تبلیغات
اس ام اس برای همه
اس ام اس برای همه
صفحه اصلی آرشیو مطالب ارتباط با مدیریت نسخه اتوم نسخه موبایل RSS
» بقیه در ادامه مطلب ( جمعه 10 خرداد 1398 )
» جدیدترین پیامک های فاز سنگین و غمگین مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» پیامک های غمگین و تنهایی مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» استاتوس های جدید و خنده دار مرداد ماه ۹۲ ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های خنده دار مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های تریپ لاو عاشقانه جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس شکست عشقی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های مناجات با خدا جدید مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس سنگین فلسفی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های معنی دار زیبا مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس بی وفایی و بی مرامی جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس خیانت نوشته های گله و شکایت نامردی مرداد ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس فلسفی و جمله های مفهومی و سنگین مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های ویژه شهادت حضرت علی رمضان 1392 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید پیامک عاشقانه و رمانتیک ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های فاز بالا و غمگین ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های نیش دار و کوبنده ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس خنده دار ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» متن و نوشته کاریکاتوری ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس های غمگین و فاز بالا جدید 92 ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های غمگین فاصله ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» پیامک های زیبا و عاشقانه ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس خنده دار جدید تیر ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های عاشقانه تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس طنز تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های زیبا درباره غرور ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های ضد حال زدن به دخترها 92 ( چهارشنبه 29 خرداد 1392 )
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

موضوعات سایت
» مطالب متفرقه (8)
» اس ام اس ورزشی (1)
» اس ام اس شب امتحان (9)
» اس ام اس مذهبی (10)
» اس ام اس فلسفی (161)
» اس ام اس رفاقتی (4)
» اس ام اس جملات قصار (12)
» اس ام اس انگلیسی (12)
» اس ام اس تکان دهنده (4)
» اس ام اس درمورد سیگار (9)
» اس ام اس سخنان بزرگان (39)
» اس ام اس ولادت معصومین (7)
» اس ام اس وفات معصومین (12)
» اس ام اس متفرقه (31)
» اس ام اس پـَـ نـَـ پـَـ (41)
» اس ام اس شعر (38)
» اس ام اس خداحافظی (7)
» اس ام اس سنگین و فازبالا (19)
» اس ام اس بی قراری (3)
» اس ام اس بی وفایی (5)
» اس ام اس رمانتیک (25)
» اس ام اس گریه دار (88)
» اس ام اس جملات تیکه دار (50)
» اس ام اس دل شکسته (43)
» اس ام اس غمگین (251)
» اس ام اس ضد پسر (27)
» اس ام اس ضد دختر (32)
» اس ام اس پرسشی و معمایی (5)
» اس ام اس با موضوع خداوند (33)
» اس ام اس تبریک تولد (23)
» اس ام اس مناسبتی (18)
» اس ام اس تبریک کریسمس (5)
» اس ام اس خنده دار و سرکاری (245)
» اس ام اس آشتی کردن (5)
» اس ام اس صبح بخیر (3)
» اس ام اس شب بخیر (6)
» اس ام اس بوسه (12)
» اس ام اس انتظار (6)
» اس ام اس جدایی (31)
» اس ام اس خیانت (9)
» اس ام اس دلتنگی (74)
» اس ام اس تنهایی (63)
» اس ام اس احساسی (61)
» اس ام اس عاشقانه (501)
آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

بهترین چت روم فارسی زبانان

از روزی كه بلیط برگشت به ایران را گرفته بودم ،مثل مرغ پركنده ای گوشه خونه كز كرده واصلاحال وحوصله بیرون رفتن را ند اشتم . این تنهایی های مكرر، بهانه ای شده بود تا روزهای اولی كه پایم به لندن رسیده بو د را به خاطر بیاورم عجب ساده بودم ،اون روزها! چقدر ننر و بچه ننه بوم ! دلم واسه آقاجون و مادرم تنگ می شد،روزی صد بار به هفت جدم لعنت می فرستام ،می گفتم : بهادر، نونت كم بود؟ آبت كم بود؟ بلندشدی اومدی دیار غربت درس بخونی ؟ آخه ناكس ، تو كه جنس خودت رو خوب می شناسی ،خدا وكیلی تو اهل درس و مدرسه بودی ؟ اما چه فایده كه پشیمونی سودی نداشت و باید با تنهایی و غربت و بی كسی سر می كردم .
حالا كه بعد از هشت سال ، می خواستم برگردم مملكتم باز هم غصه داشتم ، اما ایندفعه از برگشتن ناراحت بودم نه از ماندن ! چند بارهم تا دم درآژانس هواپیمایی رفتم تا بلیطام را كنسل كنم ، امانشد كه نشد. آقاجون ، مریض بود. مثل اینكه اطباءازش قطع امیدكرده بودند. مادرجون با اون پاهای چلاقش روزی سه بار می رفت تلفنخونه ،واسم تلگراف می زد كه حتما برگردم . می گفت :آقا جون می خواد آخر عمری ، یه بار دیگه پسرته تاقاری اش را ببیند بالاخره چمدانهایم رابستم دل به دریا زدم . پیش به سوی وطن ... ازپله های هواپیما پایین آمدم ، با اینكه اصلاخوشحال نبودم ، یك ژست زوركی لبخند گرفتم ،پاپیون گردنم را سفت كرده و به طرف سالن رفتم ... اوه My God! چه خبر بود!
مقابل درب خانه چه خبر بود! مادرجون انقدرذوق زده شده بود كه مشت مشت اسفند توی آتیش می ریخت . یك شونه تخم مرغ هم داده بودند دست خاله خانوم ، سفارش كرده بودند كه دل نسوزانه بشكن . او هم تخم مرغ ها را به زمین وهوا پرت می كرد. ناگهان یكی از اونها به پشت كتم برخورد كرد و شكست . فریاد مهیبی كشیدم . همه ساكت شدند. از ورودی درب خانه تا جلوی خانه مان ، آویزو چراغ كشیده و پرچم خیر مقدم نوشته بودند، با دیدن خوشحالی خانواده ام ، اون غمبادی كه موقع برگشتن به ایران گرفته بودم ، كم كم فروكپپ ش كرد.
آقاجون ، گلیم كوچكی جلوی در پهن كرده وروی یك چارپایه كوچك نشسته بود تامن بیایم ،خیلی ضعیف و لاغر شده بود . از ماشین كه پیاده شدم به طرفش پركشیدم ، اونقدر هیجان زده بودم كه یادم رفت این چهارپایه فكستنی است ،پشتی ندارد. تا اومدم آقاجون را در آغوش بكشم ، در اثر نیرویی كه به چهارپایه وارد شده بود،از اونطرف افتاد روی زمین .
چمدانم را گذاشتم زیر پایم و رفتم بالا، از همه كسانی كه به استقبالم آمده بودند، تشكر كردم .چشمم به چهره های جدیدی افتاد: دخترها وپسرهایی كه طی این سال ها برای خودشان بزرگ شده بودند تا جایی كه بیشتر آنها را نتوانستم بشناسم ، زمانی كه اقوام را به داخل تعارف كردم ،به مانند گذشته مجلس زنانه ، مردانه شد سرتاسرشام ، درحالیكه دلم لك زده بود برای غذاهای ایرونی ، برای روغن حیوانی ، مجبور به سخنرانی وپاسخ دادن به آقایون همولایتی بودم . اونها هم مثل بختك افتاده بودند روی سفره و هر چه بود ونبود را قلع و قمع كردند. هیچ كس گوشش به حرف های من نبود اما تاحرفم را قطع می شد،سبیل هایشان را پاك می كردند و می گفتند :بقیه اش را بگو بهادرخان !
