تبلیغات
اس ام اس برای همه
اس ام اس برای همه
صفحه اصلی آرشیو مطالب ارتباط با مدیریت نسخه اتوم نسخه موبایل RSS
» بقیه در ادامه مطلب ( جمعه 10 خرداد 1398 )
» جدیدترین پیامک های فاز سنگین و غمگین مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» پیامک های غمگین و تنهایی مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» استاتوس های جدید و خنده دار مرداد ماه ۹۲ ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های خنده دار مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های تریپ لاو عاشقانه جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس شکست عشقی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های مناجات با خدا جدید مردادماه 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس سنگین فلسفی مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های معنی دار زیبا مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس بی وفایی و بی مرامی جدید مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس خیانت نوشته های گله و شکایت نامردی مرداد ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس فلسفی و جمله های مفهومی و سنگین مرداد 92 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» اس ام اس های ویژه شهادت حضرت علی رمضان 1392 ( شنبه 5 مرداد 1392 )
» سری جدید پیامک عاشقانه و رمانتیک ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین پیامک های فاز بالا و غمگین ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های نیش دار و کوبنده ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» سری جدید اس ام اس خنده دار ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» متن و نوشته کاریکاتوری ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس های غمگین و فاز بالا جدید 92 ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های غمگین فاصله ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» پیامک های زیبا و عاشقانه ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس خنده دار جدید تیر ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های عاشقانه تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس غمگین تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» اس ام اس طنز تیر ۹۲ ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جمله های زیبا درباره غرور ( پنجشنبه 30 خرداد 1392 )
» جدیدترین اس ام اس های ضد حال زدن به دخترها 92 ( چهارشنبه 29 خرداد 1392 )
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

موضوعات سایت
» مطالب متفرقه (8)
» اس ام اس ورزشی (1)
» اس ام اس شب امتحان (9)
» اس ام اس مذهبی (10)
» اس ام اس فلسفی (161)
» اس ام اس رفاقتی (4)
» اس ام اس جملات قصار (12)
» اس ام اس انگلیسی (12)
» اس ام اس تکان دهنده (4)
» اس ام اس درمورد سیگار (9)
» اس ام اس سخنان بزرگان (39)
» اس ام اس ولادت معصومین (7)
» اس ام اس وفات معصومین (12)
» اس ام اس متفرقه (31)
» اس ام اس پـَـ نـَـ پـَـ (41)
» اس ام اس شعر (38)
» اس ام اس خداحافظی (7)
» اس ام اس سنگین و فازبالا (19)
» اس ام اس بی قراری (3)
» اس ام اس بی وفایی (5)
» اس ام اس رمانتیک (25)
» اس ام اس گریه دار (88)
» اس ام اس جملات تیکه دار (50)
» اس ام اس دل شکسته (43)
» اس ام اس غمگین (251)
» اس ام اس ضد پسر (27)
» اس ام اس ضد دختر (32)
» اس ام اس پرسشی و معمایی (5)
» اس ام اس با موضوع خداوند (33)
» اس ام اس تبریک تولد (23)
» اس ام اس مناسبتی (18)
» اس ام اس تبریک کریسمس (5)
» اس ام اس خنده دار و سرکاری (245)
» اس ام اس آشتی کردن (5)
» اس ام اس صبح بخیر (3)
» اس ام اس شب بخیر (6)
» اس ام اس بوسه (12)
» اس ام اس انتظار (6)
» اس ام اس جدایی (31)
» اس ام اس خیانت (9)
» اس ام اس دلتنگی (74)
» اس ام اس تنهایی (63)
» اس ام اس احساسی (61)
» اس ام اس عاشقانه (501)
آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

بهترین چت روم فارسی زبانان

هگل کوچولو! راستی اگر کانت نبود، یا بود ولی دستگاه فلسفی آسمانی خود را نمی ساخت، و بعدش هم ماوراء طبیعت را آن طور مد روز نمی کرد و آن را قوطی عطاری یا جعبه شامورتی بازی فلاسفه نمی کرد، تو و امثال تو، از فیخته و شلینگ گرفته تا شوپنهاور، چطوری یکی پشت سر دیگری، به سرعت باد و برق، دستگاه های فلسفی خودتان را بر روی زیر بنای پوشالی و سست بنیاد آن حکیم بس منظم وقت شناس کونیگسبرگ، بنا می کردید، و برج آسمان خراش فلسفی تان را تا عرش اعلا می بردید بالا!؟ هان، چطوری هگل کوچولو؟

آخ، که شماها دیگر شورش را در آوردید، و چنان آش شله قلمکار شوری پختید که خودتان هم توی خوردنش واماندید. آخر این چه کار بی خودی بود که شماها کردید!؟ کار آسمانی کردن فلسفه و فلسفی کردن آسمان را به جایی رساندید که آن خدا بیامرز – پاول ریشتر را می گویم - در باره تان به جد یا شوخی نوشت: خداوند زمین را به فرانسویان، دریا را به انگلیسی ها، و آسمان را به آلمانی ها عطا فرموده است.

