تبلیغات
اس ام اس برای همه
اس ام اس برای همه
صفحه اصلی آرشیو مطالب ارتباط با مدیریت نسخه اتوم نسخه موبایل RSS
» بقیه در ادامه مطلب ( جمعه 10 خرداد 1398 )
» جدیدترین پیامک های فاز سنگین و غمگین مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» پیامک های غمگین و تنهایی مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» استاتوس های جدید و خنده دار مرداد ماه ۹۲ ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های خنده دار مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های تریپ لاو عاشقانه جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس شکست عشقی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های مناجات با خدا جدید مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس سنگین فلسفی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های معنی دار زیبا مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس بی وفایی و بی مرامی جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس خیانت نوشته های گله و شکایت نامردی مرداد ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس فلسفی و جمله های مفهومی و سنگین مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های ویژه شهادت حضرت علی رمضان 1392 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید پیامک عاشقانه و رمانتیک ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های فاز بالا و غمگین ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های نیش دار و کوبنده ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس خنده دار ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» متن و نوشته کاریکاتوری ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس های غمگین و فاز بالا جدید 92 ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های غمگین فاصله ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» پیامک های زیبا و عاشقانه ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس خنده دار جدید تیر ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های عاشقانه تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس طنز تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های زیبا درباره غرور ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های ضد حال زدن به دخترها 92 ( چهارشنبه 29 خرداد 1392 )
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

موضوعات سایت
» مطالب متفرقه (8)
» اس ام اس ورزشی (1)
» اس ام اس شب امتحان (9)
» اس ام اس مذهبی (10)
» اس ام اس فلسفی (161)
» اس ام اس رفاقتی (4)
» اس ام اس جملات قصار (12)
» اس ام اس انگلیسی (12)
» اس ام اس تکان دهنده (4)
» اس ام اس درمورد سیگار (9)
» اس ام اس سخنان بزرگان (39)
» اس ام اس ولادت معصومین (7)
» اس ام اس وفات معصومین (12)
» اس ام اس متفرقه (31)
» اس ام اس پـَـ نـَـ پـَـ (41)
» اس ام اس شعر (38)
» اس ام اس خداحافظی (7)
» اس ام اس سنگین و فازبالا (19)
» اس ام اس بی قراری (3)
» اس ام اس بی وفایی (5)
» اس ام اس رمانتیک (25)
» اس ام اس گریه دار (88)
» اس ام اس جملات تیکه دار (50)
» اس ام اس دل شکسته (43)
» اس ام اس غمگین (251)
» اس ام اس ضد پسر (27)
» اس ام اس ضد دختر (32)
» اس ام اس پرسشی و معمایی (5)
» اس ام اس با موضوع خداوند (33)
» اس ام اس تبریک تولد (23)
» اس ام اس مناسبتی (18)
» اس ام اس تبریک کریسمس (5)
» اس ام اس خنده دار و سرکاری (245)
» اس ام اس آشتی کردن (5)
» اس ام اس صبح بخیر (3)
» اس ام اس شب بخیر (6)
» اس ام اس بوسه (12)
» اس ام اس انتظار (6)
» اس ام اس جدایی (31)
» اس ام اس خیانت (9)
» اس ام اس دلتنگی (74)
» اس ام اس تنهایی (63)
» اس ام اس احساسی (61)
» اس ام اس عاشقانه (501)
آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

بهترین چت روم فارسی زبانان

می خواستم باور نكنم ، با خود و توهم سنگینی كه تمام ذهنم را در خواب و بیداری احاطه كرده بود،می جنگیدم ... لحظه ای دغدغه تشویش برانگیز این احساس كه می رفت تا به حقیقت غیر قابل انكاری مبدل شود، دست از من برنمی داشت . هیچ وقت باور نمی كردم ... نتیجه سی و پنج سال زندگی مشترك تا این اندازه ، پوچی ، افسردگی و نفرت برایم به ارمغان داشته باشد.
چگونه ممكن است سی و پنج سال با مردی زندگی كنی كه خیال می كنی ، خوب زیر و بم شخصیت وروحیاتش را می شناسی و آنوقت ناگهان حادثه ای موجب شود، از آن خواب عمیق بیدار شوی و آن بیداری از هزار كابوس برایت تلخ تر باشد؟ من باور دارم زندگی بازیهای غریبی دارد اما نمی توانم به آنچه می بینم اعتماد كنم ، دلم نمی خواهد اسیر بی اعتمادی ، آن هم نسبت به كسی شوم كه عمری را در سختی ومشكلات و در شادی و غم شانه به شانه اش سپری كرده ام .

او همیشه با من و بچه ها بوده است . نه ... نه .... این حقیقت ندارد، صداهای گنگی را اطرافم می شنوم ، انگاربا پتكی به سرم می كوبند... احساس خستگی و كوفتگی شدیدی بر وجودم سنگینی می كند. در عضلات دست و پایم درد مثل ماری سمی می رسد و مرا می گزد، سوزشی ناگهانی در روی دستم احساس می كنم وباز صداهایی كه بالای سرم شنیده می شود و بعد در خاموشی گنگی فرو می روم .
فشار خونش دوباره پائین افتاده ، یه دیازپام توی سرم بزنین ...
چشم آقای دكتر، چند دقیقه پیش حالشون خوب بود با هم حرف زدیم ، به نظر خوشحال و سرحال می رسید... راجع به خانوادش برایم گفت ولی چند دقیقه بعد ناگهان چهره اش مهتابی شد، حس كردم دستش یخ كرده .
انگار چیزی كه می خواست بگه یادش رفت .
شاید یاد چیزی افتاده كه باعث شوكه شدنش شده ... مثلا یاد یه خاطره تلخ یا حتی شیرین در گذشته ،وقتی بهوش اومد حتما خبرم كنین ، سعی كنین آرومش كنین از چیزی كه ممكنه دوباره براش ایجاد هیجان شدیدی بكنه ، حرف نزنین ، خونوادش برای دیدنش امروز نیومدن ...؟
چرا آقای دكتر... بنظر پسر و دخترش اومدن دیدنش ... اون موقع حالش خوب بود... به نظر زن قوی وسالمی می رسه ... عجیبه ... ممكنه این افت فشار خون و ضعف و بی هوشی ناشی از جراحی باشه ...؟
ایشون دو روز پیش جراحی كرده ، طی دو روز گذشته هم حالش خوب بوده ، خوشبختانه غده ای هم كه از سینه شون در آوردیم ، حجیم نبود... بهر حال بهتره بیشتر مراقب حالش باشین .
چشم آقای دكتر... متشكرم ...
خداحافظ
خداحافظ آقای دكتر
نمی دانم چقدر در بیهوشی گذشت ، چشمهایم را كه باز كردم ، فضای اتاق تقریبا در دریایی از تاریكی غرق شده بود، فقط از پنجره اتاق 301 بیمارستان كه دو روز است در آن بستری هستم ، نور چراغ های دور ونزدیك ، خانه ها و خیابانها، چشمك می زند... سعی كردم ، جهت عقربه های ساعت دیواری را بخوانم ، بنظرحدود 10 شب می رسید احساس ضعف داشتم ، یادم نمی آمد، شام خورده ام یا نه ؟
نمی دانم چرا ناگهان دلم هوس خوردن پیتزاكرده بود عجیب بود، چون در حالت طبیعی اصلامیلی به خوردن پیتزا ندارم ، دخترم سحر و دوپسرم سهیل و سینا عاشق پیتزا هستند، ولی هر وقت قرار است ، غذا از بیرون تهیه كنیم ، من ترجیح می دهم مطابق ذائقه قدیمی خودم ، غذاهای معمول را بخورم ...