من آنقدر حرف زدم و آنها خوردند كه سرانجام ،همه غذاها تمام شد. آن وقت یكی یكی بلندشدند وخداحافظی كر دندو رفتند. ما هم رفتیم سر وقت چمدان و یك بسته از شكلات هایی كه سوغات آورده بودیم ، نوش جان كردیم ...
در حیاط ایستاده بودم . سیگار برگم راروشن كردم و مشغول مرور وقایع امروز شدم . صدای پایی به گوشم خورد . سرم را كه برگرداندم دیدم یك دختر خانوم با دامن بلند چیندارش ، آهسته وخرامان به سویم می آید. به روی خود نیاوردم كه دیدمش . به سیگار كشیدن ادامه دادم تانزدیكم رسید. دایی جان ، حالتون خوبه ؟ آه ، بخشكه شانس ، خودی یه ! گفتم : ببخشید ،به جانمی آورم ، اگر می شه اون گوشه روسری را ازجلوی صورتتان بردارید دستش را پایین انداخت و گفت سودابه هستم ، دایی جان . منویادتون رفته ؟ گفتم : اوه My God! چقدربزرگ شدی ! چقدر خوشگل شدی ! بیا بغل دایی یه بوس بده دایی ببینم .
چند قدم عقب تر رفت و خودش را جمع و جوركرد و گفت : وا! خدا مرگم بده ! این حرفها چیه می زنی دایی جون ؟ یكی می بینه بده ! گفتم :چی بده ؟ اینكه آدم خواهرزاده اش را بعد ازهشت سال ندیدن ، ببوسه كجاش بده ! گفت حالاوقت زیاده دایی جون ، راستش اومدم یه چیزی بگم ،ام م م م ، چه جوری بگم برقی در چشم هایش می درخشید، گونه هایش گل انداخته بود گفتم :نمی خواد بگی ، صبر كن خودم حدس بزنم . فكركنم یه دسته گلی به آب دادی . میخواهی من برم پیش بابا ننه ات وساطت كنم نه ؟ خندید و گفت دسته گل كه نه هنوز، به آب ندادم ، اما اگه بابام بازبون خوش راضی نشه ، شاید...
صدایم را مثل صدای خودش نازك كردم ، قری به گردنم دادم وگفتم : وا! خدا مرگم بده دایی جون ! این حرفها چیه می زنی ؟ دختره گیس بریده ، زود باش خود ت اعتراف كن ، من چه كارباید بكنم برات ؟ گفت : ارسلان ، دایی جون .پسر خاله محبوبه را می گم . یادتونه ؟
گفتم : ای نامرد، ارسلان ؟ پسر خاله ات ؟ چه دوره زمونه ای شده ، اینجا از اروپا هم بدتر شده . فامیل به فامیل رحم نمی كنه ، ای داد بی داد... گفت :نمی فهمم چی دارید می گید دایی جون ؟ من الان دو تا خواستگار دارم ، بابام پاشو كرده تو یه كفش كه به پسر آمیرز اسدا... جواب بعله بدم .مادرم هم موافقه . پكی به سیگارم زدم وگفتم :اوه my Godi ! او هم چه كسی ، پسرآمیرزاسدا...! شرمنده ام سودابه جان ، خودت می دونی كه اونها خانوادگی اهل چاقو وچاقوكشی اند. من چطوری برم بهش بگم ارسلان خان ما، سودابه خانوم را بعله ! سودابه كه حسابی كلافه شده بود، توی حرفم پرید و گفت :استغفرا...، همینطور چی برای خودتون می گیددایی جون ؟ من اومدم ازتون خواهش كنم برید باارسلان صحبت كنید یه جوری بیاد منو بگیره !بهش بگید اگه دست دست كنه ،سودابه را شوهرمی دهند. بگید من یا زن ارسلان می شم یا خودمومی كشم !
گفتم : اوه ، خودكشی ؟ No,No,No! اون پدرسوخته یه غلطی كرده باید تا آخرش هم وایسه . با اینكه باباش به خونم تشنه است امانگران نباش ، بالاخره یه جوری راضی اش می كنم . پسره چشم سفید! سودابه كه از چشم هایش پیدا بوحسابی تعجب كرده گفت :ارسلان چه غلطی كرده دایی جون ؟ چی شده ؟ شما چی می دونیدكه من نمی دونم ؟ سرم را كمی خم كردم و از پشت عینك ، نگاهی به صورتش انداختم : خودت الان گفتی دسته گل به آب دادی خانوم خانوم ها.
به این زودی منكرش شدی ؟
سودابه كه تازه متوجه قضیه شده بود بادستپاچگی گفت : دایی جون ، شما خیلی كج فكرمی كنید هان ! اشتباه متوجه شدید. ارسلان بی نوا!ببینید دایی جون ، ام م م ... چشم هایش را بست ودر حالی كه كلمات را خیلی تند تند ادا می كردادامه داد: من عاشق ارسلان هستم ، حاضر نیستم با هیچ كس به غیر از اون عروسی كنم ، اما نمی دانم چرا ارسلان پا پیش نمی گذاره و نمیادخواستگاریم . حالا هم از شما می خواهم واسطه شوید و ارسلان را وادار كنید یه تكونی بخوره .نفس عمیقی كشید و چشم هایش را بازكرد:آخیش ! راحت شدم . در حالی كه دودسیگار را در هوا حلقه كردم با خونسردی گفتم :اوه my God! مگه تو این خانواده كسی می تونه عاشق كسی بشه ؟ والا تا او ن جایی كه من یادمه و بااون چیزهایی كه امروز دیدم مطمئن شدم رسم ورسومات تغییری نكرده ، زنها همیشه یا رو بنده داشتند یا با گوشه روسری ، رویشان را گرفتند.مهمانی ها هم كه همیشه زنانه - مردانه است . اصلاتو كی وقت كردی ارسلان را ببینی كه عاشقش شده ای ؟ اصلا شاید ارسلان بی چاره تو را ندیده باشد؟
گفت : دیدن كه دیده . اما دایی جون ، ارسلان خیلی خجالتی یه . من مطمئنم كه اون هم مرادوست داره . اما رویش نمی شه چیزی بگه .نیشخندی زدم و گفتم : مطمئن باش اگه دلش می خواست با تو عروسی كنه ، یعنی اگه اون جوری دوستت داشت ، یه تیكه هایی می اومد كه حساب كار بیاد دستت ! یه جوری حالیت می كردگفت : تورو خدا دایی جون ، حالا شما یه كاری بكنید دیگه . گفتم : اوه ! NO,NO,NO,NO;من یه كاری بكنم ؟ برم با باباش صحبت كنم یا باننه اش ؟ خودت باید دست به كارشی دختر. باید یه كاری كنی كه شب و روزش با هم یكی بشه وخودش بخواد باهات عروسی كنه . می فهمی كه ؟! سودابه گفت : نه گفتم : یه چند روزی به من فرصت بده عرق راهم خشك شه ، من هم توی این مدت می روم تو نخ ارسلان . اون وقت یه نقشه می كشم كه بتونی باهاش تنهایی صحبت كنی ،ببینی اصلا چند مرده حلاجه ؟ OK؟ حالا دیگر بروبخواب . good night! در حالی كه خنده ام گرفته بود، با چشمانم سودابه را بدرقه كردم . همه چیز این مردم با آنچه كه در آن هشت سال به آن عادت كرده بودم فرق می كرد. از قد و اندازه دامن خانومها گرفته تا افكار و عقاید شان . سیگارم را خاموش كردم و رفتم تا بخوابم .
