تبلیغات
اس ام اس برای همه
اس ام اس برای همه
صفحه اصلی آرشیو مطالب ارتباط با مدیریت نسخه اتوم نسخه موبایل RSS
» بقیه در ادامه مطلب ( جمعه 10 خرداد 1398 )
» جدیدترین پیامک های فاز سنگین و غمگین مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» پیامک های غمگین و تنهایی مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» استاتوس های جدید و خنده دار مرداد ماه ۹۲ ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های خنده دار مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های تریپ لاو عاشقانه جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس شکست عشقی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های مناجات با خدا جدید مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس سنگین فلسفی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های معنی دار زیبا مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس بی وفایی و بی مرامی جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس خیانت نوشته های گله و شکایت نامردی مرداد ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس فلسفی و جمله های مفهومی و سنگین مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های ویژه شهادت حضرت علی رمضان 1392 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید پیامک عاشقانه و رمانتیک ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های فاز بالا و غمگین ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های نیش دار و کوبنده ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس خنده دار ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» متن و نوشته کاریکاتوری ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس های غمگین و فاز بالا جدید 92 ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های غمگین فاصله ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» پیامک های زیبا و عاشقانه ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس خنده دار جدید تیر ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های عاشقانه تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس طنز تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های زیبا درباره غرور ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های ضد حال زدن به دخترها 92 ( چهارشنبه 29 خرداد 1392 )
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

موضوعات سایت
» مطالب متفرقه (8)
» اس ام اس ورزشی (1)
» اس ام اس شب امتحان (9)
» اس ام اس مذهبی (10)
» اس ام اس فلسفی (161)
» اس ام اس رفاقتی (4)
» اس ام اس جملات قصار (12)
» اس ام اس انگلیسی (12)
» اس ام اس تکان دهنده (4)
» اس ام اس درمورد سیگار (9)
» اس ام اس سخنان بزرگان (39)
» اس ام اس ولادت معصومین (7)
» اس ام اس وفات معصومین (12)
» اس ام اس متفرقه (31)
» اس ام اس پـَـ نـَـ پـَـ (41)
» اس ام اس شعر (38)
» اس ام اس خداحافظی (7)
» اس ام اس سنگین و فازبالا (19)
» اس ام اس بی قراری (3)
» اس ام اس بی وفایی (5)
» اس ام اس رمانتیک (25)
» اس ام اس گریه دار (88)
» اس ام اس جملات تیکه دار (50)
» اس ام اس دل شکسته (43)
» اس ام اس غمگین (251)
» اس ام اس ضد پسر (27)
» اس ام اس ضد دختر (32)
» اس ام اس پرسشی و معمایی (5)
» اس ام اس با موضوع خداوند (33)
» اس ام اس تبریک تولد (23)
» اس ام اس مناسبتی (18)
» اس ام اس تبریک کریسمس (5)
» اس ام اس خنده دار و سرکاری (245)
» اس ام اس آشتی کردن (5)
» اس ام اس صبح بخیر (3)
» اس ام اس شب بخیر (6)
» اس ام اس بوسه (12)
» اس ام اس انتظار (6)
» اس ام اس جدایی (31)
» اس ام اس خیانت (9)
» اس ام اس دلتنگی (74)
» اس ام اس تنهایی (63)
» اس ام اس احساسی (61)
» اس ام اس عاشقانه (501)
آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

بهترین چت روم فارسی زبانان

انعطاف پذیری سودمندتر از انفعال یا مقاومت است . وقتی با هر چیزی كه پیش می آید فعالانه روبرو شده و آن را بكار گیریم ، وقتی حتی دردناك ترین وضعیت ها را هم با آغوش بازبپذیریم ، با كفایت بیشتری با مشكلاتمان برخوردمی كنیم ، چرا كه مشكلات نوعی تمرین برای بالابردن مقام روحی است ، پس همیشه به آن چیزی كه باید بپذیری بپیوند، به آن بپیوند و آن را به آن صورتی كه می خواهی درآور... از نردبان بالا رفتم و سیم ها را برای بار سوم كنترل كردم ، سالم بودند و هیچ مشكلی نداشتند.به پایین آمدم و برای قدم زدن به محیط بیرون پیوستم ، فضای بیرون از چادر چمنزار بسیارپرطراوتی بود كه هر بار برای رسیدن به آرامش در آنجا قدم می زدم . مدیر كل سیرك آقای دانیال یكی از بزرگان ایتالیا در رابطه با برپایی سیرك های سیار و سرشناس ترین چهره محبوب رم بود و من افتخار همكاری با ایشان را به مدت ده سال داشتم و به مدیریت ایشان آفرین می گفتم . حالا ما به اصرار من در ایران بودیم ومشغول تهیه و تدارك برای برگزاری اولین سیرك ایتالیایی . من ایرانی بودم و خودش دورگه بود وما هر دو تلاش می كردیم ، همه چیز حاضر بود واین مجوز ثمره یكسال تلاش من برای برقراری سیرك از وزارت مربوطه ، در آخر به سال 1370صادر شد و ما یكسال راه سفر را به همراه بازی هایی كه در شهرها انجام می دادیم برخویش هموار كردیم و حالا بالاخره موفق به ورود به ایران و برگزاری مراسم بودیم . ساعت هفت صبح بود و اوضاع خوب پیش می رفت ، كلیه كاركنان سیرك ایتالیایی بودند، از نظافتچی ها تاهنرمندان و رام كننده ها، فقط من كه به قول دانیال قوی ترین بندباز عصر سیرك شناخته شده بودم ایرانی و خودش هم كه نیمه ایرانی بود.فضایی به مساحت یك هكتار زمین تخت و چمن شده به همراه دو حلقه چاه آب و برق سه فاز رادر اختیار داشتیم . چادری به مساحت دو هزار مترمربع می رفت كه پذیرای فریاد ذوق و شوق هموطنان عزیزم باشد، از آنها كه سالها دور بودم .شاید ندای عمیق قلبی من باعث شده بود كه برای برگزاری مراسم در ایران این قدر تلاش كنم . درهمین فكر بودم كه دانیال از چادر كوچكی كه دفتر كارش هم به حساب می آمد بیرون آمد، مثل همیشه پیپ گوشه لبش غم تنهایی اش را دودمی كرد. آرام آرام به من نزدیك شد، چهره ای فرتوت ولی ایستاده و عمیق . كنارم آمد و گفت :اوضاع چطوره ، مرد عنكبوتی ؟ و من مثل همیشه توانمند و توانا به دانیال گفتم : OK، همه چیزOKو او گفت : ساسان به راستی كه طبیعت ایران زیباست و برای من كه برای اولین بار به این جاآمده ام حس عجیبی نسبت به خاك ایران پیداكرده ام . در جوابش گفتم : دانیال خوشحال باش كه بعد از پنجاه سال سنی كه از شما می گذره بالاخره به سرزمین مادریت قدم گذاشتی ودانیال گفت : البته با تلاش تو. از او پرسیدم : راستی دانیال ، چرا مادرت هیچ وقت سعی نكرد به ایران برگردد و حتی تاكید كرده بود كه بعد از مرگش همان جا در رم به خاك سپرده شود؟ و دانیال كه به سكوتی عمیق فرورفته بود، با صدایی خسته پاسخ داد: شاید به خاطرات تلخش فكر می كرده ونمی خواسته كه تجدید شوند و رو به من گفت :جالب اینجاست كه مادرم همیشه به من سفارش می كرد كه به ایران نروم و من چقدر اشتباه كردم كه فرصت را از دست دادم و بعد از پنجاه سال به ایران آمدم و من ادامه دادم : مهم نیست ، مهم اینه كه ماالان در ایران زیبا هستیم و مشغول خدمتی عالی برای هم وطنان . داشتیم قدم می زدیم كه مسوول ساماندهی و فروش بلیط به ما نزدیك شدو اعلام كرد كه برای شب اول افتتاحیه تعداد هزاربلیط یعنی برای كل صندلی ها فروخته شده و همه چیز به خوبی پیش می رود و دانیال دستورات لازم را برای برقراری نظم و هماهنگی چادر به وی توضیح داد و ما همچنان قدم می زدیم و كمی از چادر دور شده بودیم كه دانیال ایستاد وهمان طور كه پیپ می كشید گفت : ساسان به این چادر نگاه كن كه چقدر زیباست و چقدر با طبیعت اطرافش هماهنگه . می شه گفت نوعی ظرافت وهمخوانی با محیطش برقرار كرده و تا چند ساعت دیگه پذیرای هزاران قلب عاشقه كه درونش را بافریاد ذوق و شوق پركنند. واقعا كه چرا مادرم نتونست كه انعطاف پذیری رو لمس بكنه . پنجاه سال ، بی روح و منقبض عمر منو پدرم را خشكاند وبعد نگاهی عجیب به آسمان آبی انداخت و گفت :ساسان شاید تو بهترین دوست من هستی ، چرا كه من با تو خیلی راحتم . باید بهت بگم درس زندگی رو كه مادرم از خشك بودن به ما داد، من باانعطاف پذیری خودم به خودم آموختم . آره ساسان جان ، لازمه انعطاف پذیری ، پذیرش كاربردی لحظه حال است ، نه خشك شدن درمقابل آن . یعنی پذیرش خودمان در هر وضعیتی كه هستیم چه خوب و چه بد. یعنی پذیرفتن دیگران و وضعیت جاری در لحظات آنها. من درتایید حرفش سرم را تكان دادم و گفتم : درسته واین نه به معنی تحمل منفعلانه چیزهایی است كه دوست نمی داریم ، نه ، به هیچ عنوان ، لازمه اش بستن چشم به روی عدالت و قربانی كردن خودمان نیست بلكه لازمه انعطاف پذیری حالت آگاهی وسیع و همیشه هوشیارانه است ، معنی اش شنا كردن با جریان نیست ، بلكه با آغوش بازپذیرفتن و استفاده سازنده از هر جریانی است كه در لحظه ما ادامه دارد... و بعد از صحبت هایمان برای خوردن صبحانه به چادر كوچك رستوران رفتیم و مشغول خوردن قهوه بودیم كه مسترلیپی كه رام كننده ببر بود از راه رسید و از آنجا كه همگی پرسنل سیرك به دانیال احترام خاصی می گذاشتند، بسیار محترمانه و با فروتنی خاصی پشت میز كناری نشست كه دانیال صندلی را كناركشید و به لیپی گفت : بیا كنار ما بشین تا مقداری صحبت كنیم . لیپی گفت : با كمال میل و تغیر جا دادو به ما پیوست . دانیال از لیپی راجع به ببری كه آخرین بار از هند خریداری كرده بودند پرسیدولیپی در پاسخ گفت : یكی از استراتژی های مهمی كه من در رام كردن وحشی ترین حیوان یعنی ببردارم این است كه می تونم با اون حیوانات ارتباطروحی برقرار كنم و من كه كاملا حرفه ام از لیپی جدا بود پرسیدم : ارتباط روحی ؟ چرا كه من فكرمی كردم حیوانات وحشی رو از طریق آموزش وخطا و عادت دادن و تكرار رام می كنند، درصورتی كه الان حرف كاملا متفاوتی رو از لیپی شنیدم .لیپی ادامه داد كه اغلب مردم تصورمی كنند كه دنیای مادی و بدن فیزیكی هر حیوان و چیزهایی كه با ذهن منطقی و حواس فیزیكی قابل تشخیص هستند تنها واقعیت موجود درپیرامون محیط زیست است در صوتی كه انسان باچشمان حساس می تواند انرژی های بسیار زیادی را مشاهده كند. انرژی در درون و اطراف بدن هرحیوان به گونه ای منحصر می باشد. مثالی بیاورم ،سطح آگاهی همه موجودات زنده بستگی به امواج انرژی مطلقی دارد كه قابل جذب ونگهداری است . خوب البته حیوانات امواج پایین تری را نسبت به انسان دارا می باشند و امواج انسان های آگاهتر به مراتب پیشرفته تر از امواج آنهایی است كه در شروع راه هستند و من به عنوان یكی از معدود كسانی كه در رام كردن حیوانات وحشی دارای چند مدال هستم بایدبگویم كه موفقیت خویش را فقط و فقط با برقراركردن ارتباط مثبت انرژی خودم با حیوان موردنظر می دانم ولیپی ادامه داد: اصلا گویی ندایی ازنعره های آن حیوانات را مبنی بر این كه می گویند: >اگر مرا اهلی كنی زندگی زیباترخواهد شد، با صدای پایی آشنا خواهم شد، كه باصدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت ، صدای پاهای دیگران مرا وحشی و آماده حمله می كندولی صدای پای تو مرا آرام و رام می سازد ووادار به كرنش ! خواسته های دیگران برای من كه یك حیوان هستم نوعی اجبار است ولی در رفتارتو نوعی احترام و مهر دیده می شود، لطفا مرا رام كن چرا كه هیچ جانداری تا اهلی نشود قابل شناخت نیست . آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند، آنها چیزهای ساخته و پرداخته رااز مغازه می خرند، اما چون فروشنده ای نیست كه دوست را نیز به آنها بفروشد، آدم ها بی دوست وآشنا و تنها مانده اند و تو اگر دوست وفادارمی خواهی مرا رام كن !... من و دانیال ازصحبت های لیپی كاملا تحت تاثیر قرار گرفته بودیم و به راستی كه این چنین است . در جهان طبیعت و هر چه در آن است تنها یك صدا شنیده می شود; به من توجه كن ، مرا دوست بدار و من زودتر از آن چه كه فكرش را بكنی رام خواهم شدو دوست باقی خواهم ماند! بعد از صحبت هایی كه بین ما گذشت و خوردن صبحانه ، دانیال از ماجدا شد تا به كارهای مربوطه رسیدگی كند و من رفتم تا با تمرینات برای شروع برنامه خود آماده شوم . به كابین مخصوص به خود رفتم و لباس مخصوص را پوشیده و كفش هایم را به پا كردم وبعد داخل چادر بزرگ شدم ، همگی مشغول بودند. هر كس گوشه ای را نظارت و آماده سازی می كرد، از پله های نردبان بالا رفتم ، بالا و بالاتر وبه اوج چادر، به روی بند پریدم ، شیرجه ای زدم وبند دیگر را گرفتم . چند دقیقه تمرین كردم و بعدروی سیم اصلی رسیدم كه می باید به روی آن راه بروم ، تمركز كردم و خود را متعادل ساختم ، نفسی عمیق كشیدم و با تسلط كامل به روی سیمی به قطردو سانتی متر شروع به راه رفتن نمودم . آرام آرام متمركز و هوشیار می رفتم تا فاصله را طی كنم . آه كه شما نمی دانید مدت راه رفتن به روی اون سیم شاید سه دقیقه باشد ولی برای بندباز به مدت ده ساعت می گذرد. البته درسته كه توری های محافظ در قسمت زیر نصب هستند وهیچ سقوطی مشكل ساز نخواهد بود، ولی موضوع سقوط فیزیكی نیست ، موضوع سقوطاعتبار است . بعد از چندبار راه رفتن به روی سیم وتمرینات بندبازی به پایین آمدم و دوستم فابیو راكه مشغول تمرین شعبده بازی بود ملاقات كردم .