تبلیغات
اس ام اس برای همه
اس ام اس برای همه
صفحه اصلی آرشیو مطالب ارتباط با مدیریت نسخه اتوم نسخه موبایل RSS
» بقیه در ادامه مطلب ( جمعه 10 خرداد 1398 )
» جدیدترین پیامک های فاز سنگین و غمگین مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» پیامک های غمگین و تنهایی مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» استاتوس های جدید و خنده دار مرداد ماه ۹۲ ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های خنده دار مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های تریپ لاو عاشقانه جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس شکست عشقی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های مناجات با خدا جدید مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس سنگین فلسفی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های معنی دار زیبا مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس بی وفایی و بی مرامی جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس خیانت نوشته های گله و شکایت نامردی مرداد ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس فلسفی و جمله های مفهومی و سنگین مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های ویژه شهادت حضرت علی رمضان 1392 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید پیامک عاشقانه و رمانتیک ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های فاز بالا و غمگین ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های نیش دار و کوبنده ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس خنده دار ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» متن و نوشته کاریکاتوری ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس های غمگین و فاز بالا جدید 92 ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های غمگین فاصله ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» پیامک های زیبا و عاشقانه ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس خنده دار جدید تیر ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های عاشقانه تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس طنز تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های زیبا درباره غرور ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های ضد حال زدن به دخترها 92 ( چهارشنبه 29 خرداد 1392 )
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

موضوعات سایت
» مطالب متفرقه (8)
» اس ام اس ورزشی (1)
» اس ام اس شب امتحان (9)
» اس ام اس مذهبی (10)
» اس ام اس فلسفی (161)
» اس ام اس رفاقتی (4)
» اس ام اس جملات قصار (12)
» اس ام اس انگلیسی (12)
» اس ام اس تکان دهنده (4)
» اس ام اس درمورد سیگار (9)
» اس ام اس سخنان بزرگان (39)
» اس ام اس ولادت معصومین (7)
» اس ام اس وفات معصومین (12)
» اس ام اس متفرقه (31)
» اس ام اس پـَـ نـَـ پـَـ (41)
» اس ام اس شعر (38)
» اس ام اس خداحافظی (7)
» اس ام اس سنگین و فازبالا (19)
» اس ام اس بی قراری (3)
» اس ام اس بی وفایی (5)
» اس ام اس رمانتیک (25)
» اس ام اس گریه دار (88)
» اس ام اس جملات تیکه دار (50)
» اس ام اس دل شکسته (43)
» اس ام اس غمگین (251)
» اس ام اس ضد پسر (27)
» اس ام اس ضد دختر (32)
» اس ام اس پرسشی و معمایی (5)
» اس ام اس با موضوع خداوند (33)
» اس ام اس تبریک تولد (23)
» اس ام اس مناسبتی (18)
» اس ام اس تبریک کریسمس (5)
» اس ام اس خنده دار و سرکاری (245)
» اس ام اس آشتی کردن (5)
» اس ام اس صبح بخیر (3)
» اس ام اس شب بخیر (6)
» اس ام اس بوسه (12)
» اس ام اس انتظار (6)
» اس ام اس جدایی (31)
» اس ام اس خیانت (9)
» اس ام اس دلتنگی (74)
» اس ام اس تنهایی (63)
» اس ام اس احساسی (61)
» اس ام اس عاشقانه (501)
آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

بهترین چت روم فارسی زبانان

ما بچه های كوچه همه مان از دم بی بی را دوست داشتیم. من از همه بیشتر. خانه مان دیوار به دیوار خانه اش بود و من وقت و بی وقت می توانستم یك پیت خالی روغن و یا چارپایه ای را زیر پایم بگذارم و از سر دیوار حیاطش سرك بكشم و تماشاش كنم. حتی آن وقت كه پاسدارهای كمیته آمدند و او را با آن وضع كشان كشان بردند باز ما بچه ها دوستش داشتیم. فكر نمی كردیم روزی این طور ناگهانی بریزند توی خانه و او را زیر مشت و لگد با خودشان ببرند. اگر با خبر می شدیم او را جایی قایم می كردیم كه دست آن ها هیچ وقت به او نرسد.
تابستان پارسال بود كه یكی از این باری سه چرخه های قراضه اثاث او را توی كوچه خالی كرد. خانه ای كه بی بی اجاره كرده بود آن قدر خراب و درب و داغان بود كه به درد نمی خورد كسی توش زندگی كند. دو اتاق گلی داشت و یك مستراح در گوشه حیاط. چند سال بود همین طور خالی مانده بود. زمستان كه می شد گداها از سر دیوارش می پریدند توی حیاط و تو اتاق هایش می خوابیدند. پدرم وقتی فهمید رفت پهلو صاحبش حاجی مراد بزاز و وادارش كرد دیوار رو به كوچه را بلند كند. از آن به بعد گداها شب ها دوروبر آن نمی پلكیدند. وقتی پدرم از دست گداها شكایت كرد، و آن طور كه از مادرم شنیدم داستان هایی ساخت كه حاجی مراد را بترساند، از پدرم بدم آمد. اما بعد كه بی بی خانه را اجاره كرد خوشحال شدم. چون شب ها كسی نمی توانست از روی دیوار بپرد توی حیاط و بی بی را اذیت كند.
بی بی با آن كه جثه ای لاغر و استخوانی داشت اما از همان اول به نظر ما پیرزن قرص و محكمی آمد. اصلاً به هیكلش و چین و چروك صورت و دست هایش نمی آمد آن قدر زبروزرنگ باشد. وقتی ما بچه ها دیدیم خودش یك تنه دارد اثاث اش را توی خانه می كشد، دویدیم جلو و هركدام یك برچیزی را گرفتیم و كمكش كردیم تا خانه اش را مرتب كند. اثاث اش زیاد نبود. یك صندوق چوبی و قدیمی داشت با میخ های مسی و سیاه شده. كمدی قهوه ای رنگ كه یك پایه اش شكسته بود و ما كمكش كردیم تا زیرش آجر بگذارد. یك اجاق گازی و چند دست رختخواب و یك تختخواب چوبی كه چوب هایش باز و بسته می شد. و یك مشت خرت و پرت دیگر. دوتا زیلوی رنگ و رو رفته هم داشت كه كف اتاق پهنش كرد. كارمان كه تمام شد بی بی به همه ی ما شربت آبلیمو داد.
بزرگ تر ها معمولاً حسودیشان می شود وقتی می بینند از میان آن ها یكی توی بچه ها گل كرده است. شاید برای همین زیاد با بی بی گرم نمی گرفتند. البته بی بی هم خیلی رغبت گفتگو با آن ها را نشان نمی داد. من از خلخال پاش و خال سبز وسط پیشانی اش خوشم می آمد. همان هفته اول توی محله پیچید بی بی از جنگزده های خوزستانی است. همیشه لباس سیاه می پوشید و پاپتی راه می رفت. انگار به كفش یا سرپائی عادت نداشت. بازار هم كه می رفت كفش پاش نمی كرد. پدر می گفت حاجی مراد بزاز خانه را بدون كرایه به او داده است. اما بعدها بی بی به من گفت ماهی پانصد تومان اجاره آن را می دهد. به پدر كه گفتم اول باور نكرد؛ بعد رفت تحقیق كرد و با تعجب به مادرم گفت: "چه مردم طمع كاری!"
پیرزن كسی را نداشت به او سر بزند. روز تا شب توی خانه می نشست و با قلاب لیف حمام می بافت. آن قدر توی كارش فرز بود كه یك روزه دو سه تایی می بافت. گاه گل هایی هم توی آن ها می انداخت. گل های ریز قرمز یا آبی. سر هفته آن ها را می برد بازار و به مردم می فروخت. مشتری هایش بیشتر زن ها بودند. روز اولی كه او را در بازار دیدم همراه مادرم بودم. یك كیسه پلاستیكی پر از آت و آشغار خرید روزانه گل شانه ام بود كه چشمم به او افتاد. از آن روز كه با كمك بچه ها اسباب هایش را توی خانه كشیده بودم، دیگر او را ندیده بودم. پیرزن لیف هایش را روی یك گونی چیده بود جلو پایش و خودش سر پا ایستاده بود. لیف سفیدی هم در دستش گرفته بود. از جلوش كه رد شدیم به مادرم گفت:«خانوم از اینا بخرین.»