دو هفته ای از آمدنم گذشته بود. كم كم حوصله ام داشت سر می رفت . چند روز پیش با یكی ازخانومهای همسایه ، سلام علیك گرمی كرده و ازرنگ لباسش كه خیلی به پوستش می آمد، تعریف كرده بودم . شب ، شوهرش آمده بود دم درخانه مان و قشقرق به پا كرده بود! این بی جنبه بازی ها، اعصاب برایم نگذاشته بود دیگر... تا اینكه دوباره سر و كله سودابه ، پیدا شد، با چشمانی كه معلوم بود از گریه ، پف كرده ، سراغم آمد: دایی جون ، پس چرا كاری نكردید. بابام پا شو كرده تویه كفش كه تا آخر این هفته باید شوهر كنم گفتم :خوب برو به پسره بگو ازش خوشت نمی آید.گفت : چی می گید دایی جون ؟ پسره اصلا مرا تابه حال ندیده . روی حرف پدرش حرفی نمی گوید. اگر من بروم و این حرف را بهش بزنم ،توی همه محل می پیچه كه سودابه دختر... گفتم :اوه My God! اوضاع اینجا تا این حد قاراش میشه ؟ باشه دایی جان ، نگران نباش ، این كارهاراست كار خودمه ! بعد از ظهر، ساعت سه بیا تو باغ گردوی قدرت خان . من ارسلان را هم می كشم اونجا. یك كم هم سرخاب سفید آب به صورتت بمال ، رنگ و رویت مثل میت شده . رفتم سروقت ارسلان . خوش و بشی كردم و گفتم :ماشاءا... دیگه واسه خودت مردی شدی دایی جون . فقط چرا اینقدر لاغر موندی ؟ نكنه عاشقی ناقلا، غم و غصه می خوری ؟... خنده ابلهانه ای كرد و گفت : نه بابا، نمی دونم چرا هر چی می خورم چاق نمی شم . گفتم :باید زن بگیری تاچاق شی ! همه صورتش سرخ شد، با صدای آهسته ای گفت : این حرفها چیه می زنید. بابام می گفت دایی بهادر خیلی بی حیا شده ! باورنمی كردم جا خوردم ، اومدم با عصبانیت بگم بابات خیلی بی جا كرده كه جلوی خودم را گرفتم و گفتم : پسر جون ، من بهت می گم زن بگیر،نمی گم كه ...، انون وقت تو به من می گی بی حیا!یعنی تو هیچ وقت نمی خوای زن بگیری گفت :هر وقت بابام بگه گفتم : یعنی تو خودت هیچ وقت احساس نكردی كه باید زن بگیری ؟ از هیچ دختری تا حالا خوشت نیومد؟ ایندفعه علاوه برسرخ شدن دانه های عرق هم روی پیشانی اش نشست . گفت : برای چی باید زن بگیرم ؟ كلافه شده بودم ، چطوری برایش توضیح می دادم ؟گفتم : برای اینكه بچه دار شوی ، برای خودت خانه و زندگی مستقل تشكیل بدهی .
گفت : بچه ؟! راستی همیشه برایم سوال بوده كه پدر و مادرها بچه هایشان را از كجا می آورند كه اینقدر شبیه همند؟ تازه دایی جون ، بچه های یك خانواده شبیه همند، بچه های خانواده دیگر شبیه هم . این جالب نیست ؟ من كه باور نمی كردم درجه خنگی و حماقت ارسلان تا این حد باشد،این حرفها را گذاشتم به حساب شیطنتش . دستی به سرش كشیدم و گفتم : خب ارسلان جان ، من دیگه باید بروم ، اگه دوست داری جواب سوالاتت را بگیری ، ساعت سه بعد از ظهر بیا تو باغ قدرت خان توی اون آلاچیق وسط باغ ،منتظرتم .
ت ت ت
ساعت سه و ربع كم بود. همه در خواب ظهر گاهی بودند. با عجله خودم را به باغ قدرت خان رسوندم و پشت شمشادهایی كه درست به آلاچیق چسبیده بود پنهان شدم . چند دقیقه بعدسودابه ، بزك كرده و خرامان آمد و روی نیمكت نشست . دستم را از لای شمشادها بیرون آوردم ومتوجه اش كردم كه من هم اینجا هستم . گفتم :حواست به من باشد، هر چی می گم به ارسلان بگو ارسلان با ده دقیقه تاخیر آمد. وقتی دیدسودابه زیر آلاچیق نشسته ، بدون اینكه توجه خاصی به او بكند، گفت : دایی بهادر را ندیدی ؟با دست اشاره كردم كه بگو، نه ! ارسلان گفت :قرار بود بیاید و جواب سوال های مرا بدهد.سودابه عشوه ای آمد و گفت : خب از من بپرس شاید بتوانم كمكت كنم . دست هایم را به نشانه موفقیت به هم مالیدم و توی دلم گفتم : Nice،قضیه داره جالب می شه !
ارسلان گفت : سودابه خانوم ، تو می دونی پدر ومادرها، بچه هاشون رو از كجا می آورند؟
سودابه كه انتظار چنین سوالی را نداشت . مثل یه گلوله آتیش سرخ شد. گفت : والا چی بگم ؟ارسلان ادامه داد: این برای شما جالب نیست كه من و داداشم اینقدر شبیه هم هستیم ، شما و سنبل خانوم هم اینقدر شبیه به هم ؟ مثلا چرا من ، شبیه شما نیستم ؟ من تصمیم گرفتم بچه دار شم ! من كه دیگر نمی تونستم هیجانم را كنترل كنم فریاد زدم :براوو! ارسلان گفت : شما صدایی نشنیدید؟ باتكه چوبی به پاهای سودابه زدم و حالی اش كردم كه كمی نزدیك تر به ارسلان بنشیند. سودابه ازجایش بلند شد تا برود كنار ارسلان و ارسلان كه دست هر چه ببو گلابی بود را از پشت بسته بود، به وراجی اش ادامه داد: اصلا نمی شود آدم زن نگیرد ولی بچه دار بشود؟ بچه را می دهم مادرم بزرگ كند! یك مرتبه لباس سودابه به میخی كه از یكی از ستون های آلاچیق بیرون زده بود گیركرد و افتاد زمین ! صدای هوار سودابه بلند شد...در همین لحظات قدرت خان كه تازه وارد باغ شده بود در چشم بر هم زدنی با اسلحه شكاری اش بالای سر آن دو ظاهر شد. دستی به سبیلش كشید و گفت : به به ! آقا ارسلان ، توی باغ من ؟ چه كار داشتی می كردی ؟ ارسلان گفت :هیچی به خدا قدرت خان داشتم ، از سودابه خانوم می پرسیدم چطور می شود زن نگرفت ولی بچه دار شد؟ من كه اوضاع را حسابی قمر درعقرب می دیدم ، از جایم تكان نخوردم ، قدرت خان ، لوله تفنگش را پس گردن ارسلان گذاشت ،سودابه را هم جلو فرستاد و در حالیكه فحش وناسزا بارشان می كرد آن دو را برد تا تحویل پدرارسلان بدهد.