سحر بارها اصرار كرده ، حداقل برشی ازپیتزایش را امتحان كنم ، ولی من به بهانه ناراحتی معده ، كه هیچ وقت هم وجود نداشته است ، ازخوردن چیزی كه بنظرم تركیبش نامعلوم است ،سرباز می زنم ولی حالا روی تخت این بیمارستان هوس خوردن پیتزای پپرونی به سرم افتاده است .
به ، به ... پس بهوش اومدین ، شما كه منوترسوندین حالا بهترین ؟ دلم با شنیدن صدای مهربان و آشنای او دوباره لرزید و دوباره كابوس چند ساعت پیش مثل دیوی وحشی و سركش درمقابلم قد علم كرد، سعی كردم خودم را كنترل كنم ، دخترك پرستار مات و مبهوت در من می نگریست .
چیزی شده ؟ از چیزی نگران هستین ؟ اگه مشكل خاصی هست كه من می تونم ، واستون حلش كنم خب ، بگین ...
سرم را به علامت منفی تكان دادم . اما اودوباره پرسید:
خب شاید فقط بشنوم ... و اونوقت حالتون بهتر بشه ، می دونین گاهی وقتا منم وقتی دلم می گیره یا احساس تنهایی می كنم یا از كسی می رنجم می رم توی اتاقم و در رو هم می بندم بعدش با صدای آروم شروع می كنم واسه خودم ،و در و دیوار درد و دل می كنم تا بعدش احساس می كنم خیلی سبك تر و راحت تر شدم ...
همه آدما حرفهایی واسه درد دل كردن دارن ...
تو چی ، تو چه چیزی واسه درد دل كردن داری ، تو كه هنوز ازدواج نكردی دختر جون خیلی جونتر از اون هستی كه درد دل جدی وسنگینی داشته باشی .
بعد آه عمیقی از ته دل كشیدم و ادامه دادم :
از من می شنوی واسه این كه تا آخر عمرراحت باشی ، قید ازدواج رو واسه همیشه بزن ،وقت تلف كردنه ، حیف عمر آدم كه پای دوست داشتن ، عاشق شدن و دل باختن و چه می دونم ،جون دادن و قربون و صدقه رفتن بگذره ... بعدتازه آخرش چشم بازكنی و ببینی یه عمر باهات بازی كردن ، به شعورت توهین كردن ، یه عمر تو بایه آدمی زندگی كردی كه دوستش داشتی ، وقتی مریض شد بالای سرش نشستی و وقتی از اون بالاافتاد تو دستش رو گرفتی و اون موقعی كه كم آورد فقط تو بودی كه امید بهش دادی و حتی هرچی داشتی به پاهاش ریختی تا دوباره مردت سرپاش بایسته و دوباره خیالش راحت بشه و كار وكاسبی كنه ، بعد درست وقتی از پا افتادی و ضعف همه وجودت رو گرفت ، یه دفعه می بینی هیشكی پشت سرت نیست ، حتی همون مردی كه یه عمرپشت و پناهش بودی ، اونوقت خیلی دردت می یاد، خیلی ناامید و مایوس می شی ... اما من هرچی بگم تو حالا نمی فهمی چی می گم ... فقطاز من می شنوی ازدواج نكن .
پرستار جوان خندید، شانه هایش را به علامت تعجب و شاید هم بی تفاوتی بالا انداخت نمی دانستم باید از او متنفر باشم یا دوستش داشته باشم ؟ او سه شبانه روز است كه مسئولیت مراقبت از من را برعهده دارد... وقتی برای جراحی غده ای كه در ناحیه سینه ام قرار داشت در این بیمارستان بستری شدم ، علی رغم شهامت زیادی كه در خود احساس می كردم ، فقط او بود كه قوت قلب مضاعفی به من بخشید، ندایی درونی مرا به سوی او كشاند. چشمهای گرد و عسلی اش به شدت شبیه چشمهای پسر دومم «سینا» بود.
سینا تازه در رشته مهندسی عمران فارغ التحصیل شده و خود برای شركت در كنكورفوق لیسانس آماده می كرد. این پرستار مهربان باآن چهره بشاش و روحیه شاد و پرانرژی می تواندهمسر بسیار مناسبی برای سینای من باشد.
دلم می خواست بیشتر درباره او بدانم . او ازهمان آغاز كنجكاوی من هیچ ممانعتی و یامقاومتی در برایر پرسشهایم به خرج نداد.
ما دو تا هستیم دو خواهر دو قلو، من و نسیم ، بااین كه دوقلو هستیم اون برعكس من اصلا دل وجرات بیمارستان اومدن و خون دیدن نداره ،اون اهل هنره ، شعر می گه ، قصه می نویسه ، بعضی وقتا هم واسه دل خودش یا خوشایند مامان و بابایه آهنگی با سه تارش می زنه . اكثر دوستانش برعكس اون تا حالا چند باری با من اومدن بیمارستان ... حتی داخل بخش های ممنوعه سرك كشیدن ولی خواهرم به محض این كه بوی الكل زیر دماغش بخوره ، غش می كنه ... خب این طوریه دیگه هر كسی یه جوریه ...
زندگیمون خوبه ... یه خونه خوب ، با یه باغچه قشنگ داشتیم . بعد وقتی ما دبیرستان بودیم بابااونجا رو فروخت و یه آپارتمان توی «شهرك غرب » واسمون خرید. حالا اونجا زندگی می كنیم یه 10، 12 سالی هست . مامان قبلا معلم ریاضی بود، اما خیلی وقت پیش یعنی از وقتی كه ما توی راهنمایی درس می خوندیم خودش رو باز خریدكرد...
راستش یه زندگی كاملا معمولی داشتیم ... ولی خب من از بچگی همیشه دلم می خواست ای كاش اینهمه چیز نداشتیم اما عوض اونا بابا بیشترپیشمون بود... البته دیگه مهم نیس . ببخشین سردرد دلم باز شد، راستی الان حالتون چطوره ؟
خوبم ... خوبم ... خوب داشتی می گفتی ...
آقای دكتر گفته مراقبتون باشم یه وقت دوباره حالتون بهم نخوره ...
نه ، نه ... خیالتون راحت باشه ، وقتی باهات حرف می زنم راحتترم ، تو منو یاد دخترم می اندازی .
ممنون ... شما چند تا دختر دارین ؟
یه دونه ... داروسازی می خونه اسمش «سحره » دو تا هم پسر دارم «سهیل » و «سینا».
زنده باشن ، داغشون رو نبینین .
ممنون دخترم . بچه ها بزرگ می شن بزرگهاپیر می شن ، بعدم تا به خودشون بیان و بخوان اززندگی لذت ببرن ، مرگ بدون خبر از راه می رسه
خدا نكنه مادر جون ، حالا زود كه از مرگ حرف بزنین .