نگاه من روی خلخالهایش بود. مادرم كه خم شد لیف ها را زیرورو كند، سرم را بلندكردم و لبخند زدم. یاد شربت آبلیموی خوشمزه ای افتاده بودم كه به ما داده بود. مادرم یكی از بی گل هایش را برداشت و گفت:«كار خودتونه؟»
پیرزن گفت:«بله.»
بعد خم شد و یكی از گلدارهاش را برداشت: "ازاینا نمی خواین؟" گل هایش ریز و آبی رنگ بود.
مادر گفت:«نه!»
و پول همان اولی را كه برداشته بود، داد و راه افتاد.
مادر پیرزن رانشناخت. چون وقت جدا شدن كه باز به او لبخند زدم و او هم توی صورتم خندید، ازم پرسید:«حمید مگه تو اونو می شناختی؟»
گفتم: «آره، همونیه كه تازه همسایه مون شده.»
وقتی مادر برگشت كه دوباره او را نگاه كند دیگر خیلی از او دور شده بودیم. بازار هم شلوغ بود و چشم چشم را نمی دید.
عصر همان روز وقتی باز هوای دیدن او به سرم افتاد پیت خالی روغن را گذاشتم زیر پام و از سر دیوار توی حیاطش سرك كشیدم. كسی توی حیاط خانه مان نبود. یكی از آن غروب های روشن تابستان بود. غروب روشنی كه سر درخت ها، دیوارها و خاك توی حیاط رنگ قشنگی پیدا كرده بودند و سایه كمرنگ و عمیق جاهای لبه دار دیوارها به نظر سایه گنجشكانی می آمد كه برای خوابیدن در آن جاها خزیده اند. گاهی هم تكان هایی محسوس و یا نامحسوس در آن ها می دیدم. پیرزن روی لبه پاشویه حوض خالی نشسته بود و داشت لیف می بافت. چقدر كوچولو شده بود. كوچولوتر از صبح كه او را دیده بودم. حواسش به هیچ جا نبود.
انگشتانش تندتند بالا و پایین می رفت و نخ را دور آن می پیچاند. دو گلوله نخ آبی و قرمز هم غیر از آن سفیده كه توی دامنش بود در طرف راستش دیده می شد. نمی دانم چه طور شد یك مرتبه سرش را بلند كرد و درست به سمتی كه من سر درآورده بودم نگاه كرد. خواستم سرم را بدزدم اما فكر كردم دیر شده است. ناچار با همان حالتی كه به او داشتم ماندم. بعد كه با او صحبت كردم فهمیدم اصلاً مرا ندیده بود.
گفت:«بازم شربت آبلیمو می خوای؟»
گفتم:«بله.»
وقتی بلند می شد گفت:«دستم به سر دیوار نمی رسه. میای تو؟»
فرز از روی پیت پریدم پایین و زدم بیرون. جواد و محمد ونوید توی كوچه بودند. آن ها هم با من راه افتادند. پیرزن از پیش در را باز گذاشته بود. چهارتایی رفتیم تو و در آن غروب روشن كه آسمان رنگ قشنگی داشت، با لیوان های پر از شربت آبلیموی خوشمزه در دست، روی پاشویه حوض خالی نشستیم. جرعه جرعه می نوشیدیم كه زود تمام نشود. پیرزن پارچ پلاستیكی قرمزش كه گویا هنوز كمی شربت تهش مانده بود، ایستاده بود روبرویمان و منتظر بود تا تمام كنیم و بقیه را باز توی لیوان هایمان خالی كند.
جواد زودتر از همه تمام كرد. وقتی می خواست لیوان را به او بدهد پرسید:«خاله چرا خودتون نمی خورین؟»
پیرزن با ریختن كمی شربت توی لیوان جواد گفت: "اسمم بی بی س." بعد رو به من گفت:«برا تو هم مونده. می خوای؟»
از آن به بعد بی بی صدایش می زدیم. اسمی كه به نظر من خیلی به او می آمد.
محمد ازش پرسید:«بی بی جنگ زده ای؟»
بی بی اول سوال را نگرفت. كمی فكر كرد، بعد گفت:«بله، پسرم!»
من اسم چهارتایی مان را برایش گفتم. بی بی خندید. بعد گفت او هیچ وقت بچه نداشته، اما همیشه به بچه ها فكر كرده است. و گفت دوروبرش بچه های زیادی بوده كه مال خودش نبوده اند.
چند روز بعد باز از سر دیوار سرك كشیدم. سه تا مرغ گل باقلائی پا كوتاه و یك خروس توی حیاط بود. پیرزن نشسته بود سرپاشویه و تندتند لیف می بافت. خروسه كمی غریبی می كرد. یك جا می ایستاد یا با احتیاط پا برمی داشت. انگار هنوز به حیاط عادت نكرده بود.
گفتم:«بی بی تازه خریدی شون؟»
سرش را بلند كرد و گفت:«بله، پسرم.»
گفتم:«شبا كجا جاشونمی دی؟»
گفت:«تو اون اتاق دومی.» و لیف تا نیمه بافته اش را روی پاشویه گذاشت:«می خوای ببینی؟»
از سر پیت پریدم پایین و با دو رفتم توی خانه اش. بی بی توی اتاق دومی سه تا جعبه خای را به ردیف پای دیوار چیده بود. كف همه شان تا نیمه پر از كاه بود. گفت همیشه مرغ و خروس داشته و گفت می خواهد دو اردك نروماده هم بخرد و توی جوی وسط كوچه ول كند. قول داد وقتی اردكش تخم گذاشت و تخم ها جوجه شدند یكی از جوجه ها را به من بدهد. رفتم و جواد و محمد و نوید را خبر كردم كه بیایند و خروس و مرغ های بی بی را تماشا كنند.
بی بی باز برایمان شربت آبلیمو درست كرد، و وقتی ما شربت های مان را می نوشیدیم دوباره از مرغ و خروس و اردك هایی كه در قدیم داشت تعریف كرد. و گفت مرغ و خروس هایش همیشه پای نخل ها ول بودند و اردك هایش فقط شب ها از توی نهر آب بیرون می آمدند. ما خیلی دلمان می خواست بدانیم چرا بی بی هیچ وقت بچه نداشته است. وقتی محمد از او پرسید. بی بی ساكت شد. وقتی نوید هم پرسید بی بی گفت چون كمرش باریك بوده و شكمش كوچك نمی توانسته حامله شود. و گفت زن هایی كه كمرشان پهن است می توانند بچه داشته باشند. بعد كه در خیال هیكل ریز و كمر باریك او را با زن های دیگر پهلو هم گذاشتیم قبول كریدم حق با او بود. بی بی از كلبه ای كه توی نخلستان داشت برایمان حرف زد و از شاخ و برگ نخل ها كه در غروب مثل موهای افشان كولی ها را در رقص می شدند. و ما چون موهای افشان كولی ها را در رقص ندیده بودیم حرف او را درست نفهمیدیم. بعد از شعله های آتش و سایه های جنبان درختان كه در رقص زبانه های آتش پیدا و گم می شدند حرف زد. از دریا گفت. از امواج دریا، از بلم چی ها و از بلم های خیلی كوچكی حرف زد كه اسم شان "هوری" بود و فقط یك نفر تویش جا می گرفت و هیچ وقت غرق نمی شد و با یك پاروی كوچك می شد آن را توی آب راند. و از یكی گفت كه همیشه خدا در یكی از آن ها سفر می كرد. بعد از جنگ گفت. ما آن قدر از جنگ شنیده بودیم كه دوست نداشتیم كسی برای مان از آن حرف بزند. اما وقتی بی بی از درختان سوخته و نهرهای بدون اردك حرف زد دلمان گرفت. بی بی نمی خواست غمگین مان كند، برای همین وقتی بغض گریه را توی صورت ما دید قول داد روزی كاری كند كه همه ما را بخنداند.
یك ماه نشده بی بی پنج مرغ و یك خروس دیگر به مرغ ها و خروسش اضافه كرد. دوتا اردك نر و ماده هم خرید كه از صبح تا شام با كاغ كاغ شان حیاط را روی سر می گذاشتند. اردك ها را كه به خانه عادت داد ولشان كرد توی جوی وسط كوچه. ما با هم قرار گذاشتیم خرده نان ها را از سر سفره جمع كنیم و برای مرغ و خروس های بی بی ببریم. در ضمن مواظب بودیم كسی چپ به اردك هایش نگاه نكند. از آن به بعد بود كه غرولند بزرگترها شروع شد.