فابیو گفت : ساسان به راستی كه آب و هوای ایران بسیار خاص است و می گفت كه دیشب را در نهایت آسایش و آرامش خوابیده است . خوب البته برای هر كدام از هنرمندان سیرك استراحت وآرامش نیاز اصلی است ، چرا كه تمركز بیشتری رابه دست خواهند آورد. فابیو علاقه خاصی به شعبده بازی داشت . باید بگویم او یكی ازقوی ترین شعبده بازان اروپایی به حساب می آمدكه اكثر مدیران برنامه های تلویزیونی اروپا بااصرار از او درخواست می كردند تا برای شان وقت گذاشته و در برنامه شبكه شان شركت كند.كارهای او كاملا متفاوت از كسانی بود كه كبوتر ازكلاه در می آورند یا روسری های رنگارنگ ازعصا، چرا كه بینندگان هم به این چیزها عادت كرده و به نظرشان جالب نمی آمد و به نظر من متفاوت بودن در هر هنر خاصی ، نشانه رشداستعداد و تجربه است كه فابیو از این نظر واقعاغنی بود. او بیشتر با حس خویش شعبده بازی می كرد و از انرژی های خاصی كه قبلا گفته شداستفاده می نمود، انرژی هایی كه وقتی تحت تعلیم و كنترل درآیند و در هدف های مثبت هدایت شوند واقعا كارساز هستند.او شیشه های گرد حبابی شكل را كنار هم می چید و با نگاه كردن و خیره شدن به آنها شیشه ها پودر می شدند،درسته كه جنس آنها بسیار نازك بود، ولی به هرحال مولكول های نگه دارنده آنها چگونه بابرخورد انرژی چشم فابیو خود را می باختند و ازهم پاشیده می شدند؟ یا مثالی دیگر كه گل های میخكی را كه در گلدانی بزرگ چیده شده بود باانرژی خود به فاصله یك ثانیه پرپر می كرد. جای این سوال بود كه گلبرگ های گل میخك چگونه تحمل هجوم انرژی داده به آنها را نمی آوردند واز هم باز شده و به زمین می ریختند و كارهای بسیار جالب و دیدنی دیگری كه فابیو به وسیله انرژی هدایت شده خویش و تمركز انجام می داد. كنجكاوی من باعث شد از او سوال كنم شما كه مهارت لازم را برای استفاده بهینه مصرف انرژی دارید، چرا نمی توانی شیشه هایی كه خوردشده اند و گلبرگ هایی كه از هم پاشیده اند رادوباره به هم وصل كنی ؟ فابیو توضیح داد: شایدبشر تا آنجا پیش برود كه از انرژی خارق العاده ای كه در نهاد دارد استفاده و بهره برداری كند، ولی نمی تواند حتی نقطه ای پا جای پای خدا بگذاردو به راستی كه درست می گفت ، پرپر كردن شایدولی شكوفاندن هرگز در حیطه قدرت بشرنخواهد بود. به جز من و دانیال و فابیو كه مجردزندگی می كردیم ، لیپی كه رام كننده حیوانات بودو هیوارد كه برنامه اسبدوانی داشت ، فردریك وجان كه آنها نیز بندباز بودند، همگی متاهل و اززندگی خویش ناراضی بودند چرا كه ما همیشه درسفر بودیم و همسر و بچه های آنها مجبور به تحمل دوری و این بسیار سخت می باشد. به هر حال تیم ما سال ها بود كه با دانیال كه قلب بزرگی داشت كار می كرد و می شه گفت : ما یكی از قوی ترین تیم های سیرك باز در جهان بودیم . زمان به سرعت می گذشت ، تداركات دیده شده بود وهمگی آماده شدیم تا شب اجرای نمایش فرارسد. آه كه نمی دانید رسیدن به چنین نقطه ای چقدر ناهموار است و بی نهایت صبوری می خواهد. دانیال طی سخنرانی هایی كه با ماداشت همیشه می گفت ما باید سنگ های بزرگ راقدمگاه كنیم و از مشكلات موقعیت بسازیم ، وقتی بادهای تند می وزند كافی نیست وجودشان رابپذیریم یا آنها را تحمل كنیم ، باید برایشان آسیاب بادی بسازیم . براستی كه همین طور است . هیچ می دونید سفر چقدر به انسان تجربه می ده ؟ من تمام طول پنجاه سال عمرم را به غیر از چهارده سال در سفر بودم ، بین مردم مختلف دنیا آداب ورسومشون ، اخلاقیاتشون ، مذاهبشون و خیلی چیزهای كوچیك و بزرگی كه می شه گفت ازآنهابه اندازه ده ها كتاب یاد گرفتم ، ولی از همه اون ها مهمتر همون چیزیه كه دانیال اونروز صبح ازش صحبت می كرد. آره ، ممكنه در ابتدا قانون انعطاف پذیری غیر واقع گرایانه یا خیال پردازانه بیاد و سوالاتی رو برانگیزه كه مثلا اگر آدم دربدترین حال ممكن كه در حقیقت برای بشرمی تونه از دست دادن باشه قرار بگیره چه طوری انعطاف پذیر باشه ؟ چه جوری می تونه اون مصیبت رو با آغوش باز بپذیره ؟ چنین سوالاتی عادلانه و مهم هستند، اما پاسخ به این گونه است كه حقیقت را باید پذیرفت و حقیقت این است كه دردها و لذت های بزرگ و همچنین بی عدالتی در این دنیا وجود داره . وقتی برای عده ای انسان اتفاق دردناكی می افتد بعضی از این آدم ها با جاخوردن ، انكار كردن ، ترس ، ذهنا در مقابل درك مسئله مقاومت می كنند، این گونه آدم ها خیلی بیشتر رنج می برند، مانند درختی كه با شاخه های خشك جلوی طوفان بایستد، مسلما شاخه هایش می شكنند. آدم های دیگری هم هستند كه قدرت خم شدن را آموخته اند، آنها آموخته اند كه درعین حال كه وضعیت را می پذیرند و كاملا آن راتجربه می كنند ارتباط خود را هم با تصویر بزرگترزندگی حفظ می كنند، با آن حس بینشی كه نشان دهنده چگونگی رویدادهاست . ما آدم ها بدون خشكی و مقاومت ذهنی می توانیم به كامل ترین صورت ، خلاق و موثر باشیم . وقتی به جای مقاومت پاسخگوی زندگی باشیم ، زندگی را با دردو تقلای كمتری پیش می بریم . درد را امتحان می دانیم و از آن به بهترین صورت سود می بریم .