ت ت ت
پدر ارسلان كه از قدرت خان هم جوشی تر بود،بعد از شنیدن توضیحات قدرت خان با پدرسودابه صحبت كرده وبد قرار شد آخر همان هفته ، بساط عقدكنان را راه بیندازند. دلم برای سودابه می سوخت . ارسلان لیاقتش را نداشت .
ت ت ت
روز جشن فرا رسید. رفتم سراغ ارسلان . تا مرادید گفت : دایی جون چرا اون روز نیومدید باغ جواب سوالم را بدهید؟ دستم را روی دهنش گذاشتم یك مرتبه صدای دست زدن ها بلند شد،فرستادند پی ارسلان كه عاقد آمده ، بیا سر سفره عقد... من هم همراهش رفتم كنار سودابه نشستم ،بعد از اینكه عاقد بعله را گرفت ، فریاد زدم :دوماد، عروس رو ببوس یالا! همه چپ چپ نگاهم كردند، خواهرم با آرنج به پهلویم زد وگفت : بهادر، اینجا لندن نیست ، جلوی این همه آدم كه نمی شه ماچ و بوسه راه بیندازند... سودابه با شیطنت خاصی ، دستش را از زیر تور بلندی كه روی سر داشت ، بیرون آورد و دست ارسلان راگرفت . ارسلان مثل دفعه پیش سرخ شد، به سودی اشاره كردم دستش را ول كن بابا، الان خودش را خیس می كنه .
عقد كنان به خیر و خوشی تمام شد. چندروزگذشت . بعد ازظهر یك روز آفتابی در حالی كه مشغول مطالعه كتابی بودم ، دوباره سودابه باچشم گریان به سراغم آمد: دایی جون ، این ارسلان اصلا احساس نداره . گفتم : ای داد برمن ! من می دونستم این آدم نمی شه ، بیارش اینجامن درستش می كنم گفت : مثل دفعه پیش نشه دایی جون ؟ نمی دانم به چه بهانه ای ارسلان راآورد. رو دربایستی را كنار گذاشتم و رك وپوست كنده با او در رابطه با ارتباطهای زناشویی صحبت كردم اما... ارسلان كه برای بار اولش بوداین حرفها را می شنید در حالی كه مثل منگول هابه من زل زده بود گفت : اصلا من نمی فهمم شماچه می گویید دایی جون ! گفتم : لابد تومریضی ! تو نفهمی ! یا جسمت مشكل دارد یامخت ؟ بعد هم دوتا كشیده آبدار به صورتش زدم ، هر چه از دهانم بیرون آمد نثارش كردم .
هر چند كه از پدرش ، دل خوشی نداشتم ، امارفتم سراغش و خواهش كردم ارسلان را به یك دكتر نشان بدهند. پدرش اول ، كلی بد و بیراه ،بارم كرد كه تو عیب می گذاری روی پسر من و...
همان شب ، خبرش به گوشم رسید كه او را به زوربرده اند دكتر. دكتر تشخیص داده كه ارسلان خیلی ضعیف است ، و به عبارتی اصلا تو باغ نیست ،از این رو باید كمی تقویت جسمانی و نیز روان درمانی شود.
من برای فردای آن روز بلیط برگشت داشتم ،وقتی هم به لندن رسیدم ، چند بار برای سودابه تلگراف زدم ، اما جوابی نداد تا همین دیروز... (كه دقیقا یك سال از آن ماجرا می گذرد) نوشته بودباردار است ! ناخوداگاه فریاد زدم
Oh !My Gid، خدا را شكر.

تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

نظرسنجی
شما طرفدار چه نوع اس ام اس هستید؟

داستان ها
» داستان های کودکانه
» داستان کودکانه سپر
» داستان عاشقانه مرا ببخش
» داستان راه جدید ابراز عشق
» داستان کوتاه
» داستان قدرت عجیب یک کودک
» داستان عاشقانه
» داستان جالب
» داستان"دوستت دارم پدر"
» داستان هرگز با خودت قهر نکن
» داستان خانم نظافتچی
» داستان تاثیر عشق
» داستان بازاریابی دو گدا
» داستان خورشید و باد
» داستان"زیبایی رایگان است"
» داستان مزدای قرمز
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان عاشقانه خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گل فروش
» داستان مثل همیشه
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان"چیزی برای نگرانی نیست"
» داستان غریق نجات(خنده دار)
» داستان یک آرزو
» داستان جراح و تعمیرکار
» داستان مرد و پسربچه
» داستان عشق واقعی
» داستان زن بی وفا
» داستان شام آخر
» داستان شیطان و فرعون
» داستان پندی از سقراط
» داستان امید
» داستان سه پیرمرد
» داستان سه بی گناه
» داستان معامله شوخی بردار نیست!
» داستان سه پاکت نامه
» داستان دو مساله ی ریاضی
» داستان الماس ها کجایند؟
» داستان سرباز زخمی
» داستان زن باهوش
» داستان عشق
» داستان عاشقانه بسیار خواندنی
» داستان غم انگیز عاشقانه
» داستان اعتراف عجیب یک همسر کش!
» داستان ترفند محبت
» داستان شکم درد و داروی چشم
» داستان زیبای پدر
» داستان سنجش ایمان
» داستان نشان شخصیت
» داستان مانع پیشرفت شما کیست
» داستان مرد فقیری که صاحب اسب شد
» داستان چشم خوش بین
» داستان آش نخورده و دهن سوخته
» داستان تلاش پروانه
» داستان عیب های کوچولوی عروس
» داستان عاشقانه قهوه شور
» داستان نجار بازنشسته!
» داستان کریم خان و درویش
» داستان ظالم رعنا
» داستان اصالت بهتر است یا تربیت؟
» داستان فرصتی برای خود شناسی
» داستان پیرمرد و بچه ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان ابراهیم و آتش و گنجشک
» داستان چوپان و مشاور
» داستان نجار زندگی
» داستان چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
» داستان زن بی وفا
» داستان ازدواج مرد زشت با دختر زیبا
» داستان زندگی آلبرشت دورر
» داستان عزرائیل در سی سی یو
» داستان خوبی ها و بدی ها
» داستان قدرت دعای مادر
» داستان مناره کج در اصفهان
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گلفروش
» داستان مثل همیشه
» داستان با موقعیت ها چانه نزن
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان قدرت باورها
» داستان زیبایی از دکتر شریعتی
» داستان آرزو های ویکتور هوگو
» داستان گربه شیطون!
» داستان کوهنورد
» داستان درسی از ابومسلم خراسانی
» داستان سنگ و ثروت و عشق
» داستان مدارای پیامبر
» داستان معلم
» داستان صبحانه
» داستان وقت اضافی برای خدا
» داستان ملاقات خدا با امیلی
» داستان پسر شیخ عرب در آلمان
» داستان تصمیم قاطع مدیریتی
» داستان تولدی دیگر
» داستان دختران تنبل من
» داستان پُـــز الكی!