مادرم یك روز گفت:«حمید چه شده كه شما بچه ها دم به دم می رین خونه پیرزنه؟»
گفتم:«خودت می دونی، واسه تماشان مرغ و خروساش.»
مادرم با تعجب چانه درهم كشید:«من كه سردرنمی آرم!» و از سكوت من جری تر شد:«اگه پاتو از اون جا نبری به بابات می گم!»
آن روزها ما فقط برای تماشای مرغ و خروس هایش می رفتیم. برای همین از تهدید مادرم جا نزدم. یك روز خواستم به بی بی بگویم با مادرم گرم بگیرد تا ترسش بریزد. نگفتم. فکر کردم تقصیر خودشان است که با او حرف نمی زنند.
چند روزی بود مرغ و خروس های بی بی وقت و بی وقت ناگهانی چنان به قدقد می افتادند كه سروصدای شان خانه را برمی داشت. مادرم رفت جریان را به مادر نوید و جواد گفت. هرسه تایی به این نتیجه رسیدند سری تو كارپیرزن هست كه این زبان بسته ها گاه این طور به صدا در می آیند. من نمی دانستم چرا نگران می شدم وقتی می دیدم آن ها بدطور تو نخ بی بی رفته اند. بالاخره یك روز به مادرم گفتم:"چرا هیچ وقت به پیرزن سر نمی زنی؟" به عمد اسمش را نبردم.
گفت:«تو كوچه كه رد می شه سر بلند نمی كنه. نمی دونم با شما نیم وجبی ها چتو حرف می زنه!»
نخواستم به آتش كنجكاوی اش دامن بزنم. گفتم:«با ماهم همین طور. باور كن ما فقط برا تماشای مرغ و خروساش می ریم.»
از آن روز به بعد برای راحت كردن خیال مادرم، روزهای جمعه كه می دانستم بی بی برای فروختن لیف بازار رفته است می پریدم روی پیت خالی و حیاط او را دید می زدم. این كار هیچ كیفی برایم نداشت. حیاط و مرغ و خروس ها بدون او كه آرام با آن جثه كوچك و لاغرش روی پاشویه حوض مشغول بافتن بود از صدا و حركت و خیال تهی می شد. همه آن چیزهایی كه با حضور او برایم معنایی پیدا می كرد بی معنا می شدند. درست مثل آن وقت هایی كه كسی در آن خانه زندگی نمی كرد. و ذهنم برای ساختن تصویری از سایه روشن های توی حیاط بكار نمی افتاد. با او به نظرم می آمد سایه های كنج دیوار تكان می خورند وشكل های عجیب و غریب وخیره كننده ای می یابند. ترك های روی دیوار اتاقش و فضای تیره ای كه از در نیمه باز اتاق دومی تا اعماق می رفت می توانست تا ساعت ها ذهنم را به خود مشغول كند.
یك روز كه داشتم طبق معمول از سر دیوار تماشاش می كردم، صدایم زد كه بروم خانه اش. فكر كردم باز می خواهد شربت آبلیمو به من بدهد. از روی پیت پریدم پایین و برای آن كه بهانه دست مادرم ندهم كیسه خرده نان را هم برداشتم و به دو زدم بیرون. در خانه اش مثل همیشه باز بود. وقتی رفتم تو، كیسه را از دستم گرفت و گفت:«حمید اگه یه چیزی نشونت بدم، قول می دی به كسی نگی؟»
«حتی به بچه ها؟»
«نه. به اونا می تونی بگی.»
دنبالش راه افتادم و توی این فكر بودم كه بی بی چه می خواهد نشانم دهد. بی بی كف تاقچه ای كه نزدیك به زمین بود یك چراغ نفتی و یك گلدان كوچك با چند تا گل پلاستیكی چیده بود. زیرشان پارچه سفید و گلدوزی شده ای پهن كرده بود كه از لب تاقچه می زد بیرون و صاف پایین می رفت. گل ها و سفیدی پارچه كهنه به نظر می رسید. معلوم بود از كارهای قدیم خودش بوده است. بی بی در صندوقش را كه باز كرد تا توی آن را بگردد من بغل دستش ایستاده بودم. توی صندوق یك قاب دیدم كه روی شیشه اش نقاشی شده بود. از رنگ تندش فهمیدم نقاشی است. اما اصلاً مثل نقاشی های معمولی نبود. نقش موجودی بود بین زن و ماهی. هردو و هیچكدام. سر یك زن را داشت با موهای صاف، فرقی گشوده، دو گیسوی بافته و بدن یك ماهی، چندتاپای كوچك هم زیر شكمش پیدا بود. دوروبرآن تا بخواهی ماهی های کوچک و ریز دیده می شد. نقاشی فقط با رنگ آبی تند و كمرنگ كشیده شده بود. من هم چنان خیره به نقاشی روی شیشه بودم كه بی بی دایره زنگی را روبرویم گرفت و نشسته دستی به آن زد كه زنگوله های دورش به هم خوردند و صدا كردند. هول شدم:
«بی بی بذار برم بچه ها را خبر كنم!»
«برو، اما احتیاط كن بقیه نفهمن!»
به دو بیرون زدم. هوا سرد بود و بچه ها توی كوچه پیداشان نبود. اردك نر توی جوی آب دنبال ماده اش گذاشته بود. اما او با زرنگی تا اردك نر بهش می رسید چرخی می خورد و مسیرش را عوض می كرد. برای بیرون كشیدن بچه ها از خانه دودل بودم. حرف آخر او بفهمی نفهمی نگرانم كرده بود. با این وجود رفتم و آن ها را صدا زدم. توی راه به آن ها گفتم نباید به كسی بگویند بی بی دایره زنگی دارد. گفتم بی بی خودش گفته است. ما هنوز نمی دانستیم بی بی می خواهد برای ما دایره بزند و تصنیف عربی بخواند. اما بعد كه فهمیدیم، جواد بیشتر از ما ترسید. شاید به این خاطر كه باباش حزب اللهی بود و ریش توپی می گذاشت و مسجد می رفت. و شاید هم به خاطر حرف های بی بی بود. از دم جوی كه رد شدیم اردك نر را دیدم كه هنوز داشت ماده اش را دنبال می كرد. و او هنوز در آب می راند. با همان سرعت و با بال های گشوده و با نوك باز، گوئی خسته اش شده بود.
وقتی خانه رفتیم جواد در را بست. بی بی هنوز توی اتاقش بود. چهارتایی دم در ایستادیم تا بی بی خودش صدامان زد. من خیلی دلم می خواست دوباره آن نقاشی روی شیشه را ببینم. اما بی بی در صندوقش را بسته بود. پشت به دیوار ساكت ایستادیم و به دایره زنگی توی دست او نگاه كردیم. بی بی به گونه ای كه شگفتی هر چهارتایی مان را برانگیخت دستش را تكان داد و جرینگی دایره زنگی را به صدا درآورد. ما خندیدیم.
جواد گفت:«بی بی معلومه كه بلدی خوب دایره بزنی!»
نوید گفت:«می خواد برامون دایره بزنه.»
بی بی دست كرد توی بقچه بزرگ رختخواب پیچش و عروسكی پنبه ای از توی آن درآورد و از اتاق بیرون زد. زمانی از بیرون رفتن او نگذشته بود و هنوز نتوانسته بودم از زیر تاثیر آخرین حركت دست او كه مرا به حیرت انداخته بود بیرون بیایم كه قدقد مرغ و خروس ها بلند شد. از آن قدقدهای بلند و بی موقعی كه كنجكاوی مادرم را برمی انگیخت. چرخ سریع دایره زنگی در دست او و آهنگی كه از آن برخاسته بود درست مثل یورش همه آن چیزها جنبنده ای بود كه در سایه های زیر برآمدگی های دیوار می دیدم. اما این بار خود گنجشكان بودند، با پرواز دست جمعی شان، وقتی آسمان غروب گرفته بود و هیچ نبود جز صداها و حركات مسلطی كه همه چیز را یكنواخت و كرخت می كرد. وقتی بی بی توی اتاق آمد گفت:
«حالا دیگه همسایه ها صدای دایره را نمی شنفن.»