یادم می آید در یك كشور اسكاندیناوی بودم وپشت شیشه اتومبیلی نوشته شده بود: اگه ازرانندگی من خوشت نمیاد، از پیاده رو برو كنار ودرست نوشته بود، اگه می بینید دارید در پیاده روزندگی راه می روید و اتومبیلی یكراست به سوی شما میاد به جای اینكه فكر كنید این ها نباید این كار را بكنند و درست نیست و عادلانه نیست وببینید كه اتومبیل داره زیرتان می گیره ، بهتر است از قانون انعطاف پذیری استفاده كنید و خم شویدو كنار بكشید. واقعیت این است كه لازمه ابتكاربیشتر تغییر حالت است ، نه تغییر رفتار! ما هم چون آب به شكل ظرفمان یعنی لحظه حال درمی آییم ، بعد در سطحی كه بتوانیم به سوی زندگی آغوش می گشاییم . انعطاف پذیری هم سنگ قانون كمال است ، اماهدف و تاكید آن كمی تفاوت می كند. ساعت ها می گذشت و ما به شب برنامه نزدیك می شدیم . همه چیز آماده بود.آن شب فراموش نشدنی كه ما برای اولین بار درایران برنامه اجرا كردیم . نور افكن ها روشن شدند، گروه موزیك درگوشه های فضای اجرا دریك بلندی شروع به نواختن كردند. همه چیزمی باید هماهنگ با هم برگزار شود. اول گروه دلقك ها آمدند و با حركات موزون خودشون ،نرمی بدن خویش را به نمایش گذاشتند، برنامه ای كه طی سال ها تمرین مورد تحسین قرارمی گرفت . بعد از آن سوت و همهمه بالا گرفت وصدای موزیك طبل بسیار قوی شروع شد و لیپی به همراه پنج ببرقوی هیكل وارد میدان شدند.هیجان و سكوت عجیبی میان تماشاگران حكم فرما بود. حلقه های آتش روشن شدند، همه فكر می كردند كه ببرها بایداز داخل حلقه ها بپرندتا از آتش فرار كنند، ولی جالب این بود كه آنهاسطل های آبی را كه جای مخصوصی بود همانندماموران آتش نشانی به دندان گرفتند و با شتاب روی آتش ها ریختند و هر كدام به نوبت به گوشه ای رفتند و نشانگر این بود كه لیپی به حیوان ها آموخته بود در میان آتش فكر خاموش كردن باشند، نه فكر فرار و بعد از آن به نوبت آمدند دور تا دور لیپی جمع شدند دستهایشان رابالا بردند و به او به گونه ای خاص به خاطر رام شدنشان احترام گذاشتند. بعد از برنامه لیپی نوبت به فابیو رسید. به راستی كه برنامه جالبی بود، او بانیروی اراده اش انرژی هایش را به سمت و سوی خاصی هدایت می كرد و بر خلاف دیگرشعبده بازان ، كارهای بسیار جذاب و متفاوتی انجام می داد. بعد از او اسب سواران آمدند و به ترتیب خاص با آهنگی خاص تر هنرنمایی كردند وآخرین برنامه ، برنامه من بود. پشت میكروفون اسم مرا اعلام و توضیح دادند كه ایشون تنهاایرانی می باشد كه در تیم سیرك بازان ایتالیایی هابرنامه اجرا می كند. موزیك شروع به نواختن كرد، من با سیم های متحرك بالابرنده به بالاترین نقطه زیر چادر رسیدم ، تمركز كردم و در شروع بااولین بند خود را به بند دیگر پرتاب كردم ، گویی یك پرنده هستم كه با سیم های نامرئی پروازمی كنم . چندین پرش هیجان آور انجام دادم ،صدای سوت و تشویق تماشاگران از پایین به گوشم می رسید و مرا تشویق می كردند و درآخرین مرحله می باید برروی سیم نازكی راه می رفتم و تعادل خویش را نگه می داشتم ، چیزی در درون قلبم بی قرار بود، هر كاری كردم نتوانستم متمركز بشم ولی با صدای موزیك بعدازچندمین بار هماهنگ شدم و شروع به راه رفتن كردم ، وسط طناب بودم كه تمركزم بر هم ریخت وبه پایین سقوط كردم ، البته من برروی تور افتادم ولی فشاری كه به مغزم وارد آمد مویرگی را پاره وخونریزی مغزی كردم . من چیزی متوجه نشدم وبعد از 48 ساعت كه در بیمارستان دراتاق ICUبستری بودم بهوش آمدم و دكترم كه بسیار حاذق بود با آرامشی خاص به من توضیح داد كه برای همیشه می باید میدان سیرك را فراموش كنم ، چراكه اضطراب و استرس وارده به من در طول این چند سال باعث ضعیف شدن مویرگ های مغزم شده است و به هیچ وجه اجازه ادامه كار راندارم . به قول او من شانس آوردم كه زنده ام ولی تا مدتی می باید از ویلچر استفاده كنم ...
ت ت ت
الان برای شما شاگردان عزیزم كه مایل به تمركز و آموزش بند بازی هستید توصیه ای دارم ،شما می بینید كه با وجود این مشكلاتی كه بر من گذشته است هنوز احساس خوشبختی می كنم ،چرا كه از قانون انعطاف پذیری سر پیچی نكردم ،چرا كه با به كار بردن این قانون در همه امورزندگی از مقاومت ها آزاد می شویم و هنرخوشبختی بی دلیل را می آموزیم . ما با انعطاف پذیری می توانیم نیروهای زندگی را در اختیارگرفته و با آنها جلو برویم . به شما عزیزانم توصیه می كنم هر گاه تمایل به عمل متقابل ، جمع شدن ،مقاومت كردن ، عقب كشیدن ، یخ زدن یا جنگیدن دارید و یا وقتی درگیر وضعیت یا رویدادپیش بینی نشده ای هستید از خود تنها یك سوال را داشته باشید، اگر من فعالانه با انرژی سرشارم به همراه آن نیروی منفی حركت كنم و آن را از آن خود سازم چه خواهد شد؟ در آن صورت است كه سخت ترین مشكلات رابا انعطاف پذیری زیبایی پشت سر خواهید گذاشت .
زیبایی پرواز در آن است كه بتوانی با بال زخمی بپری !
 

تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

نظرسنجی
شما طرفدار چه نوع اس ام اس هستید؟

داستان ها
» داستان های کودکانه
» داستان کودکانه سپر
» داستان عاشقانه مرا ببخش
» داستان راه جدید ابراز عشق
» داستان کوتاه
» داستان قدرت عجیب یک کودک
» داستان عاشقانه
» داستان جالب
» داستان"دوستت دارم پدر"
» داستان هرگز با خودت قهر نکن
» داستان خانم نظافتچی
» داستان تاثیر عشق
» داستان بازاریابی دو گدا
» داستان خورشید و باد
» داستان"زیبایی رایگان است"
» داستان مزدای قرمز
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان عاشقانه خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گل فروش
» داستان مثل همیشه
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان"چیزی برای نگرانی نیست"
» داستان غریق نجات(خنده دار)
» داستان یک آرزو
» داستان جراح و تعمیرکار
» داستان مرد و پسربچه
» داستان عشق واقعی
» داستان زن بی وفا
» داستان شام آخر
» داستان شیطان و فرعون
» داستان پندی از سقراط
» داستان امید
» داستان سه پیرمرد
» داستان سه بی گناه
» داستان معامله شوخی بردار نیست!
» داستان سه پاکت نامه
» داستان دو مساله ی ریاضی
» داستان الماس ها کجایند؟
» داستان سرباز زخمی
» داستان زن باهوش
» داستان عشق
» داستان عاشقانه بسیار خواندنی
» داستان غم انگیز عاشقانه
» داستان اعتراف عجیب یک همسر کش!
» داستان ترفند محبت
» داستان شکم درد و داروی چشم
» داستان زیبای پدر
» داستان سنجش ایمان
» داستان نشان شخصیت
» داستان مانع پیشرفت شما کیست
» داستان مرد فقیری که صاحب اسب شد
» داستان چشم خوش بین
» داستان آش نخورده و دهن سوخته
» داستان تلاش پروانه
» داستان عیب های کوچولوی عروس
» داستان عاشقانه قهوه شور
» داستان نجار بازنشسته!