مرگ كه زود و دیر نداره . دختر جون این روزا كه آدم می شنوه جوون 30 ساله سكته كرده و مرده ، یا اینهمه مریضی و تصادف هست دیگه ،نمی شه زیاد روی سن و سال حساب باز كرد.
نمی دونم ولی من عادت كردم ، مردن رو مال آدمای خیلی خیلی پیر می دونم . البته كوچك كه بودم دو دفعه دو تا از دوستای صمیمی ام رو ازدست دادم ، یكی شون تصادف كرد و یكی دیگه شون كه خوانوادش واسه تعطیلات تابستون رفته بود شمال ، واسه آب تنی رفت توی دریا و دیگه در نیومد. هیچ وقت یادم نمی ره . روزی كه مامانش اومد خبر غرق شدن «ندا» رو بده ، من توی دفتر مدرسه داشتم ، برنامه امتحانی ثلث آخررو می نوشتم ، سرجام خشكم زد. باورم نمی شدبعدش دیگه نفهمیدم چی شد. بنظرم غش كردم ،یه وقتی به خودم اومدم كه دیدم توی دفترمدرسه دراز به دراز روی كاناپه راحتی درازكشیده ام . بعد از اون روز من از دریا بدم می اومد،دیگه حتی حاضر نشدم به استخر پا بزارم .
من بجز آب ، از تنهایی و تاریكی هم می ترسم .درست مثل بچه ها... خنده داره ... نه ؟
نه ، واسه چی ... منم از بعضی چیزا می ترسم
مثلا مثل چی ؟
مثل پیری . مثل فراموشی ، مثل این كه بهم دروغ بگن . یا یه عمر وانمود كنن به آدم علاقه دارن . راست می گن بعد... همچی دروغ باشه یه دفعه به خودت بیای و ببینی تموم عمر و آرزو ورویاهات رو باختی ، همه رو یه جا فدا كردی ،فدای اونی كه به خیالت دوستت داشته .نمی توانستم از فرو چكیدن اشكهایم جلوگیری كنم . پرستار جوان ، مات و مبهوت به من چشم دوخته بود...
از بی وفایی حرف نزنین ، خودم یه جورایی تجربه اش كردم ... من تا حالا واسه كسی درددل نكردم خانم . نمی دونم درسته یا نه ، دكتر گفته شمانباید هیجان داشته باشین ... بهتره بخوابین ، بعدا باهم حرف می زنیم .
نه ، نه ، حالم خوبه ، خیلی خوبم دخترم . اگه حالا حرف می زنم ، آرامش ندارم ، آدم گاهی وقتابهتره بگه تا راحت بشه . دلم می خواد می تونستم داد بزنم .
شما دیگه چرا؟ مگه از زندگیتون راضی نیستین . واسم گفتن كه زندگی خوبی داشتین مگه نه این كه حالا هم بچه هاتون بزرگ شدن و سر وسامون پیدا كردن ؟
چرا... دختر جون ... چرا...
این خودش چیز كمی نیس ... می دونین من وخواهرم همه چیز داشتیم ولی هیچ وقت مثل بقیه پدر نداشتیم ... دائم بخاطر كارش از ما دوره ...دائم سفره ... مادر یه عمر این وضع رو تحمل كرده ، همیشه گفته ، آقا خسرو رفته سفر... خیلی واسه راحتی من و بچه ها زحمت می كشه ... ما همه چی داریم ... یه آپارتمان خوب ، ماشین و زندگی رو به راه ، اما یه پدر نصفه و نیمه ... مادری كه سالهاست بخاطر رماتیسم و ناراحتی قلبی مریض ورنجوره ... دوباره قلبش رو عمل جراحی كردن هیچ وقت بابا بالای سرش نبوده ، اون فقط پول می ده دو سه روزی پیداش می شه و باز میره سفربارها بهش گفتیم تو با این همه پول كه نیازی به این همه كار نداری ولی می خنده و می گه ، پول ،پول می یاره ... ما هیچ وقت سر از كاراش درنمی یاریم ... برو بچه های فامیل و همكلاسی های من و خواهرم همیشه به داشته های ما حسادت می كردن و حسرت می خوردن ، و ما هم غبطه باباهای اونا رو می خوردیم . روزگار غریبیه ، آدماهمیشه به اون كه دارن راضی نیستن . دلم می خواست خونمون یه مرد داشته باشه ، واسه همین دو سال پیش ، وقتی تازه درسم تموم شده بود و توی بیمارستان مشغول شدم ، بعد از مدتی باسعید آشنا شدم سعید انترن بود... به نظر جوون مهربون و احساسی می یومد... آدم آروم و بی سرو صدایی بود. سرش توی لاك خودش بود. ازاون بچه درس خونایی كه فقط تو فكر درس وكارشون هستن . ظاهر خوبی هم داشت ، خیلی ازهمكارا تو نخش بودن ولی خب قسمت من بود كه مورد توجهش باشم . كم كم بقیه فهمیدن ، بعضی هاحسودی می كردن ، بعضی ها هم بی تفاوت ازكنارم می گذشتن ، بالاخره ما با توافق خانواده هانامزد كردیم ، شش ماهی نامزد بودیم . بعد كم كم اختلافاتمان بالا گرفت ، قرار بود عقد كنیم . شایدم قسمت این بود كه زودتر بفهمیم كه به درد هم نمی خوریم . هیچ كدوم تقصیر نداشتیم ، چون هركدوممون دنبال آرزوهای خودمون بودیم . من اولش سعی كردم دست از رویاهام بردارم . ولی كم كم سعید به این وضع عادت كرد و دامنه خواسته هاش وسیع تر شد. هر چی می گذشت . باخودم بیشتر فاصله می گرفتم . گاهی وقتا اصلا انگاردیگه خودم نبودم . بالاخره كار به جایی رسید كه توی روی همدیگه وایستادیم ... همون موقع بودكه فهمیدم بهتره همین جا همه چی تموم بشه سخت بود. ولی اتفاق افتاد، بعد، من از اون بیمارستان بیرون اومدم . اگه این اتفاق نمی افتاد.شاید الان اونجا رسمی شده بودم ، نمی دونم . بعداز كلی این در و اون در زدن ، اومدم اینجا.
دلت واسش تنگ نشده ...؟
نمی دونم ... سعی می كنم بهش فكر نكنم ...ولی بهر حال یادآوریش آزارم می ده ، حتی گذشتن از هر جایی كه با هم اونجا رفتیم خریدكردیم یا چیزی خوردیم ، آزارم می ده . ولی بایدساخت . ما آدما ساخته شدیم تا لذت ببریم ، غم ببینیم ، بخندیم ، گریه كنیم ... گول بخوریم چه می دونم ؟ شایدم گول بزنیم ؟
احساس فریب خوردگی ، احساس تلخیه ،مخصوصا كه از كسی رو دست بخوری كه یه عمری بعد از خدا می پرستیدیش ... قبولش داشتی ... سه تا بچه ازش داری ... دوستش ...
دیگر نتوانستم ادامه دهم ، سیل اشك ازدیدگانم روان شد، پرستار جوان نیز با من گریست ... او نمی دانست من از چه كسی حرف می زنم ، او و مادرش با من و فرزندانم از یك شخص مشترك رو دست خورده ایم . از لحظه ای كه عكس خانوادگیش را به من نشان داد، این خوره به جانم افتاد... پدر این دختر جوان پدرفرزندان من نیز هست ، مردی كه 35 سال با اوزندگی كرده ام ... و خیال می كردم او بهترین وقابل اعتمادترین مرد دنیاست .