» داستان سنگ بزرگ
» داستان انعام پسر بچه
» داستان زن سیاه پوست
» داستان تشخیص یمار روانی
» داستان دانشجوی پرستاری
» داستان مرد کور
» داستان ارواح و تکنولوژی
» داستان باران
» داستان بوگارت
» داستان بهرام رادان و سنتوری
» داستان واقعی مردم شهر پمپی
» داستان نامه ی زیرکانه
» داستان"دم گاو رو بگیر"
» داستان ادبی انتخاب درست
» داستان کوتاه بدهکاری
» داستان زیبا و طنزآلود از جلال آل احمد
» داستان صدف و ساحل
» داستان زن فالگیر
» داستان"سبز,طلایی,سیاه"
» داستان خواب پیرزن
» داستان عبرت آموز فریب خوردن دخترک
» داستان آموزنده در مورد زندگی
» داستان بیسکوییت سوخته
» داستان گل زیبا
» داستان زیبای ماه و خورشید
» داستان تفاوت عشق و ازدواج
» داستان ارزشمند ترین چیز ها در زندگی
» داستان در آینه نگاه کن
» داستان عیسی و پیرزن عجیب
» داستان"میوه ها را لقمان خورده است"
» داستان"قضاوت"از کلیله و دمنه
» داستان خواندنی درباره پدر
» داستان ترسناک نیشگونی از عالم ارواح
» داستان به هدف زدن
» داستان پند آموز و جالب
» داستان کوتاه شتر
» داستان دانشجویی
» داستان خدا یا سرمهندس؟
» داستان جالب جالینوس
» داستان کامل خسرو و شیرین
» داستان ما همه آفتاب گردانیم
» داستان خدا و شیطان
» داستان دل کندن
» داستان پرنده
» داستان زیبای ارث پدر
» داستان زیبای نابینا
» داستان گلدان چینی
» داستان ادبی از تاریخ بیهقی
» داستان تا دنیا دنیاست
» داستان گل قرمز
» داستان مادر خود عید است
» داستان زیبای سارا
» داستان مرد پولدار بی کس و کار
» داستان تغییر نگرش
» داستان تصمیم بزرگ
» داستان عجیب و واقعی درباره کما!
» داستان کوتاه و پند آموز
» داستان عجیب یک کودک
» داستان جالب از ناصرالدین شاه
» داستان درد و دل
» داستان دسته گل
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان پر وحتوای گنجشک
» داستان جالب و خواندنی
» داستان کوتاه و خواندنی کلنگ
» داستان دوبرادر
» داستان پیرمرد فقیر و گردن بند
» داستان فرشته بیکار
» داستان مای گیر ثروتمند
» داستان ترازوی مرد فقیر
» داستان قصاب و سگ باهوش
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان عشقی کوتاه(خنده دار)
» داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
» داستان قصر بی عیب و نقص پادشاه
» داستان درخت جاودانگی
» داستان باور ها
» داستان تصمیم مهم
» داستان ناخدا یا مهندس
» داستان زنجیر عشق
» داستان پرواز شاهین
» داستان دانشجوی نمونه
» داستان یک مشت شکلات
» داستان تخت مرگ
» داستان حتما دلیلی دارد
» داستان ماهیگیری
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان خدایا شکر
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان دو برادر مهربان
» داستان ابوریحان و مزدور
» داستان شهامت گذشتن از گردو ها
» داستان مهندس متبحر
» داستان رنج آهنگر
» داستان پیرمرد خاص
» داستان وفای عشق
» داستان بوی کباب!
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان عشق واقعی
» داستان شمس و مولانا
» داستان پیرمرد عاشق
» داستان قهوه زندگی
» داستان مردی که جهنم را خرید
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان عروسک
» داستان نوه خوب من
» داستان جعبه خالی
» داستان تاجر ثروتمند و چهار زن
» داستان کوتاه دختر سی دی فروش
» داستان قدر خانواده ات را بدان
» داستان نامه پیرزن به خدا
» داستان چه قدر به هم بدهکاریم؟
» داستان فرشته
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
» داستان توهّم
» داستان عطر شکلات
» داستان قیمت یک ساعت کار
» داستان اسب زیبا
» داستان قهر کردن گنجشک با خدا
» داستان استجابت دعای یک زوج جوان
» داستان قبرخالی
» داستان عاطفی شقایق
» داستان پندآموز بخت بیدار
» داستان بزرگترین افتخار
» داستان مادر شوهر خوب من!
» داستان سنجش
» داستان لیلی و مجنون به صورت خلاصه
» داستان جالب از ناپلئون
» داستان بسیار جالب سوء تفاهم
» داستان طنز از جلال آل احمد
» داستان"دستم را بگیر کوچولو"
» داستان"بشنو و باور نکن"
» داستان عشق پنهانی هلن کلر
» داستان غصه ی طوطی ها
» داستان جالب"شاید دفعه بعد"
» داستان دماغ گنده ها
» داستان کوتاه شانس
» داستان میدونی من کیم...؟!
» داستان مصاحبه شغلی
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نیکی ها به ما باز میگردند
» داستان طنز فوتبال در بهشت
» داستان امید به زندگی
» داستان یک لیوان شیر
» داستان کاسه چوبی
» داستان خانم نژاد پرست
» داستان پدر صلواتی
» داستان آموزنده پسر تنبل
» داستان جالب کلاه فروش
» داستان آموزنده قصر پادشاه
» داستان زیبای عشق واقعی
» داستان جالب رنگ عشق
» داستان هیزم شکن و جنیفرلوپز!
» داستان نتیجه نیکی و بدی به زن
» داستان دعای مرد فقیر
» داستان بسیار زیبا و خواندنی
» داستان دو دلداده
» داستان کوتاه غم انگیز(عاشقانه)
» داستان زیبای عشقی غم انگیز
» داستان از عشق تا نفرت
» داستان آموزنده عشق
» داستان نامه پیرزن به پسرش(طنز)
» داستان هیزم شکن
» داستان عاشقانه زیبا و غمگین
» داستان عشق را امتحان کن!
» داستان عاشقانه
» داستان آموزنده
» داستان پادشاهی که زن میسوزاند
» داستان شاگرد زیرک و استاد
» داستان طنز مسافر اتوبوس
» داستان صدای دلنشین مادر
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان وبلبام گری
» داستان زیبای پدر
» داستان زیبای"من رفتنی ام"
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان بزرگترین مردم
» داستان آسانسور
» داستان دسته گل های پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غذای سگ
» داستان دروغ های مادرم
» داستان جزیره عشق
» داستان فلسفه عمل
» داستان قیمت پنیر
» داستان تغییر
» داستان چشم خوش بین
» داستان ترفند محبت
» داستان واقعی اسید پاشی به همسر
» داستان ازدواج یوسف و زلیخا
» داستان ازدواج آهو با الاغ
» داستان"متشکرم"
» داستان راز خوشبختی
» داستان چتر
» داستان دلیل ازدواج نکردن
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دختر اروپایی و پسر آفریقایی
» داستان وعده ی پوچ
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان قدرت بخشش
» داستان ارزش واقعی
» داستان دزدی مال و دزدی دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مرد واقعی و مسلمان واقعی
» داستان مرغابی یا عقاب؟
» داستان فرشته بیکار
» داستان غمگین اما واقعی
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان عقرب
» داستان بانک زمان
» داستان مسافر کش
» داستان کوتاه"خدا هست"
» داستان تخلف هموطن اصفهانی
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان مداد
» داستان زیبا و پندآموز
» داستان طنز پیوند مغز
» داستان تصمیم
» داستان بهلول در حمام
» داستان فرمانده(طنز)
» داستان قدرت عشق پیرمرد
» داستان بهلول و آب انگور
» داستان وصیت پدر به پسر
» داستان سوال امتحان نهایی
» داستان آموختم که...