» داستان کریم خان و درویش
» داستان ظالم رعنا
» داستان اصالت بهتر است یا تربیت؟
» داستان فرصتی برای خود شناسی
» داستان پیرمرد و بچه ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان ابراهیم و آتش و گنجشک
» داستان چوپان و مشاور
» داستان نجار زندگی
» داستان چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
» داستان زن بی وفا
» داستان ازدواج مرد زشت با دختر زیبا
» داستان زندگی آلبرشت دورر
» داستان عزرائیل در سی سی یو
» داستان خوبی ها و بدی ها
» داستان قدرت دعای مادر
» داستان مناره کج در اصفهان
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گلفروش
» داستان مثل همیشه
» داستان با موقعیت ها چانه نزن
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان قدرت باورها
» داستان زیبایی از دکتر شریعتی
» داستان آرزو های ویکتور هوگو
» داستان گربه شیطون!
» داستان کوهنورد
» داستان درسی از ابومسلم خراسانی
» داستان سنگ و ثروت و عشق
» داستان مدارای پیامبر
» داستان معلم
» داستان صبحانه
» داستان وقت اضافی برای خدا
» داستان ملاقات خدا با امیلی
» داستان پسر شیخ عرب در آلمان
» داستان تصمیم قاطع مدیریتی
» داستان تولدی دیگر
» داستان دختران تنبل من
» داستان پُـــز الكی!
» داستان سنگ بزرگ
» داستان انعام پسر بچه
» داستان زن سیاه پوست
» داستان تشخیص یمار روانی
» داستان دانشجوی پرستاری
» داستان مرد کور
» داستان ارواح و تکنولوژی
» داستان باران
» داستان بوگارت
» داستان بهرام رادان و سنتوری
» داستان واقعی مردم شهر پمپی
» داستان نامه ی زیرکانه
» داستان"دم گاو رو بگیر"
» داستان ادبی انتخاب درست
» داستان کوتاه بدهکاری
» داستان زیبا و طنزآلود از جلال آل احمد
» داستان صدف و ساحل
» داستان زن فالگیر
» داستان"سبز,طلایی,سیاه"
» داستان خواب پیرزن
» داستان عبرت آموز فریب خوردن دخترک
» داستان آموزنده در مورد زندگی
» داستان بیسکوییت سوخته
» داستان گل زیبا
» داستان زیبای ماه و خورشید
» داستان تفاوت عشق و ازدواج
» داستان ارزشمند ترین چیز ها در زندگی
» داستان در آینه نگاه کن
» داستان عیسی و پیرزن عجیب
» داستان"میوه ها را لقمان خورده است"
» داستان"قضاوت"از کلیله و دمنه
» داستان خواندنی درباره پدر
» داستان ترسناک نیشگونی از عالم ارواح
» داستان به هدف زدن
» داستان پند آموز و جالب
» داستان کوتاه شتر
» داستان دانشجویی
» داستان خدا یا سرمهندس؟
» داستان جالب جالینوس
» داستان کامل خسرو و شیرین
» داستان ما همه آفتاب گردانیم
» داستان خدا و شیطان
» داستان دل کندن
» داستان پرنده
» داستان زیبای ارث پدر
» داستان زیبای نابینا
» داستان گلدان چینی
» داستان ادبی از تاریخ بیهقی
» داستان تا دنیا دنیاست
» داستان گل قرمز
» داستان مادر خود عید است
» داستان زیبای سارا
» داستان مرد پولدار بی کس و کار
» داستان تغییر نگرش
» داستان تصمیم بزرگ
» داستان عجیب و واقعی درباره کما!
» داستان کوتاه و پند آموز
» داستان عجیب یک کودک
» داستان جالب از ناصرالدین شاه
» داستان درد و دل
» داستان دسته گل
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان پر وحتوای گنجشک
» داستان جالب و خواندنی
» داستان کوتاه و خواندنی کلنگ
» داستان دوبرادر
» داستان پیرمرد فقیر و گردن بند
» داستان فرشته بیکار
» داستان مای گیر ثروتمند
» داستان ترازوی مرد فقیر
» داستان قصاب و سگ باهوش
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان عشقی کوتاه(خنده دار)
» داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
» داستان قصر بی عیب و نقص پادشاه
» داستان درخت جاودانگی
» داستان باور ها
» داستان تصمیم مهم
» داستان ناخدا یا مهندس
» داستان زنجیر عشق
» داستان پرواز شاهین
» داستان دانشجوی نمونه
» داستان یک مشت شکلات
» داستان تخت مرگ
» داستان حتما دلیلی دارد
» داستان ماهیگیری
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان خدایا شکر
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان دو برادر مهربان
» داستان ابوریحان و مزدور
» داستان شهامت گذشتن از گردو ها
» داستان مهندس متبحر
» داستان رنج آهنگر
» داستان پیرمرد خاص
» داستان وفای عشق
» داستان بوی کباب!
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان عشق واقعی
» داستان شمس و مولانا
» داستان پیرمرد عاشق
» داستان قهوه زندگی
» داستان مردی که جهنم را خرید
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان عروسک
» داستان نوه خوب من
» داستان جعبه خالی
» داستان تاجر ثروتمند و چهار زن
» داستان کوتاه دختر سی دی فروش
» داستان قدر خانواده ات را بدان
» داستان نامه پیرزن به خدا
» داستان چه قدر به هم بدهکاریم؟
» داستان فرشته
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
» داستان توهّم
» داستان عطر شکلات
» داستان قیمت یک ساعت کار
» داستان اسب زیبا
» داستان قهر کردن گنجشک با خدا
» داستان استجابت دعای یک زوج جوان
» داستان قبرخالی
» داستان عاطفی شقایق
» داستان پندآموز بخت بیدار
» داستان بزرگترین افتخار
» داستان مادر شوهر خوب من!
» داستان سنجش
» داستان لیلی و مجنون به صورت خلاصه
» داستان جالب از ناپلئون
» داستان بسیار جالب سوء تفاهم
» داستان طنز از جلال آل احمد
» داستان"دستم را بگیر کوچولو"
» داستان"بشنو و باور نکن"
» داستان عشق پنهانی هلن کلر
» داستان غصه ی طوطی ها
» داستان جالب"شاید دفعه بعد"
» داستان دماغ گنده ها
» داستان کوتاه شانس
» داستان میدونی من کیم...؟!
» داستان مصاحبه شغلی
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نیکی ها به ما باز میگردند
» داستان طنز فوتبال در بهشت
» داستان امید به زندگی
» داستان یک لیوان شیر
» داستان کاسه چوبی
» داستان خانم نژاد پرست
» داستان پدر صلواتی
» داستان آموزنده پسر تنبل
» داستان جالب کلاه فروش
» داستان آموزنده قصر پادشاه
» داستان زیبای عشق واقعی
» داستان جالب رنگ عشق
» داستان هیزم شکن و جنیفرلوپز!
» داستان نتیجه نیکی و بدی به زن
» داستان دعای مرد فقیر
» داستان بسیار زیبا و خواندنی
» داستان دو دلداده
» داستان کوتاه غم انگیز(عاشقانه)
» داستان زیبای عشقی غم انگیز
» داستان از عشق تا نفرت
» داستان آموزنده عشق
» داستان نامه پیرزن به پسرش(طنز)
» داستان هیزم شکن
» داستان عاشقانه زیبا و غمگین
» داستان عشق را امتحان کن!