من به بچه ها نگفتم بی بی از مدتی پیش روی مرغ ها كار كرده است. بی بی دایره را دست گرفت و پای تاقچه روی زیلو نشست. چشمانش را بست و یكباره شروع كرد. دایره زد و تصنیف خواند. عربی خواند. تصنیف كوتاهی كه كلماتی از آن مدام تكرار می شد. «میحنه، میحنه» ما نمی فهمیدیم چه می خواند، ولی از صدایش و آن جور دایره زدنش و فشاری كه به صورتش می داد، خوشمان می آمد. من همراه با آواز او بلم كوچكی را بیاد می آوردم كه گفته بود فقط یك نفر توی جا می گرفت و غرق نمی شد، و بعد امواج دریا و سایه نخل هایی كه می گریختند. و حس كردم انگار در ساحل دریایی نشسته ام و دارم به آوازی كه از دور می آید گوش می دهم. ساكت كه شد، با این كه هوای توی اتاق سرد بود، دیدم كه عرق روی پیشانی اش نشسته است. مرغ و خروس ها هنوز داشتند بلندبلند قدقد می كردند. بی بی بلند شد. دایره زنگی را توی تاقچه گذاشت و از اتاق بیرون زد. ما چهارنفر هنوز داشتیم با بهت و حیرت به یدكیدگر نگاه می كردیم. وقتی بی بی دوباره توی اتاق آمد، مرغ و خروس ها از صدا افتاده بودند. بی بی گفت:
«بچه ها مو فقط برا شما می خونم.»
ما لب باز نكردیم.
بی بی دوباره گفت:«مو می خوام فقط برا شما بخونم. فكر می كنین چون كه مو براتون دایره زدم و آواز خوندم سنگسارم می كنن؟»
جواد گفت:«بی بی! فقط بدكاره ها رو سنگسار می كنن.»
چانه بی بی لرزید. خواست حرفی بزند، اما نزد. جواد دوباره گفت:«بی بی تو بدكاره نیسی.» بعد ما شروع كردیم به ترسیدن. حتی ترسیدیم از این كه به بی بی بگوییم دوباره برای مان بخواند. حتی آن قدر ترسیدیم كه فراموش كردیم وقتی داشت برای مان می زد و می خواند، چقدر خوش مان آمده بود.
بی بی گفت:«می خوام فقط برا بچه ها بخونم.»
نمی دانستیم چه بگوییم. فقط می دانستیم كه خودمان هم ترسیده بودیم. بی آن كه به هم نگاه كنیم از اتاق زدیم بیرون و بعد كه آمدیم توی كوچه، هركداممان به دو از هم جدا شدیم. چند روز بعد نوید گفت جواد گفته است بی بی كولی است.
گفتم:«نوید تو فكر می كنی بی بی بدكاره س؟»
«نه. اما جواد دیگه نمی یاد. از باباش می ترسه.»
«باباش از كجا می فهمه بی بی برامون دایره زده؟»
«جواد گفته بالاخره می فهمه.»
تا یك هفته به بی بی سرنزدم. حتی جرات نكردم از سر دیوار هم تماشایش كنم. اما مواظب اردك هایش بودم. دلم برای او حسابی تنگ شده بود. یك شب توی خواب دیدم بی بی را با مرغ و خروس ها و دوتا اردكش تا سینه توی خاك كرده اند. عده ای جمع شده بودند تا آن ها را سنگسار كنند. پدر جواد هم با آن ها بود، با همان ریش توپی و هیكل چاقش كه زیاد ازش خوشم نمی آمد. و توی خواب قیافه اش ترسناك تر شده بود. مرغ و خروس ها و اردك ها وحشتزده سروگردن شان را تكان می دادند. به زور می خواستند خودشان را از زیر خاك در بیاورند. اما نمی توانستند. بی بی بی تكان منتظر اجرای حكم بود. انگار از حال رفته بود. تا شروع كردند از خواب پریدم. روز بعد خواستم از مادرم بپرسم که نظرش درباره كولی ها چیست. اما هیچ نگفتم. ترسیدم حرف هایی بزند كه بیشتر وحشتزده ام كند. یك روز بالاخره حوصله ام سررفت و دوباره پیت خالی روغن را زیر پایم گذاشتم و از سر دیوار توی حیاطش سرك كشیدم. هوا سرد بود. مرغ و خروس ها گوشه دیواری جمع شده بودند. بی بی توی اتاقش بود. هرچقدر ایستادم كه بی بی از اتاق در بیاید در نیامد. وقتی می خواستم از روی پیت بپرم پایین یك دفعه توی چارچوب در پیدایش شد. انگار منتظرم بود چون تا پیدایش شد سر دیوار را نگاه كرد. ترسم ریخت.
«نمی خوای بیای این جا؟»
پریدم پایین و یكراست به خانه اش رفتم.
گفت:«اردكه تا حالا سه تاتخم گذاشته. سه تا تخم بزرگ.»
«چه خوب.»
مرا برد توی اتاق دومی و تخم ها را نشان داد. تخم ها درشت و سفید بودند. بی بی وقتی داشت آن ها را جابجا می كرد دستش می لرزید. یاد خوابی كه دیده بودم افتادم.
«بی بی ما به كسی نگفتیم كه تو برامون دایره زدی.»
نشسته و خیره به تخم ها گفت:«مو فقط برا بچه می خونم.»
من دیگر حرفی نزدم. فكر كردم اگر بیشتر بپرسم دوباره شروع می كنم به ترسیدن. نمی خواستم. فقط از نقاشی روی شیشه پرسیدم. بی بی اول متوجه نشد. بعد كه گفتم كجا و كی آن را دیدم فهمید. گفت آن چیزی كه من دیده بودم عكس مادر همه ماهی ها بود. و گفت در ته دریا زندگی می كند. توی خانه ای صدفی. بعد من فهمیدم چرا رنگ نقاشی آبی بود. چرا آن همه ماهی های ریز دوروبرآن ماهی گنده كه سر یك زن را داشت با دو گیسوی بافته شنا می كردند. تصور آن موجودی كه تمام رنگ تنش آبی بود، چشمان و گیسوانش آبی بود و لب و گونه هایش آبی بود كمی آرامم كرد.
«بی بی من می دونم تو كولی هستی.»
«حمید مو بدكاره ام؟»
«نه، بی بی. من نمی ترسم. من دوس دارم كه بازم برامون آواز بخونی و دایره بزنی.»
بی بی هنگام بلند شدن دوباره گفت:«مو فقط برا بچه می خونم. هروقت كه بچه ها بخوان براشون می خونم.» انگار با خودش حرف می زد.
از خانه او زدم بیرون و رفتم سراغ بچه ها و به آن ها گفتم بی خودی می ترسند. جواد هنوز می ترسید. می گفت مادرش گفته است بی بی كولی است.
«جواد مگه تو به مادرت گفتی.»
«نه!»
اما من فهمیدم به مادرش گفته است. دوباره پرسیدم. باز گفت نه.
گفتم:«بی بی فقط برا بچه ها آواز می خونه.»
نوید گفت:«كسی كه برا بچه ها آواز می خونه، سنگسارش نمی كنن.»
جواد هنوز می ترسید. اما بعد كه به طرف خانه بی بی راه افتادیم دنبالمان آمد. بی بی برای مان شربت آبلیمو درست كرد و دوباره گفت كه اردكش تخم گذاشته است و از اردك هایی كه داشت دوباره حرف زد؛ از نخل ها و از بلم كوچك.
ما دوست داشتیم بی بی دوباره دایره زنگی اش را از توی صندوق دربیاورد، پای تاقچه بنشیند و برایمان آواز بخواند. اما انگار نمی خواست. و انگار فقط می خواست همچنان در رودخانه بزرگی كه گاه طغیان می كرد و سد را می شكست و نخل های بلند را می انداخت بگوید.
نوید گفت:«بی بی سی و سه پل رفتی؟»
«نه!»
من گفتم:«اون جا یه رودخونه س. اما توش بلم نیس. دوس داری بریم اونجا؟»
بی بی با آن كه برق شادی توی چشمانش دوید گفت:
«نه.»
ما خوشحال می شدیم اگر بی بی قبول می كرد. اما هرچقدر اصرار كردیم رد كرد. وقتی از خانه اش بیرون زدیم و توی كوچه رفتیم به بچه ها گفتم باید به بی بی بگوییم برای مان آواز بخواند.