» داستان اشتباه فرشتگان
» داستان مفهومی(طنز)
» داستان معمار و پیرزن
» داستان قضاوت عجولانه
» داستان طنز
» داستان یک امتحان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان چهار برادر
» داستان حرف حق(طنز)
» داستان دختر کشاورز
» داستان مرد ثروتمند و کشیش
» داستان بتی که شکست
» داستان توهم
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان یک بنده خدا
» داستان قهرمان
» داستان آهنگ مهربانی
» داستان بازی
» داستان خیابان های شهر
» داستان تنها مهربانی و دوستی
» داستان بریدن درختان
» داستان پدران و مادران نادان
» داستان خر یک گوش
» داستان کار حکیم ارد بزرگ
» داستان خواستگار های کوهی
» داستان بیماری یخچال گرایی
» داستان ماهی گیری و لباس راحتی
» داستان طنز و خنده دار لیلا
» داستان کم فروشی
» داستان زیبای تغییر
» داستان پاسخ آسیابان به زاهد
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان لذت های زندگی
» داستان مسابقه قورباغه ها
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان پرواز شاهین
» داستان انعام
» داستان هزار سکه طلا
» داستان فلسفه عمل
» داستان احساسی باز باران
» داستان تخت مرگ!
» داستان رستوران
» داستان شتر گران!
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان جزیره ی عشق
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهدکودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان کوتاه دلقک
» داستان شنوایی همسر
» داستان آسایشگاه روانی
» داستان موضوع انشا
» داستان مشکل چوپان
» داستان نامه درمانی
» داستان قهرمان
» داستان اهدای قلب
» داستان چند میفروشی؟
» داستان عشق و معرفت
» داستان چشمه
» داستان خانواده
» داستان کوتاه جالب
» داستان بدهکاری
» داستان دوستی نسیه
» داستان بارون نادون
» داستان خاطره ی عشق
» داستان تاجر و میمون ها
» داستان بوی کباب
» داستان کنجکاوی مردانه
» داستان انتخاب همسر
» داستان تصادف
» داستان ملا و گوسفند
» داستان لباس نو
» داستان نردبان فروشی ملا
» داستان ملا در جنگ
» داستان بچه ملا
» داستان ماه بهتر است
» داستان دوست ملا
» داستان گم شدن ملا
» داستان داماد شدن ملا
» داستان خانه ملا
» داستان خانه عزاداران
» داستان قبر دراز
» داستان حرف درست
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان قیمت حاکم
» داستان درخت گردو
» داستان پرواز در آسمان ها
» داستان مرکز زمین
» داستان الاغ دم بریده
» داستان خروس شدن ملا
» داستان دم خروس
» داستان خویشاوند الاغ
» داستان عشق بزرگ
» داستان درخت مشکلات
» داستان پست فطرت
» داستان کیک مادربزرگ
» داستان برنده ی واقعی
» داستان فوت کن
» داستان بدهکار
» داستان آدم خوار ها
» داستان اصالت
» داستان دفتر دختر فقیر
» داستان دستشویی پارک
» داستان مرد مست
» داستان پاره آجر
» داستان پسر عاشق
» داستان بخت بیدار
» داستان تمساح
» داستان شمس و مولانا
» داستان ایمیل اشتباهی
» داستان امتحان فیزیک
» داستان ثروتمند واقعی
» داستان راز پیرزن
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان خلقت مگس
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان اعتماد
» داستان همسر ایده آل
» داستان صبور بودن
» داستان حرف درست
» داستان 20 دلاری
» داستان راز خوشبختی
» داستان استعداد یابی
» داستان نوه خوب من
» داستان هیزم شکن
» داستان مهندس و مدیر
» داستان طمع دکتر
» داستان برنده ی واقعی
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان دایره ی زندگی
» داستان قهوه استاد
» داستان سه پاکت نامه
» داستان مادر قالی باف
» داستان برداشت شخصی
» داستان کارت کشیدن
» داستان پرهیز از غضب
» داستان عروسک
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نگاه از پنجره
» داستان دختر کوچولو
» داستان انیشتین و راننده اش
» داستان اطلاعات لطفا!
» داستان خواستگاری
» داستان گنجشک و آتش
» داستان معنادار تلاش
» داستان آلفرد نوبل
» داستان توقع
» داستان پیرمرد خاص
» داستان فقر
» داستان وفای عشق
» داستان خلق شیطان
» داستان همه مردند
» داستان پیرمرد و آسمان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان مشعل
» داستان انسان و خدا
» داستان آرزو ها
» داستان کلاغ و خرس
» داستان مرد سنگ شکن
» داستان در جست و جوی خدا
» داستان گردو ها
» داستان خدایا شکر
» داستان ارزش پدر
» داستان عروسک زشت
» داستان شهید
» داستان آرزوی غم انگیز
» داستان تلاش
» داستان انعام پیشخدمت
» داستان دیدن خدا
» داستان بخت بیدار
» داستان مرد درویش
» داستان ساده اما عاشق
» داستان مورچه ی عاشق
» داستان دلیل عشق
» داستان پند کشیش
» داستان برادران مهربان
» داستان محل دقیق خرابی
» داستان ابلیس و مرد عابد
» داستان خیانت سام
» داستان فرصت های زندگی
» داستان دنیای فانی
» داستان قهوه ی زندگی
» داستان کوتاه دختر نابینا
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهترین دوست
» داستان راه رفتن
» داستان عشق و بندگی
» داستان هدیه
» داستان قضاوت زود
» داستان خواست خدا
» داستان دلی به بزرگی دریا
» داستان فریاد و نگاه
» داستان رفتنی
» داستان بهترین بوسه ی عشق
» داستان باز کردن در
» داستان عروس مغرور
» داستان رنج آهنگر
» داستان کیفیت ژاپنی ها
» داستان به هزار و یک دلیل
» داستان مادر و تولد پسر
» داستان تعریف عقل
» داستان تشابه
» داستان دو برادر مهربان
» داستان فداکاری مادر کلاغ ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان من و خدا
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهشت و جهنم
» داستان مسعود و خانم ویکی
» داستان کلوچه
» داستان هرچه خدا بخواهد
» داستان من رفتنی ام
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان ماهی گیر
» داستان آسانسور
» داستان کوتاه بزرگترین مردم
» داستان دسته گل پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غمگین
» داستان دروغ های مادرم
» داستان عبرت آموز2
» داستان عبرت آموز1
» داستان اصالت یا تربیت؟
» داستان انسانیت
» داستان تصمیمات خدا
» داستان ابومسلم خراسانی
» داستان حکمت
» داستان نامه
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان دختر و پسر
» داستان طلاق برنامه ریزی شده
» داستان آرزوی همسر
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهد کودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان آرزو هایی که حرام شدند
» داستان آن سوی پنجره
» داستان قدر هم را بدانیم
» داستان دلقک
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان هیچ کس زنده نیست
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان تعیین جنسیت مگس
» داستان مرد کلاه فروش