» داستان عاشقانه
» داستان آموزنده
» داستان پادشاهی که زن میسوزاند
» داستان شاگرد زیرک و استاد
» داستان طنز مسافر اتوبوس
» داستان صدای دلنشین مادر
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان وبلبام گری
» داستان زیبای پدر
» داستان زیبای"من رفتنی ام"
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان بزرگترین مردم
» داستان آسانسور
» داستان دسته گل های پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غذای سگ
» داستان دروغ های مادرم
» داستان جزیره عشق
» داستان فلسفه عمل
» داستان قیمت پنیر
» داستان تغییر
» داستان چشم خوش بین
» داستان ترفند محبت
» داستان واقعی اسید پاشی به همسر
» داستان ازدواج یوسف و زلیخا
» داستان ازدواج آهو با الاغ
» داستان"متشکرم"
» داستان راز خوشبختی
» داستان چتر
» داستان دلیل ازدواج نکردن
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دختر اروپایی و پسر آفریقایی
» داستان وعده ی پوچ
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان قدرت بخشش
» داستان ارزش واقعی
» داستان دزدی مال و دزدی دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مرد واقعی و مسلمان واقعی
» داستان مرغابی یا عقاب؟
» داستان فرشته بیکار
» داستان غمگین اما واقعی
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان عقرب
» داستان بانک زمان
» داستان مسافر کش
» داستان کوتاه"خدا هست"
» داستان تخلف هموطن اصفهانی
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان مداد
» داستان زیبا و پندآموز
» داستان طنز پیوند مغز
» داستان تصمیم
» داستان بهلول در حمام
» داستان فرمانده(طنز)
» داستان قدرت عشق پیرمرد
» داستان بهلول و آب انگور
» داستان وصیت پدر به پسر
» داستان سوال امتحان نهایی
» داستان آموختم که...
» داستان اشتباه فرشتگان
» داستان مفهومی(طنز)
» داستان معمار و پیرزن
» داستان قضاوت عجولانه
» داستان طنز
» داستان یک امتحان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان چهار برادر
» داستان حرف حق(طنز)
» داستان دختر کشاورز
» داستان مرد ثروتمند و کشیش
» داستان بتی که شکست
» داستان توهم
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان یک بنده خدا
» داستان قهرمان
» داستان آهنگ مهربانی
» داستان بازی
» داستان خیابان های شهر
» داستان تنها مهربانی و دوستی
» داستان بریدن درختان
» داستان پدران و مادران نادان
» داستان خر یک گوش
» داستان کار حکیم ارد بزرگ
» داستان خواستگار های کوهی
» داستان بیماری یخچال گرایی
» داستان ماهی گیری و لباس راحتی
» داستان طنز و خنده دار لیلا
» داستان کم فروشی
» داستان زیبای تغییر
» داستان پاسخ آسیابان به زاهد
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان لذت های زندگی
» داستان مسابقه قورباغه ها
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان پرواز شاهین
» داستان انعام
» داستان هزار سکه طلا
» داستان فلسفه عمل
» داستان احساسی باز باران
» داستان تخت مرگ!
» داستان رستوران
» داستان شتر گران!
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان جزیره ی عشق
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهدکودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان کوتاه دلقک
» داستان شنوایی همسر
» داستان آسایشگاه روانی
» داستان موضوع انشا
» داستان مشکل چوپان
» داستان نامه درمانی
» داستان قهرمان
» داستان اهدای قلب
» داستان چند میفروشی؟
» داستان عشق و معرفت
» داستان چشمه
» داستان خانواده
» داستان کوتاه جالب
» داستان بدهکاری
» داستان دوستی نسیه
» داستان بارون نادون
» داستان خاطره ی عشق
» داستان تاجر و میمون ها
» داستان بوی کباب
» داستان کنجکاوی مردانه
» داستان انتخاب همسر
» داستان تصادف
» داستان ملا و گوسفند
» داستان لباس نو
» داستان نردبان فروشی ملا
» داستان ملا در جنگ
» داستان بچه ملا
» داستان ماه بهتر است
» داستان دوست ملا
» داستان گم شدن ملا
» داستان داماد شدن ملا
» داستان خانه ملا
» داستان خانه عزاداران
» داستان قبر دراز
» داستان حرف درست
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان قیمت حاکم
» داستان درخت گردو
» داستان پرواز در آسمان ها
» داستان مرکز زمین
» داستان الاغ دم بریده
» داستان خروس شدن ملا
» داستان دم خروس
» داستان خویشاوند الاغ
» داستان عشق بزرگ
» داستان درخت مشکلات
» داستان پست فطرت
» داستان کیک مادربزرگ
» داستان برنده ی واقعی
» داستان فوت کن
» داستان بدهکار
» داستان آدم خوار ها
» داستان اصالت
» داستان دفتر دختر فقیر
» داستان دستشویی پارک
» داستان مرد مست
» داستان پاره آجر
» داستان پسر عاشق
» داستان بخت بیدار
» داستان تمساح
» داستان شمس و مولانا
» داستان ایمیل اشتباهی
» داستان امتحان فیزیک
» داستان ثروتمند واقعی
» داستان راز پیرزن
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان خلقت مگس
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان اعتماد
» داستان همسر ایده آل
» داستان صبور بودن
» داستان حرف درست
» داستان 20 دلاری
» داستان راز خوشبختی
» داستان استعداد یابی
» داستان نوه خوب من
» داستان هیزم شکن
» داستان مهندس و مدیر
» داستان طمع دکتر
» داستان برنده ی واقعی
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان دایره ی زندگی
» داستان قهوه استاد
» داستان سه پاکت نامه
» داستان مادر قالی باف
» داستان برداشت شخصی
» داستان کارت کشیدن
» داستان پرهیز از غضب
» داستان عروسک
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نگاه از پنجره
» داستان دختر کوچولو
» داستان انیشتین و راننده اش
» داستان اطلاعات لطفا!