هرچه فكر می كنم نمی توانم با خودم كنار بیایم چه چیز باعث شد من بعد از این همه وقت بر اثریك حادثه یعنی درمان دردی چون برداشتن یك غده ، به بیمارستان بیایم و آنوقت راز 27ساله همسرم را كشف كنم .
«شبنم دوراندیش » پرستار جوان 25 ساله ای است كه چشمها و نگاههای سینا پسر كوچكترم رادارد و صدا و طرز صحبت كردنش بی كم و كاست شبیه سحر من است .
من فقط 17 سال داشتم كه با خسرو ازدواج كردم . پدرم مالك زمین های كشاورزی بسیاری بود. او یكی از چند كشاورز نمونه ای بود كه به كشت زعفران می پرداخت . در عوض خسروجوان ساده و جسوری بود كه تازه در اداره برق نیشابور مشغول به كار شده بود. در آن شهركوچك همه خانواده ام را می شناختند و همه می دانستند حاج آقا دوراندیش به این راحتی تنهادخترش را به هر كسی نخواهد داد.
خسرو جوان صادقی بود. یك روز برای تعمیرو سیم كشی به خانه مان آمد و بعد سرنوشت من دگرگون شد. كسی باور نمی كرد پدرم راضی به این ازدواج شود. اگر می خواستم می توانستم خیلی چیزها داشته باشم . اما غرور جوانی و بلندپروازی مانع از آن شد كه از پدرم چیزی طلب كنم . خسرو چشم داشتی به اموال پدریم نشان نداد. ما با آنچه داشتیم خانه ای اجاره كردیم ... واو رفته رفته در كارش جا افتاد بعد از سه سال خانه ای خریدیم ، سال بعد پدرم بر اثر عارضه قلبی در گذشت و ارثیه قابل توجهی دستم راگرفت ، خسرو اول زیر بار نمی رفت بعد با اصرارمن قرار شد بیاییم تهران ، زندگی خوبی به راه اندازیم . چند ماه بعد از آن ما به تهران آمدیم وماندگار شدیم و آن ارثیه پدری ، سرمایه ای شد تاخسرو خانه بخرد و مغازه اجاره كند و در كار فرش و گلیم و قالی وارد شود. رفته رفته كار كه رونق گرفت ، خسرو اداره را رها كرد و چسبید به بازار،من در طول این سالها هرگز نپرسیدم سهم من درزندگی چیست ، همین كه همه چیز بود و زندگی وفرزندانم را داشتم راضی بودم ، تا این كه دو سال پیش در اثر تصادف ، خسرو برای مدت طولانی زمین گیر شد، تا مدتها همه قطع امید كرده بودیم ،لااقل 20 روز را در كما گذراند، بعد از به هوش آمدن هم با آن بدن خرد شده قادر به كاری نبود... دو سال طول كشید تا او دوباره سر پا شد وتوانست با كمك عصا راه برود... هرگز آن راهی راكه از نیشابور و از آن خانه كوچك و قدیمی اجاره ای تا اینجا طی كرده ام را فراموش نمی كنم ، اما ادامه زندگی پس از گشوده شدن صندوقچه راز 27 ساله شوهرم ، آسان نیست .
 

تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

نظرسنجی
شما طرفدار چه نوع اس ام اس هستید؟

داستان ها
» داستان های کودکانه
» داستان کودکانه سپر
» داستان عاشقانه مرا ببخش
» داستان راه جدید ابراز عشق
» داستان کوتاه
» داستان قدرت عجیب یک کودک
» داستان عاشقانه
» داستان جالب
» داستان"دوستت دارم پدر"
» داستان هرگز با خودت قهر نکن
» داستان خانم نظافتچی
» داستان تاثیر عشق
» داستان بازاریابی دو گدا
» داستان خورشید و باد
» داستان"زیبایی رایگان است"
» داستان مزدای قرمز
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان عاشقانه خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گل فروش
» داستان مثل همیشه
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان"چیزی برای نگرانی نیست"
» داستان غریق نجات(خنده دار)
» داستان یک آرزو
» داستان جراح و تعمیرکار
» داستان مرد و پسربچه
» داستان عشق واقعی
» داستان زن بی وفا
» داستان شام آخر
» داستان شیطان و فرعون
» داستان پندی از سقراط
» داستان امید
» داستان سه پیرمرد
» داستان سه بی گناه
» داستان معامله شوخی بردار نیست!
» داستان سه پاکت نامه
» داستان دو مساله ی ریاضی
» داستان الماس ها کجایند؟
» داستان سرباز زخمی
» داستان زن باهوش
» داستان عشق
» داستان عاشقانه بسیار خواندنی
» داستان غم انگیز عاشقانه
» داستان اعتراف عجیب یک همسر کش!
» داستان ترفند محبت
» داستان شکم درد و داروی چشم
» داستان زیبای پدر
» داستان سنجش ایمان
» داستان نشان شخصیت
» داستان مانع پیشرفت شما کیست
» داستان مرد فقیری که صاحب اسب شد
» داستان چشم خوش بین
» داستان آش نخورده و دهن سوخته
» داستان تلاش پروانه
» داستان عیب های کوچولوی عروس
» داستان عاشقانه قهوه شور
» داستان نجار بازنشسته!
» داستان کریم خان و درویش
» داستان ظالم رعنا
» داستان اصالت بهتر است یا تربیت؟
» داستان فرصتی برای خود شناسی
» داستان پیرمرد و بچه ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان ابراهیم و آتش و گنجشک
» داستان چوپان و مشاور
» داستان نجار زندگی
» داستان چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
» داستان زن بی وفا
» داستان ازدواج مرد زشت با دختر زیبا
» داستان زندگی آلبرشت دورر
» داستان عزرائیل در سی سی یو
» داستان خوبی ها و بدی ها
» داستان قدرت دعای مادر
» داستان مناره کج در اصفهان
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گلفروش
» داستان مثل همیشه
» داستان با موقعیت ها چانه نزن
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان قدرت باورها
» داستان زیبایی از دکتر شریعتی
» داستان آرزو های ویکتور هوگو
» داستان گربه شیطون!
» داستان کوهنورد
» داستان درسی از ابومسلم خراسانی
» داستان سنگ و ثروت و عشق
» داستان مدارای پیامبر
» داستان معلم
» داستان صبحانه
» داستان وقت اضافی برای خدا
» داستان ملاقات خدا با امیلی
» داستان پسر شیخ عرب در آلمان
» داستان تصمیم قاطع مدیریتی
» داستان تولدی دیگر
» داستان دختران تنبل من
» داستان پُـــز الكی!