نوید گفت:«حمید راس می گه. بی بی دوس داره برامون بخونه. اما می ترسه.»
گفتم:«تقصیر جواده كه مارو می ترسونه.»
جواد گفت:«من فقط از بابام می ترسم.»
محمد �

تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

نظرسنجی
شما طرفدار چه نوع اس ام اس هستید؟

داستان ها
» داستان های کودکانه
» داستان کودکانه سپر
» داستان عاشقانه مرا ببخش
» داستان راه جدید ابراز عشق
» داستان کوتاه
» داستان قدرت عجیب یک کودک
» داستان عاشقانه
» داستان جالب
» داستان"دوستت دارم پدر"
» داستان هرگز با خودت قهر نکن
» داستان خانم نظافتچی
» داستان تاثیر عشق
» داستان بازاریابی دو گدا
» داستان خورشید و باد
» داستان"زیبایی رایگان است"
» داستان مزدای قرمز
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان عاشقانه خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گل فروش
» داستان مثل همیشه
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان"چیزی برای نگرانی نیست"
» داستان غریق نجات(خنده دار)
» داستان یک آرزو
» داستان جراح و تعمیرکار
» داستان مرد و پسربچه
» داستان عشق واقعی
» داستان زن بی وفا
» داستان شام آخر
» داستان شیطان و فرعون
» داستان پندی از سقراط
» داستان امید
» داستان سه پیرمرد
» داستان سه بی گناه
» داستان معامله شوخی بردار نیست!
» داستان سه پاکت نامه
» داستان دو مساله ی ریاضی
» داستان الماس ها کجایند؟
» داستان سرباز زخمی
» داستان زن باهوش
» داستان عشق
» داستان عاشقانه بسیار خواندنی
» داستان غم انگیز عاشقانه
» داستان اعتراف عجیب یک همسر کش!
» داستان ترفند محبت
» داستان شکم درد و داروی چشم
» داستان زیبای پدر
» داستان سنجش ایمان
» داستان نشان شخصیت
» داستان مانع پیشرفت شما کیست
» داستان مرد فقیری که صاحب اسب شد
» داستان چشم خوش بین
» داستان آش نخورده و دهن سوخته
» داستان تلاش پروانه
» داستان عیب های کوچولوی عروس
» داستان عاشقانه قهوه شور
» داستان نجار بازنشسته!
» داستان کریم خان و درویش
» داستان ظالم رعنا
» داستان اصالت بهتر است یا تربیت؟
» داستان فرصتی برای خود شناسی
» داستان پیرمرد و بچه ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان ابراهیم و آتش و گنجشک
» داستان چوپان و مشاور
» داستان نجار زندگی
» داستان چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
» داستان زن بی وفا
» داستان ازدواج مرد زشت با دختر زیبا
» داستان زندگی آلبرشت دورر
» داستان عزرائیل در سی سی یو
» داستان خوبی ها و بدی ها
» داستان قدرت دعای مادر
» داستان مناره کج در اصفهان
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گلفروش
» داستان مثل همیشه
» داستان با موقعیت ها چانه نزن
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان قدرت باورها
» داستان زیبایی از دکتر شریعتی
» داستان آرزو های ویکتور هوگو
» داستان گربه شیطون!
» داستان کوهنورد
» داستان درسی از ابومسلم خراسانی
» داستان سنگ و ثروت و عشق
» داستان مدارای پیامبر
» داستان معلم
» داستان صبحانه
» داستان وقت اضافی برای خدا
» داستان ملاقات خدا با امیلی
» داستان پسر شیخ عرب در آلمان
» داستان تصمیم قاطع مدیریتی
» داستان تولدی دیگر
» داستان دختران تنبل من
» داستان پُـــز الكی!
» داستان سنگ بزرگ
» داستان انعام پسر بچه
» داستان زن سیاه پوست
» داستان تشخیص یمار روانی
» داستان دانشجوی پرستاری
» داستان مرد کور
» داستان ارواح و تکنولوژی
» داستان باران
» داستان بوگارت
» داستان بهرام رادان و سنتوری
» داستان واقعی مردم شهر پمپی
» داستان نامه ی زیرکانه
» داستان"دم گاو رو بگیر"
» داستان ادبی انتخاب درست
» داستان کوتاه بدهکاری
» داستان زیبا و طنزآلود از جلال آل احمد
» داستان صدف و ساحل
» داستان زن فالگیر
» داستان"سبز,طلایی,سیاه"
» داستان خواب پیرزن
» داستان عبرت آموز فریب خوردن دخترک
» داستان آموزنده در مورد زندگی
» داستان بیسکوییت سوخته
» داستان گل زیبا
» داستان زیبای ماه و خورشید
» داستان تفاوت عشق و ازدواج
» داستان ارزشمند ترین چیز ها در زندگی
» داستان در آینه نگاه کن
» داستان عیسی و پیرزن عجیب
» داستان"میوه ها را لقمان خورده است"
» داستان"قضاوت"از کلیله و دمنه
» داستان خواندنی درباره پدر
» داستان ترسناک نیشگونی از عالم ارواح
» داستان به هدف زدن
» داستان پند آموز و جالب
» داستان کوتاه شتر
» داستان دانشجویی
» داستان خدا یا سرمهندس؟
» داستان جالب جالینوس
» داستان کامل خسرو و شیرین
» داستان ما همه آفتاب گردانیم
» داستان خدا و شیطان
» داستان دل کندن
» داستان پرنده
» داستان زیبای ارث پدر
» داستان زیبای نابینا
» داستان گلدان چینی
» داستان ادبی از تاریخ بیهقی
» داستان تا دنیا دنیاست
» داستان گل قرمز
» داستان مادر خود عید است
» داستان زیبای سارا
» داستان مرد پولدار بی کس و کار
» داستان تغییر نگرش
» داستان تصمیم بزرگ
» داستان عجیب و واقعی درباره کما!
» داستان کوتاه و پند آموز
» داستان عجیب یک کودک
» داستان جالب از ناصرالدین شاه
» داستان درد و دل
» داستان دسته گل
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان پر وحتوای گنجشک
» داستان جالب و خواندنی
» داستان کوتاه و خواندنی کلنگ
» داستان دوبرادر
» داستان پیرمرد فقیر و گردن بند
» داستان فرشته بیکار
» داستان مای گیر ثروتمند
» داستان ترازوی مرد فقیر
» داستان قصاب و سگ باهوش
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان عشقی کوتاه(خنده دار)
» داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
» داستان قصر بی عیب و نقص پادشاه
» داستان درخت جاودانگی
» داستان باور ها
» داستان تصمیم مهم
» داستان ناخدا یا مهندس
» داستان زنجیر عشق
» داستان پرواز شاهین
» داستان دانشجوی نمونه
» داستان یک مشت شکلات
» داستان تخت مرگ
» داستان حتما دلیلی دارد
» داستان ماهیگیری
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان خدایا شکر
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان دو برادر مهربان
» داستان ابوریحان و مزدور
» داستان شهامت گذشتن از گردو ها
» داستان مهندس متبحر
» داستان رنج آهنگر
» داستان پیرمرد خاص
» داستان وفای عشق
» داستان بوی کباب!
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان عشق واقعی
» داستان شمس و مولانا
» داستان پیرمرد عاشق
» داستان قهوه زندگی
» داستان مردی که جهنم را خرید
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان عروسک
» داستان نوه خوب من
» داستان جعبه خالی
» داستان تاجر ثروتمند و چهار زن
» داستان کوتاه دختر سی دی فروش
» داستان قدر خانواده ات را بدان
» داستان نامه پیرزن به خدا
» داستان چه قدر به هم بدهکاریم؟
» داستان فرشته
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
» داستان توهّم
» داستان عطر شکلات
» داستان قیمت یک ساعت کار
» داستان اسب زیبا
» داستان قهر کردن گنجشک با خدا
» داستان استجابت دعای یک زوج جوان
» داستان قبرخالی
» داستان عاطفی شقایق
» داستان پندآموز بخت بیدار
» داستان بزرگترین افتخار
» داستان مادر شوهر خوب من!