» داستان خواستگاری
» داستان گنجشک و آتش
» داستان معنادار تلاش
» داستان آلفرد نوبل
» داستان توقع
» داستان پیرمرد خاص
» داستان فقر
» داستان وفای عشق
» داستان خلق شیطان
» داستان همه مردند
» داستان پیرمرد و آسمان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان مشعل
» داستان انسان و خدا
» داستان آرزو ها
» داستان کلاغ و خرس
» داستان مرد سنگ شکن
» داستان در جست و جوی خدا
» داستان گردو ها
» داستان خدایا شکر
» داستان ارزش پدر
» داستان عروسک زشت
» داستان شهید
» داستان آرزوی غم انگیز
» داستان تلاش
» داستان انعام پیشخدمت
» داستان دیدن خدا
» داستان بخت بیدار
» داستان مرد درویش
» داستان ساده اما عاشق
» داستان مورچه ی عاشق
» داستان دلیل عشق
» داستان پند کشیش
» داستان برادران مهربان
» داستان محل دقیق خرابی
» داستان ابلیس و مرد عابد
» داستان خیانت سام
» داستان فرصت های زندگی
» داستان دنیای فانی
» داستان قهوه ی زندگی
» داستان کوتاه دختر نابینا
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهترین دوست
» داستان راه رفتن
» داستان عشق و بندگی
» داستان هدیه
» داستان قضاوت زود
» داستان خواست خدا
» داستان دلی به بزرگی دریا
» داستان فریاد و نگاه
» داستان رفتنی
» داستان بهترین بوسه ی عشق
» داستان باز کردن در
» داستان عروس مغرور
» داستان رنج آهنگر
» داستان کیفیت ژاپنی ها
» داستان به هزار و یک دلیل
» داستان مادر و تولد پسر
» داستان تعریف عقل
» داستان تشابه
» داستان دو برادر مهربان
» داستان فداکاری مادر کلاغ ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان من و خدا
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهشت و جهنم
» داستان مسعود و خانم ویکی
» داستان کلوچه
» داستان هرچه خدا بخواهد
» داستان من رفتنی ام
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان ماهی گیر
» داستان آسانسور
» داستان کوتاه بزرگترین مردم
» داستان دسته گل پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غمگین
» داستان دروغ های مادرم
» داستان عبرت آموز2
» داستان عبرت آموز1
» داستان اصالت یا تربیت؟
» داستان انسانیت
» داستان تصمیمات خدا
» داستان ابومسلم خراسانی
» داستان حکمت
» داستان نامه
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان دختر و پسر
» داستان طلاق برنامه ریزی شده
» داستان آرزوی همسر
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهد کودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان آرزو هایی که حرام شدند
» داستان آن سوی پنجره
» داستان قدر هم را بدانیم
» داستان دلقک
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان هیچ کس زنده نیست
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان تعیین جنسیت مگس
» داستان مرد کلاه فروش
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دزدی مال و دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان کوتاه دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مسلمان واقعی
» داستان:امان از ایرانی ها
» داستان "آرامش"
» داستان وعده ی پوچ
» داستان فرشته بیکار
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان اقتضای طبیعت
» داستان کوتاه"قدرت بخشش"
» داستان"ارزش واقعی"
» داستان"قیمت تجربه"
» داستان"دوست داشتن صادقانه"
» داستان"دختر و مزدا323"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"تعطیلات شاد"
» داستان"قلب"
» داستان"پلی به سوی خدا"
» داستان"دو دانه"
» داستان"الیور تویست"(َشرح و نقد)
» داستان"جا دکمه"
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"جنایت و مکافات"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"قدم زدن در بهشت زهرا"
» داستان"فندک"
» داستان"خاطرات مدرسه"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"خودخواهی"
» داستان"کمک به دیگران"
» داستان"شاد باشید"
» داستان"دست خالی نیایید"
» داستان"همه چیز به ما بستگی دارد"
» داستان ادبی"انتخاب درست"
» داستان زیبا
» داستان"درس زندگی"
» داستان"قناری"
» داستان کوتاه"بیمار روانی"
» داستان"عاشقانه ترین دعا"
» داستان"دل به دیگری سپرد"
» داستان"ملاقات با خدا"
» داستان بسیار جالب"گروه99"
» داستان"پسر پادشاه و دختر فقیر"
» داستان کوتاه"زندان"
» داستان طنز"باهوش ترین زن دنیا"
» داستان"پسر و لاک پشت"
» داستان"شاگرد تیزهوش"
» داستان واقعی"هدیه ای پر از محبت"
» داستان زیبا و خواندنی
» دساتان کوتاه"شماره داخلی"
» داستانی بسیار زیبا و واقعی
» داستان کوتاه"عشق، ثروت، موفقیت"
» داستان"جواب خیانت به همسر"
» داستان"آخر هفته هیجان انگیز"
» داستان"ساختن قرص عاشقی"
» داستان"مادر"(شعر از فریون مشیری)
» داستان"آیا خدا شیطان را خلق کرد؟"
» داستان"ملانصرالدین و دیگ بچه زا"
» داستان کوتاه"معجزه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان خواندنی"یک عروسی"
» داستان"وسواس"
» داستان"گدای اصل و نسب دار"
» داستان"زن در زندگی اجتماعی"
» داستان"شرمندگی ابوعلی سینا"
» داستان"درس عبرت"
» داستان"عزیز ترین بخش زندگی"
» داستان عاشقانه"نمی خواهم بمیرم"
» داستان"معنی واقعی عشق"
» داستان"خانه ما"
» داستان"حاکم و قصاب ها"
» داستان"حاکم و چوپان"
» داستان"جالینوس و مرد دیوانه"از مثنوی
» داستان"پادشاه و خدمتکار"
» داستان"پسر پادشاه و دوستش"
» داستان"برای آموختن هرگز دیر نیست"
» داستان"عسل و زهر"
» داستان"خسیس یا بخشنده"
» داستان"بزرگمهر و دزدان"
» داستان"روباه و کوزه"
» داستان"زن و ببر"
» داستان"راهزنان و سیب زهر آلود"
» داستان"دو درویش مسافر"
» داستان"دزد و خورجینش"
» داستان"دوست زمان تنهایی"
» داستان"دو درویش"(از قابوس نامه)
» داستان"دزد و مرد شوخ"
» داستان"راز روز های جوانی"
» داستان"رویاهایم را می فروشم"
» داستان"تلخ و شیرین"
» داستان"مرد رمال"
» داستان"کاسه سوپ"
» داستان"نامه شگفت انگیز"
» داستان"کشاورز و زن غرغرو"
» داستان"بیمارستان روانی"
» داستان طنز"آزمون داماد ها"
» داستان"سه آرزو"
» داستان"طلبه جوان و دختر فراری"
» داستان"خوشبخت کردن همسر"
» داستان"جعبه خالی"
» داستان"کیک زندگی"
» داستان"دفتر مشق کثیف"
» داستان"شراب"
» داستان"تحصیل در اروپا"
» داستان"بنگاه زناشویی"
» داستان"نامه ای به تو ای پسرم"
» داستان"خاطرات یک زن زرنگ"
» داستان"تصادف"
» داستان"آیینه و شیشه"
» داستان"میمون ها و کلاه فروش"
» داستان"زشت ترین دختر کلاس"
» داستان"سه اتاق در جهنم"(طنز)
» داستان"مترو"
» داستان"آسانسور"
» داستان"دروغ گو و فرشته ها"
» داستان"بوسه"
» داستان"خدایا"
» داستان"سوال با مزه"
» داستان خواندنی"هیچکس زنده نیست"
» داستان"طمع دکتر"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"در ستایش عقل"
» داستان"در بیشه"
» داستان"دارکوب ها"
» داستان"آیینه شکسته"
» داستان"چگونه دیوانه شدم"
» داستان"برهوت تنهایی"
» داستان"در باغ نبود"
» داستان"بهرام رادان و سنتوری"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"بوگات"
» داستان"باران"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"بی وفایی و خیانت"
» داستان"بی بی"
» داستان"پایان انتظار"
» داستان"پرستو های عاشق"
» داستان"جنایات و مکافات"
» داستان"تنهایی و غربت"
» داستان"جادکمه"
» داستان"الیور تویست"(شرح و نقد)
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"رنگ عشق"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"سگ دانا"
» داستان"زندگی مثل چای است"
» داستان"زندگی"
» داستان"راز خوشبختی"
» داستان"دو نجات یافته"
» داستان"دو خط موازی"
» داستان"شکل خدایی"
» داستان معنوی
» داستان"خورشید و باد"
» داستان"دو دوست"
» داستان"معجزه"
» داستان"هفت برادران"
» داستان"نیکی و بدی"
» داستان"نامه ای به خدا"
» داستان"موهبت بخشیدن شادی"
» داستان"شیخ سمعان"(شرح)
» داستان"تاجر"
» داستان"لیوان را زمین بگذار"
» داستان"گوشه کوچکی از آسمان"
» داستان"گربه و روباه"
» داستان کوتاه"کرم شب تاب"
» داستان کوتاه اما پر معنا
» داستان"قضاوت عجولانه"
» داستان"قدرت کلمات"
» داستان کوتاه"فرمانروا و سردار"
» داستان"آرزو"
» داستان"در هر رویدادی خیری وجود دارد"
» داستان"ایمیل اشتباه"
» داستان"استاد"
» داستان"امید"
» داستان"پسر بچه شرور"
» داستان"پادشاهی که4همسر داشت"
» داستان عمر 30 ثانیه ای بشر
» داستان کوتاه(واقعی)
» داستان عاشقانه واقعی
» داستان عاشقانه"حس عاشقی"
» داستان عاشقانه"فرشته"
» داستان"مراقب دو قطره روغن باشید"
» داستان"دری که قفل نبود"
» داستان"مورچه فیلسوف"
» داستان"اشباح"
» داستان"خدای من"
» داستان"درست نگاه کنیم"
» داستان"هر وقت مردی دروغ میگه"
» داستان"آدمخوار ها"
» داستان"موسسه خیریه"
» داستان پادشاه درست کار
» داستان نامه ای برای خدا
» داستان گردنبند"
» داستان"باغ گلابی"
» داستان"دخترک فداکار"
» داستان پندآموز"زندگی"
» داستان"پسرک و دخترک"(واقعی)
» داستان حکمت آمیز"سیب زمینی"
» داستان حکمت آمیز"ثروت کورش"
» داستان حکمت آمیز"چنگیز خان مغول"
» داستان کوتاه"جذابیّت"
» داستان جالب2
» داستان"دو روز به پایان جهان"
» داستان حکمت آمیز"به مشکلات بخندید"
» داستان"گدای پیر"
» داستان بسیار زیبای"کفش قرمز"
» داستان زیبای"طناب شیطان"
» داستان کوتاه"بیمارستان"
» داستان حکمت آمیز"غلام دانا"
» داستان حکمت آمیز"بهشت فروشی"
» داستان های جالب ملانصرالدین
» داستان"جوان عاشق"
» داستان"عابد مغرور"
» داستان های خر کننده...!