» داستان سنگ بزرگ
» داستان انعام پسر بچه
» داستان زن سیاه پوست
» داستان تشخیص یمار روانی
» داستان دانشجوی پرستاری
» داستان مرد کور
» داستان ارواح و تکنولوژی
» داستان باران
» داستان بوگارت
» داستان بهرام رادان و سنتوری
» داستان واقعی مردم شهر پمپی
» داستان نامه ی زیرکانه
» داستان"دم گاو رو بگیر"
» داستان ادبی انتخاب درست
» داستان کوتاه بدهکاری
» داستان زیبا و طنزآلود از جلال آل احمد
» داستان صدف و ساحل
» داستان زن فالگیر
» داستان"سبز,طلایی,سیاه"
» داستان خواب پیرزن
» داستان عبرت آموز فریب خوردن دخترک
» داستان آموزنده در مورد زندگی
» داستان بیسکوییت سوخته
» داستان گل زیبا
» داستان زیبای ماه و خورشید
» داستان تفاوت عشق و ازدواج
» داستان ارزشمند ترین چیز ها در زندگی
» داستان در آینه نگاه کن
» داستان عیسی و پیرزن عجیب
» داستان"میوه ها را لقمان خورده است"
» داستان"قضاوت"از کلیله و دمنه
» داستان خواندنی درباره پدر
» داستان ترسناک نیشگونی از عالم ارواح
» داستان به هدف زدن
» داستان پند آموز و جالب
» داستان کوتاه شتر
» داستان دانشجویی
» داستان خدا یا سرمهندس؟
» داستان جالب جالینوس
» داستان کامل خسرو و شیرین
» داستان ما همه آفتاب گردانیم
» داستان خدا و شیطان
» داستان دل کندن
» داستان پرنده
» داستان زیبای ارث پدر
» داستان زیبای نابینا
» داستان گلدان چینی
» داستان ادبی از تاریخ بیهقی
» داستان تا دنیا دنیاست
» داستان گل قرمز
» داستان مادر خود عید است
» داستان زیبای سارا
» داستان مرد پولدار بی کس و کار
» داستان تغییر نگرش
» داستان تصمیم بزرگ
» داستان عجیب و واقعی درباره کما!
» داستان کوتاه و پند آموز
» داستان عجیب یک کودک
» داستان جالب از ناصرالدین شاه
» داستان درد و دل
» داستان دسته گل
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان پر وحتوای گنجشک
» داستان جالب و خواندنی
» داستان کوتاه و خواندنی کلنگ
» داستان دوبرادر
» داستان پیرمرد فقیر و گردن بند
» داستان فرشته بیکار
» داستان مای گیر ثروتمند
» داستان ترازوی مرد فقیر
» داستان قصاب و سگ باهوش
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان عشقی کوتاه(خنده دار)
» داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
» داستان قصر بی عیب و نقص پادشاه
» داستان درخت جاودانگی
» داستان باور ها
» داستان تصمیم مهم
» داستان ناخدا یا مهندس
» داستان زنجیر عشق
» داستان پرواز شاهین
» داستان دانشجوی نمونه
» داستان یک مشت شکلات
» داستان تخت مرگ
» داستان حتما دلیلی دارد
» داستان ماهیگیری
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان خدایا شکر
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان دو برادر مهربان
» داستان ابوریحان و مزدور
» داستان شهامت گذشتن از گردو ها
» داستان مهندس متبحر
» داستان رنج آهنگر
» داستان پیرمرد خاص
» داستان وفای عشق
» داستان بوی کباب!
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان عشق واقعی
» داستان شمس و مولانا
» داستان پیرمرد عاشق
» داستان قهوه زندگی
» داستان مردی که جهنم را خرید
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان عروسک
» داستان نوه خوب من
» داستان جعبه خالی
» داستان تاجر ثروتمند و چهار زن
» داستان کوتاه دختر سی دی فروش
» داستان قدر خانواده ات را بدان
» داستان نامه پیرزن به خدا
» داستان چه قدر به هم بدهکاریم؟
» داستان فرشته
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
» داستان توهّم
» داستان عطر شکلات
» داستان قیمت یک ساعت کار
» داستان اسب زیبا
» داستان قهر کردن گنجشک با خدا
» داستان استجابت دعای یک زوج جوان
» داستان قبرخالی
» داستان عاطفی شقایق
» داستان پندآموز بخت بیدار
» داستان بزرگترین افتخار
» داستان مادر شوهر خوب من!
» داستان سنجش
» داستان لیلی و مجنون به صورت خلاصه
» داستان جالب از ناپلئون
» داستان بسیار جالب سوء تفاهم
» داستان طنز از جلال آل احمد
» داستان"دستم را بگیر کوچولو"
» داستان"بشنو و باور نکن"
» داستان عشق پنهانی هلن کلر
» داستان غصه ی طوطی ها
» داستان جالب"شاید دفعه بعد"
» داستان دماغ گنده ها
» داستان کوتاه شانس
» داستان میدونی من کیم...؟!
» داستان مصاحبه شغلی
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نیکی ها به ما باز میگردند
» داستان طنز فوتبال در بهشت
» داستان امید به زندگی
» داستان یک لیوان شیر
» داستان کاسه چوبی
» داستان خانم نژاد پرست
» داستان پدر صلواتی
» داستان آموزنده پسر تنبل
» داستان جالب کلاه فروش
» داستان آموزنده قصر پادشاه
» داستان زیبای عشق واقعی
» داستان جالب رنگ عشق
» داستان هیزم شکن و جنیفرلوپز!
» داستان نتیجه نیکی و بدی به زن
» داستان دعای مرد فقیر
» داستان بسیار زیبا و خواندنی
» داستان دو دلداده
» داستان کوتاه غم انگیز(عاشقانه)
» داستان زیبای عشقی غم انگیز
» داستان از عشق تا نفرت
» داستان آموزنده عشق
» داستان نامه پیرزن به پسرش(طنز)
» داستان هیزم شکن
» داستان عاشقانه زیبا و غمگین
» داستان عشق را امتحان کن!
» داستان عاشقانه
» داستان آموزنده
» داستان پادشاهی که زن میسوزاند
» داستان شاگرد زیرک و استاد
» داستان طنز مسافر اتوبوس
» داستان صدای دلنشین مادر
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان وبلبام گری
» داستان زیبای پدر
» داستان زیبای"من رفتنی ام"
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان بزرگترین مردم
» داستان آسانسور
» داستان دسته گل های پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غذای سگ
» داستان دروغ های مادرم
» داستان جزیره عشق
» داستان فلسفه عمل
» داستان قیمت پنیر
» داستان تغییر
» داستان چشم خوش بین
» داستان ترفند محبت
» داستان واقعی اسید پاشی به همسر
» داستان ازدواج یوسف و زلیخا
» داستان ازدواج آهو با الاغ
» داستان"متشکرم"
» داستان راز خوشبختی
» داستان چتر
» داستان دلیل ازدواج نکردن
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دختر اروپایی و پسر آفریقایی
» داستان وعده ی پوچ
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان قدرت بخشش
» داستان ارزش واقعی
» داستان دزدی مال و دزدی دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مرد واقعی و مسلمان واقعی
» داستان مرغابی یا عقاب؟
» داستان فرشته بیکار
» داستان غمگین اما واقعی
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان عقرب
» داستان بانک زمان
» داستان مسافر کش
» داستان کوتاه"خدا هست"
» داستان تخلف هموطن اصفهانی
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان مداد
» داستان زیبا و پندآموز
» داستان طنز پیوند مغز
» داستان تصمیم
» داستان بهلول در حمام
» داستان فرمانده(طنز)
» داستان قدرت عشق پیرمرد
» داستان بهلول و آب انگور
» داستان وصیت پدر به پسر
» داستان سوال امتحان نهایی
» داستان آموختم که...