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دزدی مال و دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان کوتاه دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مسلمان واقعی
» داستان:امان از ایرانی ها
» داستان "آرامش"
» داستان وعده ی پوچ
» داستان فرشته بیکار
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان اقتضای طبیعت
» داستان کوتاه"قدرت بخشش"
» داستان"ارزش واقعی"
» داستان"قیمت تجربه"
» داستان"دوست داشتن صادقانه"
» داستان"دختر و مزدا323"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"تعطیلات شاد"
» داستان"قلب"
» داستان"پلی به سوی خدا"
» داستان"دو دانه"
» داستان"الیور تویست"(َشرح و نقد)
» داستان"جا دکمه"
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"جنایت و مکافات"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"قدم زدن در بهشت زهرا"
» داستان"فندک"
» داستان"خاطرات مدرسه"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"خودخواهی"
» داستان"کمک به دیگران"
» داستان"شاد باشید"
» داستان"دست خالی نیایید"
» داستان"همه چیز به ما بستگی دارد"
» داستان ادبی"انتخاب درست"
» داستان زیبا
» داستان"درس زندگی"
» داستان"قناری"
» داستان کوتاه"بیمار روانی"
» داستان"عاشقانه ترین دعا"
» داستان"دل به دیگری سپرد"
» داستان"ملاقات با خدا"
» داستان بسیار جالب"گروه99"
» داستان"پسر پادشاه و دختر فقیر"
» داستان کوتاه"زندان"
» داستان طنز"باهوش ترین زن دنیا"
» داستان"پسر و لاک پشت"
» داستان"شاگرد تیزهوش"
» داستان واقعی"هدیه ای پر از محبت"
» داستان زیبا و خواندنی
» دساتان کوتاه"شماره داخلی"
» داستانی بسیار زیبا و واقعی
» داستان کوتاه"عشق، ثروت، موفقیت"
» داستان"جواب خیانت به همسر"
» داستان"آخر هفته هیجان انگیز"
» داستان"ساختن قرص عاشقی"
» داستان"مادر"(شعر از فریون مشیری)
» داستان"آیا خدا شیطان را خلق کرد؟"
» داستان"ملانصرالدین و دیگ بچه زا"
» داستان کوتاه"معجزه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان خواندنی"یک عروسی"
» داستان"وسواس"
» داستان"گدای اصل و نسب دار"
» داستان"زن در زندگی اجتماعی"
» داستان"شرمندگی ابوعلی سینا"
» داستان"درس عبرت"
» داستان"عزیز ترین بخش زندگی"
» داستان عاشقانه"نمی خواهم بمیرم"
» داستان"معنی واقعی عشق"
» داستان"خانه ما"
» داستان"حاکم و قصاب ها"
» داستان"حاکم و چوپان"
» داستان"جالینوس و مرد دیوانه"از مثنوی
» داستان"پادشاه و خدمتکار"
» داستان"پسر پادشاه و دوستش"
» داستان"برای آموختن هرگز دیر نیست"
» داستان"عسل و زهر"
» داستان"خسیس یا بخشنده"
» داستان"بزرگمهر و دزدان"
» داستان"روباه و کوزه"
» داستان"زن و ببر"
» داستان"راهزنان و سیب زهر آلود"
» داستان"دو درویش مسافر"
» داستان"دزد و خورجینش"
» داستان"دوست زمان تنهایی"
» داستان"دو درویش"(از قابوس نامه)
» داستان"دزد و مرد شوخ"
» داستان"راز روز های جوانی"
» داستان"رویاهایم را می فروشم"
» داستان"تلخ و شیرین"
» داستان"مرد رمال"
» داستان"کاسه سوپ"
» داستان"نامه شگفت انگیز"
» داستان"کشاورز و زن غرغرو"
» داستان"بیمارستان روانی"
» داستان طنز"آزمون داماد ها"
» داستان"سه آرزو"
» داستان"طلبه جوان و دختر فراری"
» داستان"خوشبخت کردن همسر"
» داستان"جعبه خالی"
» داستان"کیک زندگی"
» داستان"دفتر مشق کثیف"
» داستان"شراب"
» داستان"تحصیل در اروپا"
» داستان"بنگاه زناشویی"
» داستان"نامه ای به تو ای پسرم"
» داستان"خاطرات یک زن زرنگ"
» داستان"تصادف"
» داستان"آیینه و شیشه"
» داستان"میمون ها و کلاه فروش"
» داستان"زشت ترین دختر کلاس"
» داستان"سه اتاق در جهنم"(طنز)
» داستان"مترو"
» داستان"آسانسور"
» داستان"دروغ گو و فرشته ها"
» داستان"بوسه"
» داستان"خدایا"
» داستان"سوال با مزه"
» داستان خواندنی"هیچکس زنده نیست"
» داستان"طمع دکتر"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"در ستایش عقل"
» داستان"در بیشه"
» داستان"دارکوب ها"
» داستان"آیینه شکسته"
» داستان"چگونه دیوانه شدم"
» داستان"برهوت تنهایی"
» داستان"در باغ نبود"
» داستان"بهرام رادان و سنتوری"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"بوگات"
» داستان"باران"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"بی وفایی و خیانت"
» داستان"بی بی"
» داستان"پایان انتظار"
» داستان"پرستو های عاشق"
» داستان"جنایات و مکافات"
» داستان"تنهایی و غربت"
» داستان"جادکمه"
» داستان"الیور تویست"(شرح و نقد)
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"رنگ عشق"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"سگ دانا"
» داستان"زندگی مثل چای است"
» داستان"زندگی"
» داستان"راز خوشبختی"
» داستان"دو نجات یافته"
» داستان"دو خط موازی"
» داستان"شکل خدایی"
» داستان معنوی
» داستان"خورشید و باد"
» داستان"دو دوست"
» داستان"معجزه"
» داستان"هفت برادران"
» داستان"نیکی و بدی"
» داستان"نامه ای به خدا"
» داستان"موهبت بخشیدن شادی"
» داستان"شیخ سمعان"(شرح)
» داستان"تاجر"
» داستان"لیوان را زمین بگذار"
» داستان"گوشه کوچکی از آسمان"
» داستان"گربه و روباه"
» داستان کوتاه"کرم شب تاب"
» داستان کوتاه اما پر معنا
» داستان"قضاوت عجولانه"
» داستان"قدرت کلمات"
» داستان کوتاه"فرمانروا و سردار"
» داستان"آرزو"
» داستان"در هر رویدادی خیری وجود دارد"
» داستان"ایمیل اشتباه"
» داستان"استاد"
» داستان"امید"
» داستان"پسر بچه شرور"
» داستان"پادشاهی که4همسر داشت"
» داستان عمر 30 ثانیه ای بشر
» داستان کوتاه(واقعی)
» داستان عاشقانه واقعی
» داستان عاشقانه"حس عاشقی"
» داستان عاشقانه"فرشته"
» داستان"مراقب دو قطره روغن باشید"
» داستان"دری که قفل نبود"
» داستان"مورچه فیلسوف"
» داستان"اشباح"
» داستان"خدای من"
» داستان"درست نگاه کنیم"
» داستان"هر وقت مردی دروغ میگه"
» داستان"آدمخوار ها"
» داستان"موسسه خیریه"
» داستان پادشاه درست کار
» داستان نامه ای برای خدا
» داستان گردنبند"
» داستان"باغ گلابی"
» داستان"دخترک فداکار"
» داستان پندآموز"زندگی"
» داستان"پسرک و دخترک"(واقعی)
» داستان حکمت آمیز"سیب زمینی"
» داستان حکمت آمیز"ثروت کورش"
» داستان حکمت آمیز"چنگیز خان مغول"
» داستان کوتاه"جذابیّت"
» داستان جالب2
» داستان"دو روز به پایان جهان"
» داستان حکمت آمیز"به مشکلات بخندید"
» داستان"گدای پیر"
» داستان بسیار زیبای"کفش قرمز"
» داستان زیبای"طناب شیطان"
» داستان کوتاه"بیمارستان"
» داستان حکمت آمیز"غلام دانا"
» داستان حکمت آمیز"بهشت فروشی"
» داستان های جالب ملانصرالدین
» داستان"جوان عاشق"
» داستان"عابد مغرور"
» داستان های خر کننده...!