» داستان"مسابقه زندگی"
» داستان"معجزه"
» داستان"انتخاب همسر"
» داستان و حکایت"پسر مهربان"
» داستان جالب
» داستان"حضرت سلیمان و مورچه"
» داستان"رنجش دوست"
» داستان"دختران ننه دریا"(شعر)
» داستان"گل سرخی برای محبوبم"
» داستان آموزنده
» داستان"شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر"
» داستان"سوختن ها"
» داستان"قاضی زیرک و عصای طلا"
» داستان"زیباترین قلب"
» داستان"تلخ نوشت"
» داستان"در باره مشکلات اندیشه کنید"
» داستان و حکایت"میرداماد"
» داستان"خوشبختی"
» داستان"یک لیوان شیر"
» داستان"پادشاه ساسانی"
» داستان"روز های سخت"
» داستان"قضاوت و نتیجه گیری عجولانه"
» داستان"عروسک چهارم و شاهزاده"
» داستان"خدا رو شکر کنیم"
» داستان جالب یک ماجرا...!
» داستان"عینک آفتابی"
» داستان جالب"نهایت بخشندگی"
» داستان"غرور"
» داستان"وعده لباس گرم"
» داستان"شرح حال یک زندگی"
» داستان"ناخدا و پیرمرد"
» داستان جالب"زن زیبا"
» داستان جالب"رئیس جوان قبیله"
» داستان"شاهزاده و عروسک هایش"
» داستان"درخت بخشنده مهربان"
» داستان جالب"وای از دست خانم ها"
» داستان کوتاه"مادر"
» داستان"هوشمندانه سوال کنید"
» داستان آموزنده"بیمارستان"
» داستان"برگشت محبت"
» داستان جالب"جانشین شاه"
» داستان آموزنده
» داستان"تصمیم پیرمرد"
» داستان کوتاه"کرگدن"
» داستان"با ترس هایتان زیبا برخورد کنید"
» داستان"هیچ رویدادی بی دلیل نیست"
» داستان"ملاقات امیلی با خداوند"
» داستان زیبای"آخه من یه دخترم!"
» داستان"خرید جهنم"
» داستان آموزنده کریم خان زند با درویش
» داستان تاثیر گذار"نجار بازنشسته"
» داستان زیبا و عاشقانه قهوه شور
» داستان عاشقانه و پند آموز(کوتاه)
» داستان کوتاه"ارزش یک ساعت"
» داستان کوتاه و جالب"تلافی مرد از زنش"
» داستان کوتاه"آرزوی سنگتراش"
» داستان جالب"مترسک"
» داستان جالب"پستچی فداکار"
» داستان"فرعون و شیطان"
» داستان"نبوغ"
» داستان یکی از بستگان خدا
» داستان"کلاه فروش"
» داستان"گل صداقت و راست گویی"
» داستان خاطرات دو دوست قدیمی
» داستان"رابطه کش شلوار و پیشرفت"
» داستان"خاطرات زمستان را به بهار نیاور"
» داستان کوتاه آن سوی پنجره
» داستان جالب"مربی مهد کودک"
» داستان آموزنده"آرزوی دانه کوچک"
» داستان های کوتاه و خواندنی
» داستان"آزمون شاه عباس از رجال"
» داستان آموزنده"قصر پادشاه"
» داستان کوتاه "پدرصلواتی"
» داستان کوتاه
» داستان آموزنده"تحمل درد عشق"
» داستان گدایی ملا نصرالدین
» داستان کوتاه و آموزنده
» داستان جالب"آقای گاو"
» داستان"شهر ممنوعه"
» داستان"دیوانه و مردم"
» داستان خوشبخت ترین آدم روی زمین
» داستان کوتاه"مدیر"
» داستان"خدا و گنجشک"
» داستان"هیزم شکن و جنیفر لوپز"
» داستان"یک اشتباه برای این که...!"
» داستان آموزنده"قاتل و میوه فروش"
» داستان"خر ما از کرگی دم نداشت"
» داستان"شایعه"
» داستان"یک نشنیدن ساده"
» داستان"ذکاوت حکیم باهوش"
» داستان خواندنی"ازدواج یوسف و زلیخا"
» داستان"مرغ همسایه غاز نیست"
» داستان خواندنی"ازدواج آهو با الاغ"
» داستان جالب"سنجش"
» داستان"مسجد بهلول"
» داستان"پسر بی ذوق پادشاه"
» داستان"شاگرد زیرک و استاد"
» داستان"بهترین دوست در زندگی"
» داستان جالب"یک خانم باهوش"
» داستان"قدردانی"
» داستان "ابر نیمه تمام"
» داستان"گورکن قبرستان ده"
» داستان مدیر ارشد
» داستان"قهرمان شدن فقط با یک فن!"
» داستان"سیرت یا صورت...؟"
» داستان"وای از زرنگی ایرانیها"
» داستان"جواب غیر قابل انتظار"
» داستان دهکده ی میمون
» داستان بانک زمان
» داستان ماهی
» داستان راهزن و قدیس
» داستان "ما و خدا"
» داستان پیرمرد تنها...!
» داستان حمام رفتن بهلول
» داستان کوتاه آرزوی سنگتراش
» داستان "درسی از ادیسون"
» داستان کوتاه:تلافی مرد از زنش!
» داستان آموزنده ی اسب زیبا
» داستان پندآموز قیمت یک ساعت کار
» داستان کوتاه عطر شکلات
» داستان کوتاه"چقدر به هم بدهکاریم؟"
» داستان زیبای"جعبه ی خالی"
» داستان زیبا و خواندنی قورباغه
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
» داستان زیبای نوه خوب من
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان جالب قصر پادشاه
» داستان زیبای عروسک
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
کلمات کلیدی
درباره ما

هم وطن گرامی سلام...
امیدورام در این وبلاگ لحظات خوشی را داشته باشید...
من در این وبگاه متناسب با تمامی موقعیت های زندگی مطلب گذاشته ام پس نظر یادتون نره...
راستی,یادتون نره تو نظر سنجی شرکت کنین چون وبلاگ بر اساس این نظر سنجی اداره میشه...
ممنون از حضور پر مهر و گرمتون...
ایجاد کننده وبلاگ : Admin 1

تبلیغات شما در این مکان با بهترین قیمت

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif



تمامی حقوق مطالب متعلق به"اس ام اس برای همه"می باشد..
به وبلاگ من خوش آمدید