» داستان اشتباه فرشتگان
» داستان مفهومی(طنز)
» داستان معمار و پیرزن
» داستان قضاوت عجولانه
» داستان طنز
» داستان یک امتحان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان چهار برادر
» داستان حرف حق(طنز)
» داستان دختر کشاورز
» داستان مرد ثروتمند و کشیش
» داستان بتی که شکست
» داستان توهم
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان یک بنده خدا
» داستان قهرمان
» داستان آهنگ مهربانی
» داستان بازی
» داستان خیابان های شهر
» داستان تنها مهربانی و دوستی
» داستان بریدن درختان
» داستان پدران و مادران نادان
» داستان خر یک گوش
» داستان کار حکیم ارد بزرگ
» داستان خواستگار های کوهی
» داستان بیماری یخچال گرایی
» داستان ماهی گیری و لباس راحتی
» داستان طنز و خنده دار لیلا
» داستان کم فروشی
» داستان زیبای تغییر
» داستان پاسخ آسیابان به زاهد
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان لذت های زندگی
» داستان مسابقه قورباغه ها
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان پرواز شاهین
» داستان انعام
» داستان هزار سکه طلا
» داستان فلسفه عمل
» داستان احساسی باز باران
» داستان تخت مرگ!
» داستان رستوران
» داستان شتر گران!
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان جزیره ی عشق
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهدکودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان کوتاه دلقک
» داستان شنوایی همسر
» داستان آسایشگاه روانی
» داستان موضوع انشا
» داستان مشکل چوپان
» داستان نامه درمانی
» داستان قهرمان
» داستان اهدای قلب
» داستان چند میفروشی؟
» داستان عشق و معرفت
» داستان چشمه
» داستان خانواده
» داستان کوتاه جالب
» داستان بدهکاری
» داستان دوستی نسیه
» داستان بارون نادون
» داستان خاطره ی عشق
» داستان تاجر و میمون ها
» داستان بوی کباب
» داستان کنجکاوی مردانه
» داستان انتخاب همسر
» داستان تصادف
» داستان ملا و گوسفند
» داستان لباس نو
» داستان نردبان فروشی ملا
» داستان ملا در جنگ
» داستان بچه ملا
» داستان ماه بهتر است
» داستان دوست ملا
» داستان گم شدن ملا
» داستان داماد شدن ملا
» داستان خانه ملا
» داستان خانه عزاداران
» داستان قبر دراز
» داستان حرف درست
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان قیمت حاکم
» داستان درخت گردو
» داستان پرواز در آسمان ها
» داستان مرکز زمین
» داستان الاغ دم بریده
» داستان خروس شدن ملا
» داستان دم خروس
» داستان خویشاوند الاغ
» داستان عشق بزرگ
» داستان درخت مشکلات
» داستان پست فطرت
» داستان کیک مادربزرگ
» داستان برنده ی واقعی
» داستان فوت کن
» داستان بدهکار
» داستان آدم خوار ها
» داستان اصالت
» داستان دفتر دختر فقیر
» داستان دستشویی پارک
» داستان مرد مست
» داستان پاره آجر
» داستان پسر عاشق
» داستان بخت بیدار
» داستان تمساح
» داستان شمس و مولانا
» داستان ایمیل اشتباهی
» داستان امتحان فیزیک
» داستان ثروتمند واقعی
» داستان راز پیرزن
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان خلقت مگس
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان اعتماد
» داستان همسر ایده آل
» داستان صبور بودن
» داستان حرف درست
» داستان 20 دلاری
» داستان راز خوشبختی
» داستان استعداد یابی
» داستان نوه خوب من
» داستان هیزم شکن
» داستان مهندس و مدیر
» داستان طمع دکتر
» داستان برنده ی واقعی
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان دایره ی زندگی
» داستان قهوه استاد
» داستان سه پاکت نامه
» داستان مادر قالی باف
» داستان برداشت شخصی
» داستان کارت کشیدن
» داستان پرهیز از غضب
» داستان عروسک
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نگاه از پنجره
» داستان دختر کوچولو
» داستان انیشتین و راننده اش
» داستان اطلاعات لطفا!
» داستان خواستگاری
» داستان گنجشک و آتش
» داستان معنادار تلاش
» داستان آلفرد نوبل
» داستان توقع
» داستان پیرمرد خاص
» داستان فقر
» داستان وفای عشق
» داستان خلق شیطان
» داستان همه مردند
» داستان پیرمرد و آسمان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان مشعل
» داستان انسان و خدا
» داستان آرزو ها
» داستان کلاغ و خرس
» داستان مرد سنگ شکن
» داستان در جست و جوی خدا
» داستان گردو ها
» داستان خدایا شکر
» داستان ارزش پدر
» داستان عروسک زشت
» داستان شهید
» داستان آرزوی غم انگیز
» داستان تلاش
» داستان انعام پیشخدمت
» داستان دیدن خدا
» داستان بخت بیدار
» داستان مرد درویش
» داستان ساده اما عاشق
» داستان مورچه ی عاشق
» داستان دلیل عشق
» داستان پند کشیش
» داستان برادران مهربان
» داستان محل دقیق خرابی
» داستان ابلیس و مرد عابد
» داستان خیانت سام
» داستان فرصت های زندگی
» داستان دنیای فانی
» داستان قهوه ی زندگی
» داستان کوتاه دختر نابینا
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهترین دوست
» داستان راه رفتن
» داستان عشق و بندگی
» داستان هدیه
» داستان قضاوت زود
» داستان خواست خدا
» داستان دلی به بزرگی دریا
» داستان فریاد و نگاه
» داستان رفتنی
» داستان بهترین بوسه ی عشق
» داستان باز کردن در
» داستان عروس مغرور
» داستان رنج آهنگر
» داستان کیفیت ژاپنی ها
» داستان به هزار و یک دلیل
» داستان مادر و تولد پسر
» داستان تعریف عقل
» داستان تشابه
» داستان دو برادر مهربان
» داستان فداکاری مادر کلاغ ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان من و خدا
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهشت و جهنم
» داستان مسعود و خانم ویکی
» داستان کلوچه
» داستان هرچه خدا بخواهد
» داستان من رفتنی ام
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان ماهی گیر
» داستان آسانسور
» داستان کوتاه بزرگترین مردم
» داستان دسته گل پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غمگین
» داستان دروغ های مادرم
» داستان عبرت آموز2
» داستان عبرت آموز1
» داستان اصالت یا تربیت؟
» داستان انسانیت
» داستان تصمیمات خدا
» داستان ابومسلم خراسانی
» داستان حکمت
» داستان نامه
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان دختر و پسر
» داستان طلاق برنامه ریزی شده
» داستان آرزوی همسر
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهد کودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان آرزو هایی که حرام شدند
» داستان آن سوی پنجره
» داستان قدر هم را بدانیم
» داستان دلقک
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان هیچ کس زنده نیست
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان تعیین جنسیت مگس
» داستان مرد کلاه فروش