» داستان"مسابقه زندگی"
» داستان"معجزه"
» داستان"انتخاب همسر"
» داستان و حکایت"پسر مهربان"
» داستان جالب
» داستان"حضرت سلیمان و مورچه"
» داستان"رنجش دوست"
» داستان"دختران ننه دریا"(شعر)
» داستان"گل سرخی برای محبوبم"
» داستان آموزنده
» داستان"شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر"
» داستان"سوختن ها"
» داستان"قاضی زیرک و عصای طلا"
» داستان"زیباترین قلب"
» داستان"تلخ نوشت"
» داستان"در باره مشکلات اندیشه کنید"
» داستان و حکایت"میرداماد"
» داستان"خوشبختی"
» داستان"یک لیوان شیر"
» داستان"پادشاه ساسانی"
» داستان"روز های سخت"
» داستان"قضاوت و نتیجه گیری عجولانه"
» داستان"عروسک چهارم و شاهزاده"
» داستان"خدا رو شکر کنیم"
» داستان جالب یک ماجرا...!
» داستان"عینک آفتابی"
» داستان جالب"نهایت بخشندگی"
» داستان"غرور"
» داستان"وعده لباس گرم"
» داستان"شرح حال یک زندگی"
» داستان"ناخدا و پیرمرد"
» داستان جالب"زن زیبا"
» داستان جالب"رئیس جوان قبیله"
» داستان"شاهزاده و عروسک هایش"
» داستان"درخت بخشنده مهربان"
» داستان جالب"وای از دست خانم ها"
» داستان کوتاه"مادر"
» داستان"هوشمندانه سوال کنید"
» داستان آموزنده"بیمارستان"
» داستان"برگشت محبت"
» داستان جالب"جانشین شاه"
» داستان آموزنده
» داستان"تصمیم پیرمرد"
» داستان کوتاه"کرگدن"
» داستان"با ترس هایتان زیبا برخورد کنید"
» داستان"هیچ رویدادی بی دلیل نیست"
» داستان"ملاقات امیلی با خداوند"
» داستان زیبای"آخه من یه دخترم!"
» داستان"خرید جهنم"
» داستان آموزنده کریم خان زند با درویش
» داستان تاثیر گذار"نجار بازنشسته"
» داستان زیبا و عاشقانه قهوه شور
» داستان عاشقانه و پند آموز(کوتاه)
» داستان کوتاه"ارزش یک ساعت"
» داستان کوتاه و جالب"تلافی مرد از زنش"
» داستان کوتاه"آرزوی سنگتراش"
» داستان جالب"مترسک"
» داستان جالب"پستچی فداکار"
» داستان"فرعون و شیطان"
» داستان"نبوغ"
» داستان یکی از بستگان خدا
» داستان"کلاه فروش"
» داستان"گل صداقت و راست گویی"
» داستان خاطرات دو دوست قدیمی
» داستان"رابطه کش شلوار و پیشرفت"
» داستان"خاطرات زمستان را به بهار نیاور"
» داستان کوتاه آن سوی پنجره
» داستان جالب"مربی مهد کودک"
» داستان آموزنده"آرزوی دانه کوچک"
» داستان های کوتاه و خواندنی
» داستان"آزمون شاه عباس از رجال"
» داستان آموزنده"قصر پادشاه"
» داستان کوتاه "پدرصلواتی"
» داستان کوتاه
» داستان آموزنده"تحمل درد عشق"
» داستان گدایی ملا نصرالدین
» داستان کوتاه و آموزنده
» داستان جالب"آقای گاو"
» داستان"شهر ممنوعه"
» داستان"دیوانه و مردم"
» داستان خوشبخت ترین آدم روی زمین
» داستان کوتاه"مدیر"
» داستان"خدا و گنجشک"
» داستان"هیزم شکن و جنیفر لوپز"
» داستان"یک اشتباه برای این که...!"
» داستان آموزنده"قاتل و میوه فروش"
» داستان"خر ما از کرگی دم نداشت"
» داستان"شایعه"
» داستان"یک نشنیدن ساده"
» داستان"ذکاوت حکیم باهوش"
» داستان خواندنی"ازدواج یوسف و زلیخا"
» داستان"مرغ همسایه غاز نیست"
» داستان خواندنی"ازدواج آهو با الاغ"
» داستان جالب"سنجش"
» داستان"مسجد بهلول"
» داستان"پسر بی ذوق پادشاه"
» داستان"شاگرد زیرک و استاد"
» داستان"بهترین دوست در زندگی"
» داستان جالب"یک خانم باهوش"
» داستان"قدردانی"
» داستان "ابر نیمه تمام"
» داستان"گورکن قبرستان ده"
» داستان مدیر ارشد
» داستان"قهرمان شدن فقط با یک فن!"
» داستان"سیرت یا صورت...؟"
» داستان"وای از زرنگی ایرانیها"
» داستان"جواب غیر قابل انتظار"
» داستان دهکده ی میمون
» داستان بانک زمان
» داستان ماهی
» داستان راهزن و قدیس
» داستان "ما و خدا"
» داستان پیرمرد تنها...!
» داستان حمام رفتن بهلول
» داستان کوتاه آرزوی سنگتراش
» داستان "درسی از ادیسون"
» داستان کوتاه:تلافی مرد از زنش!
» داستان آموزنده ی اسب زیبا
» داستان پندآموز قیمت یک ساعت کار
» داستان کوتاه عطر شکلات
» داستان کوتاه"چقدر به هم بدهکاریم؟"
» داستان زیبای"جعبه ی خالی"
» داستان زیبا و خواندنی قورباغه
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
» داستان زیبای نوه خوب من
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان جالب قصر پادشاه
» داستان زیبای عروسک
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
کلمات کلیدی
درباره ما

هم وطن گرامی سلام...
امیدورام در این وبلاگ لحظات خوشی را داشته باشید...
من در این وبگاه متناسب با تمامی موقعیت های زندگی مطلب گذاشته ام پس نظر یادتون نره...
راستی,یادتون نره تو نظر سنجی شرکت کنین چون وبلاگ بر اساس این نظر سنجی اداره میشه...
ممنون از حضور پر مهر و گرمتون...
ایجاد کننده وبلاگ : Admin 1

تبلیغات شما در این مکان با بهترین قیمت

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif



تمامی حقوق مطالب متعلق به"اس ام اس برای همه"می باشد..
به وبلاگ من خوش آمدید