمع دکتر"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"در ستایش عقل"
» داستان"در بیشه"
» داستان"دارکوب ها"
» داستان"آیینه شکسته"
» داستان"چگونه دیوانه شدم"
» داستان"برهوت تنهایی"
» داستان"در باغ نبود"
» داستان"بهرام رادان و سنتوری"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"بوگات"
» داستان"باران"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"بی وفایی و خیانت"
» داستان"بی بی"
» داستان"پایان انتظار"
» داستان"پرستو های عاشق"
» داستان"جنایات و مکافات"
» داستان"تنهایی و غربت"
» داستان"جادکمه"
» داستان"الیور تویست"(شرح و نقد)
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"رنگ عشق"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"سگ دانا"
» داستان"زندگی مثل چای است"
» داستان"زندگی"
» داستان"راز خوشبختی"
» داستان"دو نجات یافته"
» داستان"دو خط موازی"
» داستان"شکل خدایی"
» داستان معنوی
» داستان"خورشید و باد"
» داستان"دو دوست"
» داستان"معجزه"
» داستان"هفت برادران"
» داستان"نیکی و بدی"
» داستان"نامه ای به خدا"
» داستان"موهبت بخشیدن شادی"
» داستان"شیخ سمعان"(شرح)
» داستان"تاجر"
» داستان"لیوان را زمین بگذار"
» داستان"گوشه کوچکی از آسمان"
» داستان"گربه و روباه"
» داستان کوتاه"کرم شب تاب"
» داستان کوتاه اما پر معنا
» داستان"قضاوت عجولانه"
» داستان"قدرت کلمات"
» داستان کوتاه"فرمانروا و سردار"
» داستان"آرزو"
» داستان"در هر رویدادی خیری وجود دارد"
» داستان"ایمیل اشتباه"
» داستان"استاد"
» داستان"امید"
» داستان"پسر بچه شرور"
» داستان"پادشاهی که4همسر داشت"
» داستان عمر 30 ثانیه ای بشر
» داستان کوتاه(واقعی)
» داستان عاشقانه واقعی
» داستان عاشقانه"حس عاشقی"
» داستان عاشقانه"فرشته"
» داستان"مراقب دو قطره روغن باشید"
» داستان"دری که قفل نبود"
» داستان"مورچه فیلسوف"
» داستان"اشباح"
» داستان"خدای من"
» داستان"درست نگاه کنیم"
» داستان"هر وقت مردی دروغ میگه"
» داستان"آدمخوار ها"
» داستان"موسسه خیریه"
» داستان پادشاه درست کار
» داستان نامه ای برای خدا
» داستان گردنبند"
» داستان"باغ گلابی"
» داستان"دخترک فداکار"
» داستان پندآموز"زندگی"
» داستان"پسرک و دخترک"(واقعی)
» داستان حکمت آمیز"سیب زمینی"
» داستان حکمت آمیز"ثروت کورش"
» داستان حکمت آمیز"چنگیز خان مغول"
» داستان کوتاه"جذابیّت"
» داستان جالب2
» داستان"دو روز به پایان جهان"
» داستان حکمت آمیز"به مشکلات بخندید"
» داستان"گدای پیر"
» داستان بسیار زیبای"کفش قرمز"
» داستان زیبای"طناب شیطان"
» داستان کوتاه"بیمارستان"
» داستان حکمت آمیز"غلام دانا"
» داستان حکمت آمیز"بهشت فروشی"
» داستان های جالب ملانصرالدین
» داستان"جوان عاشق"
» داستان"عابد مغرور"
» داستان های خر کننده...!
» داستان"مسابقه زندگی"
» داستان"معجزه"
» داستان"انتخاب همسر"
» داستان و حکایت"پسر مهربان"
» داستان جالب
» داستان"حضرت سلیمان و مورچه"
» داستان"رنجش دوست"
» داستان"دختران ننه دریا"(شعر)
» داستان"گل سرخی برای محبوبم"
» داستان آموزنده
» داستان"شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر"
» داستان"سوختن ها"
» داستان"قاضی زیرک و عصای طلا"
» داستان"زیباترین قلب"
» داستان"تلخ نوشت"
» داستان"در باره مشکلات اندیشه کنید"
» داستان و حکایت"میرداماد"
» داستان"خوشبختی"
» داستان"یک لیوان شیر"
» داستان"پادشاه ساسانی"
» داستان"روز های سخت"
» داستان"قضاوت و نتیجه گیری عجولانه"
» داستان"عروسک چهارم و شاهزاده"
» داستان"خدا رو شکر کنیم"
» داستان جالب یک ماجرا...!
» داستان"عینک آفتابی"
» داستان جالب"نهایت بخشندگی"
» داستان"غرور"
» داستان"وعده لباس گرم"
» داستان"شرح حال یک زندگی"
» داستان"ناخدا و پیرمرد"
» داستان جالب"زن زیبا"
» داستان جالب"رئیس جوان قبیله"