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دزدی مال و دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان کوتاه دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مسلمان واقعی
» داستان:امان از ایرانی ها
» داستان "آرامش"
» داستان وعده ی پوچ
» داستان فرشته بیکار
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان اقتضای طبیعت
» داستان کوتاه"قدرت بخشش"
» داستان"ارزش واقعی"
» داستان"قیمت تجربه"
» داستان"دوست داشتن صادقانه"
» داستان"دختر و مزدا323"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"تعطیلات شاد"
» داستان"قلب"
» داستان"پلی به سوی خدا"
» داستان"دو دانه"
» داستان"الیور تویست"(َشرح و نقد)
» داستان"جا دکمه"
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"جنایت و مکافات"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"قدم زدن در بهشت زهرا"
» داستان"فندک"
» داستان"خاطرات مدرسه"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"خودخواهی"
» داستان"کمک به دیگران"
» داستان"شاد باشید"
» داستان"دست خالی نیایید"
» داستان"همه چیز به ما بستگی دارد"
» داستان ادبی"انتخاب درست"
» داستان زیبا
» داستان"درس زندگی"
» داستان"قناری"
» داستان کوتاه"بیمار روانی"
» داستان"عاشقانه ترین دعا"
» داستان"دل به دیگری سپرد"
» داستان"ملاقات با خدا"
» داستان بسیار جالب"گروه99"
» داستان"پسر پادشاه و دختر فقیر"
» داستان کوتاه"زندان"
» داستان طنز"باهوش ترین زن دنیا"
» داستان"پسر و لاک پشت"
» داستان"شاگرد تیزهوش"
» داستان واقعی"هدیه ای پر از محبت"
» داستان زیبا و خواندنی
» دساتان کوتاه"شماره داخلی"
» داستانی بسیار زیبا و واقعی
» داستان کوتاه"عشق، ثروت، موفقیت"
» داستان"جواب خیانت به همسر"
» داستان"آخر هفته هیجان انگیز"
» داستان"ساختن قرص عاشقی"
» داستان"مادر"(شعر از فریون مشیری)
» داستان"آیا خدا شیطان را خلق کرد؟"
» داستان"ملانصرالدین و دیگ بچه زا"
» داستان کوتاه"معجزه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان خواندنی"یک عروسی"
» داستان"وسواس"
» داستان"گدای اصل و نسب دار"
» داستان"زن در زندگی اجتماعی"
» داستان"شرمندگی ابوعلی سینا"
» داستان"درس عبرت"
» داستان"عزیز ترین بخش زندگی"
» داستان عاشقانه"نمی خواهم بمیرم"
» داستان"معنی واقعی عشق"
» داستان"خانه ما"
» داستان"حاکم و قصاب ها"
» داستان"حاکم و چوپان"
» داستان"جالینوس و مرد دیوانه"از مثنوی
» داستان"پادشاه و خدمتکار"
» داستان"پسر پادشاه و دوستش"
» داستان"برای آموختن هرگز دیر نیست"
» داستان"عسل و زهر"
» داستان"خسیس یا بخشنده"
» داستان"بزرگمهر و دزدان"
» داستان"روباه و کوزه"
» داستان"زن و ببر"
» داستان"راهزنان و سیب زهر آلود"
» داستان"دو درویش مسافر"
» داستان"دزد و خورجینش"
» داستان"دوست زمان تنهایی"
» داستان"دو درویش"(از قابوس نامه)
» داستان"دزد و مرد شوخ"
» داستان"راز روز های جوانی"
» داستان"رویاهایم را می فروشم"
» داستان"تلخ و شیرین"
» داستان"مرد رمال"
» داستان"کاسه سوپ"
» داستان"نامه شگفت انگیز"
» داستان"کشاورز و زن غرغرو"
» داستان"بیمارستان روانی"
» داستان طنز"آزمون داماد ها"
» داستان"سه آرزو"
» داستان"طلبه جوان و دختر فراری"
» داستان"خوشبخت کردن همسر"
» داستان"جعبه خالی"
» داستان"کیک زندگی"
» داستان"دفتر مشق کثیف"
» داستان"شراب"
» داستان"تحصیل در اروپا"
» داستان"بنگاه زناشویی"
» داستان"نامه ای به تو ای پسرم"
» داستان"خاطرات یک زن زرنگ"
» داستان"تصادف"
» داستان"آیینه و شیشه"
» داستان"میمون ها و کلاه فروش"
» داستان"زشت ترین دختر کلاس"
» داستان"سه اتاق در جهنم"(طنز)
» داستان"مترو"
» داستان"آسانسور"
» داستان"دروغ گو و فرشته ها"
» داستان"بوسه"
» داستان"خدایا"
» داستان"سوال با مزه"
» داستان خواندنی"هیچکس زنده نیست"
» داستان"طمع دکتر"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"در ستایش عقل"
» داستان"در بیشه"
» داستان"دارکوب ها"
» داستان"آیینه شکسته"
» داستان"چگونه دیوانه شدم"
» داستان"برهوت تنهایی"
» داستان"در باغ نبود"
» داستان"بهرام رادان و سنتوری"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"بوگات"
» داستان"باران"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"بی وفایی و خیانت"
» داستان"بی بی"
» داستان"پایان انتظار"
» داستان"پرستو های عاشق"
» داستان"جنایات و مکافات"
» داستان"تنهایی و غربت"
» داستان"جادکمه"
» داستان"الیور تویست"(شرح و نقد)
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"رنگ عشق"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"سگ دانا"
» داستان"زندگی مثل چای است"
» داستان"زندگی"
» داستان"راز خوشبختی"
» داستان"دو نجات یافته"
» داستان"دو خط موازی"
» داستان"شکل خدایی"
» داستان معنوی
» داستان"خورشید و باد"
» داستان"دو دوست"
» داستان"معجزه"
» داستان"هفت برادران"
» داستان"نیکی و بدی"
» داستان"نامه ای به خدا"
» داستان"موهبت بخشیدن شادی"
» داستان"شیخ سمعان"(شرح)
» داستان"تاجر"
» داستان"لیوان را زمین بگذار"
» داستان"گوشه کوچکی از آسمان"
» داستان"گربه و روباه"
» داستان کوتاه"کرم شب تاب"
» داستان کوتاه اما پر معنا
» داستان"قضاوت عجولانه"
» داستان"قدرت کلمات"
» داستان کوتاه"فرمانروا و سردار"
» داستان"آرزو"
» داستان"در هر رویدادی خیری وجود دارد"
» داستان"ایمیل اشتباه"
» داستان"استاد"
» داستان"امید"
» داستان"پسر بچه شرور"
» داستان"پادشاهی که4همسر داشت"
» داستان عمر 30 ثانیه ای بشر
» داستان کوتاه(واقعی)
» داستان عاشقانه واقعی
» داستان عاشقانه"حس عاشقی"
» داستان عاشقانه"فرشته"
» داستان"مراقب دو قطره روغن باشید"
» داستان"دری که قفل نبود"
» داستان"مورچه فیلسوف"
» داستان"اشباح"
» داستان"خدای من"
» داستان"درست نگاه کنیم"
» داستان"هر وقت مردی دروغ میگه"
» داستان"آدمخوار ها"
» داستان"موسسه خیریه"
» داستان پادشاه درست کار
» داستان نامه ای برای خدا
» داستان گردنبند"
» داستان"باغ گلابی"
» داستان"دخترک فداکار"
» داستان پندآموز"زندگی"
» داستان"پسرک و دخترک"(واقعی)
» داستان حکمت آمیز"سیب زمینی"
» داستان حکمت آمیز"ثروت کورش"
» داستان حکمت آمیز"چنگیز خان مغول"
» داستان کوتاه"جذابیّت"
» داستان جالب2
» داستان"دو روز به پایان جهان"
» داستان حکمت آمیز"به مشکلات بخندید"
» داستان"گدای پیر"
» داستان بسیار زیبای"کفش قرمز"
» داستان زیبای"طناب شیطان"
» داستان کوتاه"بیمارستان"
» داستان حکمت آمیز"غلام دانا"
» داستان حکمت آمیز"بهشت فروشی"
» داستان های جالب ملانصرالدین
» داستان"جوان عاشق"
» داستان"عابد مغرور"
» داستان های خر کننده...!