» داستان سنجش
» داستان لیلی و مجنون به صورت خلاصه
» داستان جالب از ناپلئون
» داستان بسیار جالب سوء تفاهم
» داستان طنز از جلال آل احمد
» داستان"دستم را بگیر کوچولو"
» داستان"بشنو و باور نکن"
» داستان عشق پنهانی هلن کلر
» داستان غصه ی طوطی ها
» داستان جالب"شاید دفعه بعد"
» داستان دماغ گنده ها
» داستان کوتاه شانس
» داستان میدونی من کیم...؟!
» داستان مصاحبه شغلی
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نیکی ها به ما باز میگردند
» داستان طنز فوتبال در بهشت
» داستان امید به زندگی
» داستان یک لیوان شیر
» داستان کاسه چوبی
» داستان خانم نژاد پرست
» داستان پدر صلواتی
» داستان آموزنده پسر تنبل
» داستان جالب کلاه فروش
» داستان آموزنده قصر پادشاه
» داستان زیبای عشق واقعی
» داستان جالب رنگ عشق
» داستان هیزم شکن و جنیفرلوپز!
» داستان نتیجه نیکی و بدی به زن
» داستان دعای مرد فقیر
» داستان بسیار زیبا و خواندنی
» داستان دو دلداده
» داستان کوتاه غم انگیز(عاشقانه)
» داستان زیبای عشقی غم انگیز
» داستان از عشق تا نفرت
» داستان آموزنده عشق
» داستان نامه پیرزن به پسرش(طنز)
» داستان هیزم شکن
» داستان عاشقانه زیبا و غمگین
» داستان عشق را امتحان کن!
» داستان عاشقانه
» داستان آموزنده
» داستان پادشاهی که زن میسوزاند
» داستان شاگرد زیرک و استاد
» داستان طنز مسافر اتوبوس
» داستان صدای دلنشین مادر
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان وبلبام گری
» داستان زیبای پدر
» داستان زیبای"من رفتنی ام"
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان بزرگترین مردم
» داستان آسانسور
» داستان دسته گل های پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غذای سگ
» داستان دروغ های مادرم
» داستان جزیره عشق
» داستان فلسفه عمل
» داستان قیمت پنیر
» داستان تغییر
» داستان چشم خوش بین
» داستان ترفند محبت
» داستان واقعی اسید پاشی به همسر
» داستان ازدواج یوسف و زلیخا
» داستان ازدواج آهو با الاغ
» داستان"متشکرم"
» داستان راز خوشبختی
» داستان چتر
» داستان دلیل ازدواج نکردن
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دختر اروپایی و پسر آفریقایی
» داستان وعده ی پوچ
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان قدرت بخشش
» داستان ارزش واقعی
» داستان دزدی مال و دزدی دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مرد واقعی و مسلمان واقعی
» داستان مرغابی یا عقاب؟
» داستان فرشته بیکار
» داستان غمگین اما واقعی
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان عقرب
» داستان بانک زمان
» داستان مسافر کش
» داستان کوتاه"خدا هست"
» داستان تخلف هموطن اصفهانی
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان مداد
» داستان زیبا و پندآموز
» داستان طنز پیوند مغز
» داستان تصمیم
» داستان بهلول در حمام
» داستان فرمانده(طنز)
» داستان قدرت عشق پیرمرد
» داستان بهلول و آب انگور
» داستان وصیت پدر به پسر
» داستان سوال امتحان نهایی
» داستان آموختم که...
» داستان اشتباه فرشتگان
» داستان مفهومی(طنز)
» داستان معمار و پیرزن
» داستان قضاوت عجولانه
» داستان طنز
» داستان یک امتحان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان چهار برادر
» داستان حرف حق(طنز)
» داستان دختر کشاورز
» داستان مرد ثروتمند و کشیش
» داستان بتی که شکست
» داستان توهم
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان یک بنده خدا
» داستان قهرمان
» داستان آهنگ مهربانی
» داستان بازی
» داستان خیابان های شهر
» داستان تنها مهربانی و دوستی
» داستان بریدن درختان
» داستان پدران و مادران نادان
» داستان خر یک گوش
» داستان کار حکیم ارد بزرگ
» داستان خواستگار های کوهی
» داستان بیماری یخچال گرایی
» داستان ماهی گیری و لباس راحتی
» داستان طنز و خنده دار لیلا
» داستان کم فروشی
» داستان زیبای تغییر
» داستان پاسخ آسیابان به زاهد
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان لذت های زندگی
» داستان مسابقه قورباغه ها
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان پرواز شاهین
» داستان انعام
» داستان هزار سکه طلا
» داستان فلسفه عمل
» داستان احساسی باز باران
» داستان تخت مرگ!
» داستان رستوران
» داستان شتر گران!
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان جزیره ی عشق
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهدکودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان کوتاه دلقک
» داستان شنوایی همسر
» داستان آسایشگاه روانی
» داستان موضوع انشا
» داستان مشکل چوپان
» داستان نامه درمانی
» داستان قهرمان
» داستان اهدای قلب
» داستان چند میفروشی؟
» داستان عشق و معرفت
» داستان چشمه
» داستان خانواده
» داستان کوتاه جالب
» داستان بدهکاری
» داستان دوستی نسیه
» داستان بارون نادون
» داستان خاطره ی عشق
» داستان تاجر و میمون ها
» داستان بوی کباب
» داستان کنجکاوی مردانه
» داستان انتخاب همسر
» داستان تصادف
» داستان ملا و گوسفند
» داستان لباس نو
» داستان نردبان فروشی ملا
» داستان ملا در جنگ
» داستان بچه ملا
» داستان ماه بهتر است
» داستان دوست ملا
» داستان گم شدن ملا
» داستان داماد شدن ملا
» داستان خانه ملا
» داستان خانه عزاداران
» داستان قبر دراز
» داستان حرف درست
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان قیمت حاکم
» داستان درخت گردو
» داستان پرواز در آسمان ها
» داستان مرکز زمین
» داستان الاغ دم بریده
» داستان خروس شدن ملا
» داستان دم خروس
» داستان خویشاوند الاغ
» داستان عشق بزرگ
» داستان درخت مشکلات
» داستان پست فطرت
» داستان کیک مادربزرگ
» داستان برنده ی واقعی
» داستان فوت کن
» داستان بدهکار
» داستان آدم خوار ها
» داستان اصالت
» داستان دفتر دختر فقیر
» داستان دستشویی پارک
» داستان مرد مست
» داستان پاره آجر
» داستان پسر عاشق
» داستان بخت بیدار
» داستان تمساح
» داستان شمس و مولانا
» داستان ایمیل اشتباهی
» داستان امتحان فیزیک
» داستان ثروتمند واقعی
» داستان راز پیرزن
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان خلقت مگس
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان اعتماد
» داستان همسر ایده آل
» داستان صبور بودن
» داستان حرف درست
» داستان 20 دلاری
» داستان راز خوشبختی
» داستان استعداد یابی
» داستان نوه خوب من
» داستان هیزم شکن
» داستان مهندس و مدیر
» داستان طمع دکتر
» داستان برنده ی واقعی
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان دایره ی زندگی
» داستان قهوه استاد
» داستان سه پاکت نامه
» داستان مادر قالی باف
» داستان برداشت شخصی
» داستان کارت کشیدن
» داستان پرهیز از غضب
» داستان عروسک
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نگاه از پنجره
» داستان دختر کوچولو
» داستان انیشتین و راننده اش
» داستان اطلاعات لطفا!