» داستان"شاهزاده و عروسک هایش"
» داستان"درخت بخشنده مهربان"
» داستان جالب"وای از دست خانم ها"
» داستان کوتاه"مادر"
» داستان"هوشمندانه سوال کنید"
» داستان آموزنده"بیمارستان"
» داستان"برگشت محبت"
» داستان جالب"جانشین شاه"
» داستان آموزنده
» داستان"تصمیم پیرمرد"
» داستان کوتاه"کرگدن"
» داستان"با ترس هایتان زیبا برخورد کنید"
» داستان"هیچ رویدادی بی دلیل نیست"
» داستان"ملاقات امیلی با خداوند"
» داستان زیبای"آخه من یه دخترم!"
» داستان"خرید جهنم"
» داستان آموزنده کریم خان زند با درویش
» داستان تاثیر گذار"نجار بازنشسته"
» داستان زیبا و عاشقانه قهوه شور
» داستان عاشقانه و پند آموز(کوتاه)
» داستان کوتاه"ارزش یک ساعت"
» داستان کوتاه و جالب"تلافی مرد از زنش"
» داستان کوتاه"آرزوی سنگتراش"
» داستان جالب"مترسک"
» داستان جالب"پستچی فداکار"
» داستان"فرعون و شیطان"
» داستان"نبوغ"
» داستان یکی از بستگان خدا
» داستان"کلاه فروش"
» داستان"گل صداقت و راست گویی"
» داستان خاطرات دو دوست قدیمی
» داستان"رابطه کش شلوار و پیشرفت"
» داستان"خاطرات زمستان را به بهار نیاور"
» داستان کوتاه آن سوی پنجره
» داستان جالب"مربی مهد کودک"
» داستان آموزنده"آرزوی دانه کوچک"
» داستان های کوتاه و خواندنی
» داستان"آزمون شاه عباس از رجال"
» داستان آموزنده"قصر پادشاه"
» داستان کوتاه "پدرصلواتی"
» داستان کوتاه
» داستان آموزنده"تحمل درد عشق"
» داستان گدایی ملا نصرالدین
» داستان کوتاه و آموزنده
» داستان جالب"آقای گاو"
» داستان"شهر ممنوعه"
» داستان"دیوانه و مردم"
» داستان خوشبخت ترین آدم روی زمین
» داستان کوتاه"مدیر"
» داستان"خدا و گنجشک"
» داستان"هیزم شکن و جنیفر لوپز"
» داستان"یک اشتباه برای این که...!"
» داستان آموزنده"قاتل و میوه فروش"
» داستان"خر ما از کرگی دم نداشت"
» داستان"شایعه"
» داستان"یک نشنیدن ساده"
» داستان"ذکاوت حکیم باهوش"
» داستان خواندنی"ازدواج یوسف و زلیخا"
» داستان"مرغ همسایه غاز نیست"
» داستان خواندنی"ازدواج آهو با الاغ"
» داستان جالب"سنجش"
» داستان"مسجد بهلول"
» داستان"پسر بی ذوق پادشاه"
» داستان"شاگرد زیرک و استاد"
» داستان"بهترین دوست در زندگی"
» داستان جالب"یک خانم باهوش"
» داستان"قدردانی"
» داستان "ابر نیمه تمام"
» داستان"گورکن قبرستان ده"
» داستان مدیر ارشد
» داستان"قهرمان شدن فقط با یک فن!"
» داستان"سیرت یا صورت...؟"
» داستان"وای از زرنگی ایرانیها"
» داستان"جواب غیر قابل انتظار"
» داستان دهکده ی میمون
» داستان بانک زمان
» داستان ماهی
» داستان راهزن و قدیس
» داستان "ما و خدا"
» داستان پیرمرد تنها...!
» داستان حمام رفتن بهلول
» داستان کوتاه آرزوی سنگتراش
» داستان "درسی از ادیسون"
» داستان کوتاه:تلافی مرد از زنش!
» داستان آموزنده ی اسب زیبا
» داستان پندآموز قیمت یک ساعت کار
» داستان کوتاه عطر شکلات
» داستان کوتاه"چقدر به هم بدهکاریم؟"
» داستان زیبای"جعبه ی خالی"
» داستان زیبا و خواندنی قورباغه
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
» داستان زیبای نوه خوب من
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان جالب قصر پادشاه
» داستان زیبای عروسک
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
کلمات کلیدی
درباره ما

هم وطن گرامی سلام...
امیدورام در این وبلاگ لحظات خوشی را داشته باشید...
من در این وبگاه متناسب با تمامی موقعیت های زندگی مطلب گذاشته ام پس نظر یادتون نره...
راستی,یادتون نره تو نظر سنجی شرکت کنین چون وبلاگ بر اساس این نظر سنجی اداره میشه...
ممنون از حضور پر مهر و گرمتون...
ایجاد کننده وبلاگ : Admin 1

تبلیغات شما در این مکان با بهترین قیمت

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif



تمامی حقوق مطالب متعلق به"اس ام اس برای همه"می باشد..
به وبلاگ من خوش آمدید