» داستان"مسابقه زندگی"
» داستان"معجزه"
» داستان"انتخاب همسر"
» داستان و حکایت"پسر مهربان"
» داستان جالب
» داستان"حضرت سلیمان و مورچه"
» داستان"رنجش دوست"
» داستان"دختران ننه دریا"(شعر)
» داستان"گل سرخی برای محبوبم"
» داستان آموزنده
» داستان"شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر"
» داستان"سوختن ها"
» داستان"قاضی زیرک و عصای طلا"
» داستان"زیباترین قلب"
» داستان"تلخ نوشت"
» داستان"در باره مشکلات اندیشه کنید"
» داستان و حکایت"میرداماد"
» داستان"خوشبختی"
» داستان"یک لیوان شیر"
» داستان"پادشاه ساسانی"
» داستان"روز های سخت"
» داستان"قضاوت و نتیجه گیری عجولانه"
» داستان"عروسک چهارم و شاهزاده"
» داستان"خدا رو شکر کنیم"
» داستان جالب یک ماجرا...!
» داستان"عینک آفتابی"
» داستان جالب"نهایت بخشندگی"
» داستان"غرور"
» داستان"وعده لباس گرم"
» داستان"شرح حال یک زندگی"
» داستان"ناخدا و پیرمرد"
» داستان جالب"زن زیبا"
» داستان جالب"رئیس جوان قبیله"
» داستان"شاهزاده و عروسک هایش"
» داستان"درخت بخشنده مهربان"
» داستان جالب"وای از دست خانم ها"
» داستان کوتاه"مادر"
» داستان"هوشمندانه سوال کنید"
» داستان آموزنده"بیمارستان"
» داستان"برگشت محبت"
» داستان جالب"جانشین شاه"
» داستان آموزنده
» داستان"تصمیم پیرمرد"
» داستان کوتاه"کرگدن"
» داستان"با ترس هایتان زیبا برخورد کنید"
» داستان"هیچ رویدادی بی دلیل نیست"
» داستان"ملاقات امیلی با خداوند"
» داستان زیبای"آخه من یه دخترم!"
» داستان"خرید جهنم"
» داستان آموزنده کریم خان زند با درویش
» داستان تاثیر گذار"نجار بازنشسته"
» داستان زیبا و عاشقانه قهوه شور
» داستان عاشقانه و پند آموز(کوتاه)
» داستان کوتاه"ارزش یک ساعت"
» داستان کوتاه و جالب"تلافی مرد از زنش"
» داستان کوتاه"آرزوی سنگتراش"
» داستان جالب"مترسک"
» داستان جالب"پستچی فداکار"
» داستان"فرعون و شیطان"
» داستان"نبوغ"
» داستان یکی از بستگان خدا
» داستان"کلاه فروش"
» داستان"گل صداقت و راست گویی"
» داستان خاطرات دو دوست قدیمی
» داستان"رابطه کش شلوار و پیشرفت"
» داستان"خاطرات زمستان را به بهار نیاور"
» داستان کوتاه آن سوی پنجره
» داستان جالب"مربی مهد کودک"
» داستان آموزنده"آرزوی دانه کوچک"
» داستان های کوتاه و خواندنی
» داستان"آزمون شاه عباس از رجال"
» داستان آموزنده"قصر پادشاه"
» داستان کوتاه "پدرصلواتی"
» داستان کوتاه
» داستان آموزنده"تحمل درد عشق"
» داستان گدایی ملا نصرالدین
» داستان کوتاه و آموزنده
» داستان جالب"آقای گاو"
» داستان"شهر ممنوعه"
» داستان"دیوانه و مردم"
» داستان خوشبخت ترین آدم روی زمین
» داستان کوتاه"مدیر"
» داستان"خدا و گنجشک"
» داستان"هیزم شکن و جنیفر لوپز"
» داستان"یک اشتباه برای این که...!"
» داستان آموزنده"قاتل و میوه فروش"
» داستان"خر ما از کرگی دم نداشت"
» داستان"شایعه"
» داستان"یک نشنیدن ساده"
» داستان"ذکاوت حکیم باهوش"
» داستان خواندنی"ازدواج یوسف و زلیخا"
» داستان"مرغ همسایه غاز نیست"
» داستان خواندنی"ازدواج آهو با الاغ"
» داستان جالب"سنجش"
» داستان"مسجد بهلول"
» داستان"پسر بی ذوق پادشاه"
» داستان"شاگرد زیرک و استاد"
» داستان"بهترین دوست در زندگی"
» داستان جالب"یک خانم باهوش"
» داستان"قدردانی"
» داستان "ابر نیمه تمام"
» داستان"گورکن قبرستان ده"
» داستان مدیر ارشد
» داستان"قهرمان شدن فقط با یک فن!"
» داستان"سیرت یا صورت...؟"
» داستان"وای از زرنگی ایرانیها"
» داستان"جواب غیر قابل انتظار"
» داستان دهکده ی میمون
» داستان بانک زمان
» داستان ماهی
» داستان راهزن و قدیس
» داستان "ما و خدا"
» داستان پیرمرد تنها...!
» داستان حمام رفتن بهلول
» داستان کوتاه آرزوی سنگتراش
» داستان "درسی از ادیسون"
» داستان کوتاه:تلافی مرد از زنش!
» داستان آموزنده ی اسب زیبا
» داستان پندآموز قیمت یک ساعت کار
» داستان کوتاه عطر شکلات
» داستان کوتاه"چقدر به هم بدهکاریم؟"
» داستان زیبای"جعبه ی خالی"
» داستان زیبا و خواندنی قورباغه
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
» داستان زیبای نوه خوب من
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان جالب قصر پادشاه
» داستان زیبای عروسک
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
کلمات کلیدی
درباره ما

هم وطن گرامی سلام...
امیدورام در این وبلاگ لحظات خوشی را داشته باشید...
من در این وبگاه متناسب با تمامی موقعیت های زندگی مطلب گذاشته ام پس نظر یادتون نره...
راستی,یادتون نره تو نظر سنجی شرکت کنین چون وبلاگ بر اساس این نظر سنجی اداره میشه...
ممنون از حضور پر مهر و گرمتون...
ایجاد کننده وبلاگ : Admin 1

تبلیغات شما در این مکان با بهترین قیمت

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif



تمامی حقوق مطالب متعلق به"اس ام اس برای همه"می باشد..
به وبلاگ من خوش آمدید