» داستان خواستگاری
» داستان گنجشک و آتش
» داستان معنادار تلاش
» داستان آلفرد نوبل
» داستان توقع
» داستان پیرمرد خاص
» داستان فقر
» داستان وفای عشق
» داستان خلق شیطان
» داستان همه مردند
» داستان پیرمرد و آسمان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان مشعل
» داستان انسان و خدا
» داستان آرزو ها
» داستان کلاغ و خرس
» داستان مرد سنگ شکن
» داستان در جست و جوی خدا
» داستان گردو ها
» داستان خدایا شکر
» داستان ارزش پدر
» داستان عروسک زشت
» داستان شهید
» داستان آرزوی غم انگیز
» داستان تلاش
» داستان انعام پیشخدمت
» داستان دیدن خدا
» داستان بخت بیدار
» داستان مرد درویش
» داستان ساده اما عاشق
» داستان مورچه ی عاشق
» داستان دلیل عشق
» داستان پند کشیش
» داستان برادران مهربان
» داستان محل دقیق خرابی
» داستان ابلیس و مرد عابد
» داستان خیانت سام
» داستان فرصت های زندگی
» داستان دنیای فانی
» داستان قهوه ی زندگی
» داستان کوتاه دختر نابینا
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهترین دوست
» داستان راه رفتن
» داستان عشق و بندگی
» داستان هدیه
» داستان قضاوت زود
» داستان خواست خدا
» داستان دلی به بزرگی دریا
» داستان فریاد و نگاه
» داستان رفتنی
» داستان بهترین بوسه ی عشق
» داستان باز کردن در
» داستان عروس مغرور
» داستان رنج آهنگر
» داستان کیفیت ژاپنی ها
» داستان به هزار و یک دلیل
» داستان مادر و تولد پسر
» داستان تعریف عقل
» داستان تشابه
» داستان دو برادر مهربان
» داستان فداکاری مادر کلاغ ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان من و خدا
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهشت و جهنم
» داستان مسعود و خانم ویکی
» داستان کلوچه
» داستان هرچه خدا بخواهد
» داستان من رفتنی ام
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان ماهی گیر
» داستان آسانسور
» داستان کوتاه بزرگترین مردم
» داستان دسته گل پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غمگین
» داستان دروغ های مادرم
» داستان عبرت آموز2
» داستان عبرت آموز1
» داستان اصالت یا تربیت؟
» داستان انسانیت
» داستان تصمیمات خدا
» داستان ابومسلم خراسانی
» داستان حکمت
» داستان نامه
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان دختر و پسر
» داستان طلاق برنامه ریزی شده
» داستان آرزوی همسر
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهد کودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان آرزو هایی که حرام شدند
» داستان آن سوی پنجره
» داستان قدر هم را بدانیم
» داستان دلقک
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان هیچ کس زنده نیست
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان تعیین جنسیت مگس
» داستان مرد کلاه فروش
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دزدی مال و دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان کوتاه دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مسلمان واقعی
» داستان:امان از ایرانی ها
» داستان "آرامش"
» داستان وعده ی پوچ
» داستان فرشته بیکار
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان اقتضای طبیعت
» داستان کوتاه"قدرت بخشش"
» داستان"ارزش واقعی"
» داستان"قیمت تجربه"
» داستان"دوست داشتن صادقانه"
» داستان"دختر و مزدا323"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"تعطیلات شاد"
» داستان"قلب"
» داستان"پلی به سوی خدا"
» داستان"دو دانه"
» داستان"الیور تویست"(َشرح و نقد)
» داستان"جا دکمه"
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"جنایت و مکافات"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"قدم زدن در بهشت زهرا"
» داستان"فندک"
» داستان"خاطرات مدرسه"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"خودخواهی"
» داستان"کمک به دیگران"
» داستان"شاد باشید"
» داستان"دست خالی نیایید"
» داستان"همه چیز به ما بستگی دارد"
» داستان ادبی"انتخاب درست"
» داستان زیبا
» داستان"درس زندگی"
» داستان"قناری"
» داستان کوتاه"بیمار روانی"
» داستان"عاشقانه ترین دعا"
» داستان"دل به دیگری سپرد"
» داستان"ملاقات با خدا"
» داستان بسیار جالب"گروه99"
» داستان"پسر پادشاه و دختر فقیر"
» داستان کوتاه"زندان"
» داستان طنز"باهوش ترین زن دنیا"
» داستان"پسر و لاک پشت"
» داستان"شاگرد تیزهوش"
» داستان واقعی"هدیه ای پر از محبت"
» داستان زیبا و خواندنی
» دساتان کوتاه"شماره داخلی"
» داستانی بسیار زیبا و واقعی
» داستان کوتاه"عشق، ثروت، موفقیت"
» داستان"جواب خیانت به همسر"
» داستان"آخر هفته هیجان انگیز"
» داستان"ساختن قرص عاشقی"
» داستان"مادر"(شعر از فریون مشیری)
» داستان"آیا خدا شیطان را خلق کرد؟"
» داستان"ملانصرالدین و دیگ بچه زا"
» داستان کوتاه"معجزه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان خواندنی"یک عروسی"
» داستان"وسواس"
» داستان"گدای اصل و نسب دار"
» داستان"زن در زندگی اجتماعی"
» داستان"شرمندگی ابوعلی سینا"
» داستان"درس عبرت"
» داستان"عزیز ترین بخش زندگی"
» داستان عاشقانه"نمی خواهم بمیرم"
» داستان"معنی واقعی عشق"
» داستان"خانه ما"
» داستان"حاکم و قصاب ها"
» داستان"حاکم و چوپان"
» داستان"جالینوس و مرد دیوانه"از مثنوی
» داستان"پادشاه و خدمتکار"
» داستان"پسر پادشاه و دوستش"
» داستان"برای آموختن هرگز دیر نیست"
» داستان"عسل و زهر"
» داستان"خسیس یا بخشنده"
» داستان"بزرگمهر و دزدان"
» داستان"روباه و کوزه"
» داستان"زن و ببر"
» داستان"راهزنان و سیب زهر آلود"
» داستان"دو درویش مسافر"
» داستان"دزد و خورجینش"
» داستان"دوست زمان تنهایی"
» داستان"دو درویش"(از قابوس نامه)
» داستان"دزد و مرد شوخ"
» داستان"راز روز های جوانی"
» داستان"رویاهایم را می فروشم"
» داستان"تلخ و شیرین"
» داستان"مرد رمال"
» داستان"کاسه سوپ"
» داستان"نامه شگفت انگیز"
» داستان"کشاورز و زن غرغرو"
» داستان"بیمارستان روانی"
» داستان طنز"آزمون داماد ها"
» داستان"سه آرزو"
» داستان"طلبه جوان و دختر فراری"
» داستان"خوشبخت کردن همسر"
» داستان"جعبه خالی"
» داستان"کیک زندگی"
» داستان"دفتر مشق کثیف"
» داستان"شراب"
» داستان"تحصیل در اروپا"
» داستان"بنگاه زناشویی"
» داستان"نامه ای به تو ای پسرم"
» داستان"خاطرات یک زن زرنگ"
» داستان"تصادف"
» داستان"آیینه و شیشه"
» داستان"میمون ها و کلاه فروش"
» داستان"زشت ترین دختر کلاس"
» داستان"سه اتاق در جهنم"(طنز)
» داستان"مترو"
» داستان"آسانسور"
» داستان"دروغ گو و فرشته ها"
» داستان"بوسه"
» داستان"خدایا"
» داستان"سوال با مزه"
» داستان خواندنی"هیچکس زنده نیست"
» داستان"طمع دکتر"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"در ستایش عقل"
» داستان"در بیشه"
» داستان"دارکوب ها"
» داستان"آیینه شکسته"
» داستان"چگونه دیوانه شدم"
» داستان"برهوت تنهایی"
» داستان"در باغ نبود"
» داستان"بهرام رادان و سنتوری"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"بوگات"
» داستان"باران"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"بی وفایی و خیانت"
» داستان"بی بی"
» داستان"پایان انتظار"
» داستان"پرستو های عاشق"
» داستان"جنایات و مکافات"
» داستان"تنهایی و غربت"
» داستان"جادکمه"
» داستان"الیور تویست"(شرح و نقد)
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"رنگ عشق"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"سگ دانا"
» داستان"زندگی مثل چای است"
» داستان"زندگی"
» داستان"راز خوشبختی"
» داستان"دو نجات یافته"
» داستان"دو خط موازی"
» داستان"شکل خدایی"
» داستان معنوی
» داستان"خورشید و باد"
» داستان"دو دوست"
» داستان"معجزه"
» داستان"هفت برادران"
» داستان"نیکی و بدی"
» داستان"نامه ای به خدا"
» داستان"موهبت بخشیدن شادی"
» داستان"شیخ سمعان"(شرح)
» داستان"تاجر"
» داستان"لیوان را زمین بگذار"
» داستان"گوشه کوچکی از آسمان"
» داستان"گربه و روباه"
» داستان کوتاه"کرم شب تاب"
» داستان کوتاه اما پر معنا
» داستان"قضاوت عجولانه"
» داستان"قدرت کلمات"
» داستان کوتاه"فرمانروا و سردار"
» داستان"آرزو"
» داستان"در هر رویدادی خیری وجود دارد"
» داستان"ایمیل اشتباه"
» داستان"استاد"
» داستان"امید"
» داستان"پسر بچه شرور"
» داستان"پادشاهی که4همسر داشت"
» داستان عمر 30 ثانیه ای بشر
» داستان کوتاه(واقعی)
» داستان عاشقانه واقعی
» داستان عاشقانه"حس عاشقی"
» داستان عاشقانه"فرشته"
» داستان"مراقب دو قطره روغن باشید"
» داستان"دری که قفل نبود"
» داستان"مورچه فیلسوف"
» داستان"اشباح"
» داستان"خدای من"
» داستان"درست نگاه کنیم"
» داستان"هر وقت مردی دروغ میگه"
» داستان"آدمخوار ها"
» داستان"موسسه خیریه"
» داستان پادشاه درست کار
» داستان نامه ای برای خدا
» داستان گردنبند"
» داستان"باغ گلابی"
» داستان"دخترک فداکار"
» داستان پندآموز"زندگی"
» داستان"پسرک و دخترک"(واقعی)
» داستان حکمت آمیز"سیب زمینی"
» داستان حکمت آمیز"ثروت کورش"
» داستان حکمت آمیز"چنگیز خان مغول"
» داستان کوتاه"جذابیّت"
» داستان جالب2
» داستان"دو روز به پایان جهان"
» داستان حکمت آمیز"به مشکلات بخندید"
» داستان"گدای پیر"
» داستان بسیار زیبای"کفش قرمز"
» داستان زیبای"طناب شیطان"
» داستان کوتاه"بیمارستان"
» داستان حکمت آمیز"غلام دانا"
» داستان حکمت آمیز"بهشت فروشی"
» داستان های جالب ملانصرالدین
» داستان"جوان عاشق"
» داستان"عابد مغرور"
» داستان های خر کننده...!
» داستان"مسابقه زندگی"
» داستان"معجزه"
» داستان"انتخاب همسر"
» داستان و حکایت"پسر مهربان"
» داستان جالب
» داستان"حضرت سلیمان و مورچه"
» داستان"رنجش دوست"
» داستان"دختران ننه دریا"(شعر)
» داستان"گل سرخی برای محبوبم"
» داستان آموزنده
» داستان"شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر"
» داستان"سوختن ها"
» داستان"قاضی زیرک و عصای طلا"
» داستان"زیباترین قلب"
» داستان"تلخ نوشت"
» داستان"در باره مشکلات اندیشه کنید"
» داستان و حکایت"میرداماد"
» داستان"خوشبختی"
» داستان"یک لیوان شیر"
» داستان"پادشاه ساسانی"
» داستان"روز های سخت"
» داستان"قضاوت و نتیجه گیری عجولانه"
» داستان"عروسک چهارم و شاهزاده"
» داستان"خدا رو شکر کنیم"
» داستان جالب یک ماجرا...!
» داستان"عینک آفتابی"
» داستان جالب"نهایت بخشندگی"
» داستان"غرور"
» داستان"وعده لباس گرم"
» داستان"شرح حال یک زندگی"
» داستان"ناخدا و پیرمرد"
» داستان جالب"زن زیبا"
» داستان جالب"رئیس جوان قبیله"
» داستان"شاهزاده و عروسک هایش"
» داستان"درخت بخشنده مهربان"
» داستان جالب"وای از دست خانم ها"
» داستان کوتاه"مادر"
» داستان"هوشمندانه سوال کنید"
» داستان آموزنده"بیمارستان"
» داستان"برگشت محبت"
» داستان جالب"جانشین شاه"
» داستان آموزنده
» داستان"تصمیم پیرمرد"
» داستان کوتاه"کرگدن"
» داستان"با ترس هایتان زیبا برخورد کنید"
» داستان"هیچ رویدادی بی دلیل نیست"
» داستان"ملاقات امیلی با خداوند"
» داستان زیبای"آخه من یه دخترم!"
» داستان"خرید جهنم"
» داستان آموزنده کریم خان زند با درویش
» داستان تاثیر گذار"نجار بازنشسته"
» داستان زیبا و عاشقانه قهوه شور
» داستان عاشقانه و پند آموز(کوتاه)
» داستان کوتاه"ارزش یک ساعت"
» داستان کوتاه و جالب"تلافی مرد از زنش"
» داستان کوتاه"آرزوی سنگتراش"
» داستان جالب"مترسک"
» داستان جالب"پستچی فداکار"
» داستان"فرعون و شیطان"
» داستان"نبوغ"
» داستان یکی از بستگان خدا
» داستان"کلاه فروش"
» داستان"گل صداقت و راست گویی"
» داستان خاطرات دو دوست قدیمی
» داستان"رابطه کش شلوار و پیشرفت"
» داستان"خاطرات زمستان را به بهار نیاور"
» داستان کوتاه آن سوی پنجره
» داستان جالب"مربی مهد کودک"
» داستان آموزنده"آرزوی دانه کوچک"
» داستان های کوتاه و خواندنی
» داستان"آزمون شاه عباس از رجال"
» داستان آموزنده"قصر پادشاه"
» داستان کوتاه "پدرصلواتی"
» داستان کوتاه
» داستان آموزنده"تحمل درد عشق"
» داستان گدایی ملا نصرالدین
» داستان کوتاه و آموزنده
» داستان جالب"آقای گاو"
» داستان"شهر ممنوعه"
» داستان"دیوانه و مردم"
» داستان خوشبخت ترین آدم روی زمین
» داستان کوتاه"مدیر"
» داستان"خدا و گنجشک"
» داستان"هیزم شکن و جنیفر لوپز"
» داستان"یک اشتباه برای این که...!"
» داستان آموزنده"قاتل و میوه فروش"
» داستان"خر ما از کرگی دم نداشت"
» داستان"شایعه"
» داستان"یک نشنیدن ساده"
» داستان"ذکاوت حکیم باهوش"
» داستان خواندنی"ازدواج یوسف و زلیخا"
» داستان"مرغ همسایه غاز نیست"
» داستان خواندنی"ازدواج آهو با الاغ"
» داستان جالب"سنجش"
» داستان"مسجد بهلول"
» داستان"پسر بی ذوق پادشاه"
» داستان"شاگرد زیرک و استاد"
» داستان"بهترین دوست در زندگی"
» داستان جالب"یک خانم باهوش"
» داستان"قدردانی"
» داستان "ابر نیمه تمام"
» داستان"گورکن قبرستان ده"
» داستان مدیر ارشد
» داستان"قهرمان شدن فقط با یک فن!"
» داستان"سیرت یا صورت...؟"
» داستان"وای از زرنگی ایرانیها"
» داستان"جواب غیر قابل انتظار"
» داستان دهکده ی میمون
» داستان بانک زمان
» داستان ماهی
» داستان راهزن و قدیس
» داستان "ما و خدا"
» داستان پیرمرد تنها...!
» داستان حمام رفتن بهلول
» داستان کوتاه آرزوی سنگتراش
» داستان "درسی از ادیسون"
» داستان کوتاه:تلافی مرد از زنش!
» داستان آموزنده ی اسب زیبا
» داستان پندآموز قیمت یک ساعت کار
» داستان کوتاه عطر شکلات
» داستان کوتاه"چقدر به هم بدهکاریم؟"
» داستان زیبای"جعبه ی خالی"
» داستان زیبا و خواندنی قورباغه
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
» داستان زیبای نوه خوب من
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان جالب قصر پادشاه
» داستان زیبای عروسک
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
کلمات کلیدی
درباره ما

هم وطن گرامی سلام...
امیدورام در این وبلاگ لحظات خوشی را داشته باشید...
من در این وبگاه متناسب با تمامی موقعیت های زندگی مطلب گذاشته ام پس نظر یادتون نره...
راستی,یادتون نره تو نظر سنجی شرکت کنین چون وبلاگ بر اساس این نظر سنجی اداره میشه...
ممنون از حضور پر مهر و گرمتون...
ایجاد کننده وبلاگ : Admin 1

تبلیغات شما در این مکان با بهترین قیمت

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif



تمامی حقوق مطالب متعلق به"اس ام اس برای همه"می باشد..
به وبلاگ من خوش آمدید