آخر شما آن بالا مالاها چکار داشتید؟ شما را چه کار به کار گنبد گردون؟ شما می بایست سرتان توی کار خودتان می بود، و آیا بهتر نبود که به جای ساختن بناهای فلسفی آسمان خراش و برج های نظری، می افتادید توی کار برج سازی و بساز بندازی که هم درآمدش خیلی بهتر بود و هم کارش بی درد سر تر و نان و آب دار تر. کار به این پرمایگی را ول کردید، رفتید توی کار نظریه پردازی و برج فلسفی سازی، که چی!؟ این هم عقل بود شما داشتید!؟ برج فلسفی سازی آبش کجا بود!؟ نانش کجا بود!؟ به جز اسم بد نامی و بی سرانجامی چه چیزی برایتان داشت؟ به زحمتش می ارزید، این کار شاق و کسل کننده، که هر کس بعدها نتیجه اش را دید و با ساخته دست پرورده شما از نزدیک آشنا شد، نفرین تان کرد و فحشتان داد، و پدر و مادرتان را لعنت کرد، آخر برای چی!؟ مگر با خودتان پدر کشتگی داشتید!؟ مگر دشمن خودتان بودید!؟ این هم کار بود شما ها کردید!؟ حالا من با بقیه، عجالتاً کاری ندارم، فقط آمده ام یقه تو را بگیرم، هگل کوچولو، و یک کیسه صابون حسابی بکشم به تن روان و ذهنت با آن « پدیدار شناسی روحت»، چنان پیری ازت بسوزانم که پدیدار شناسی مدیدار شناسی از یادت برود، به جایش رب وربت را یاد کنی.

آخر هگل کوچولو، چرا فلسفه ات را این طور قلنبه سلنبه و مغلق و غلط انداز تدوین کردی، و چنان غیر قابل درک و فهمش ساختی که رقیب عقده ای ات – شوپنهاور گنده گو – که مردی بس حسود و تنگ نظر بود، و چشم دیدن موفقیت تو و امثال تو را در مقام فیلسوف رسمی و دولتی و قابل احترام همگان، نداشت، در باره ات چنین یاوه سرایی کند:

« آن که در یاوه گویی ، جسارت را به حد نهایت رسانید و چنان سخنان بی معنی و مغلقی گفت که تا آن وقت جز در دیوانه خانه ها سابقه نداشت. او با بی شرمی تمام سخنان بیهوده و فریبنده ای گفت که تا آن وقت هیچ کس نگفته بود و به چنان نتایج مضحک و سخیفی رسید که در نظر آیندگان افسانه ای کودکانه، یا هذیان های یک دیوانه بیش نخواهد بود و همچون بنا و خاطره ای از حماقت و بلاهت و کودنی ملت آلمان، چونان لکه ننگی ابدی، باقی خواهد ماند.»

چرا!؟ چرا!؟ آخر چرا!؟ این چه چاهی بود که پیش پای خودت و طرفداران فلسفه ات کندی!؟ و خودت و هواخواهان مکتب فلسفی ات را با کله توی آن سرنگون و کله پا کردی!؟

من که علت همه این گنده گویی های مغلق تو و روح قلبنه سلنبه تراوای ترا در حوادث دوران نوباوگی ات، در آن خانه محقر و کوچولوی پدری ات می دانم. بله، هگل کوچولو! ایام طفولیت تو، از روزهای شیر خوارگی تا دوران آقون واقون ، و از روزهای خوش کون خیزه کردن تا دوران طلایی تاتی تاتی کردن و از روزهای پستانک مک زدن تا دوران ممه گاز گرفتنت، در خانه آن مامور دون رتبه و و فرومایه اداره مالیه حکومت وورتمبرگ بود که - به زعم من- باعث شد تو هگل کوچولو موچولوی ما، با اخلاق و عادات زاهدانه و بردبارانه ی پر از شکیب و نظم و قناعت و ریاضت این قبیل ماموران اداری سخت کوش و ساعی، رشد و تربیت بیابی و در سایه زحمات متواضعانه و سخت کوشانه آن ها، همچون بهترین بلاد آلمان از نظر نظم و انضباط و ترتیب به ثمر برسی، و این مبناها، همه و همه فضا ساز و زمینه ساز پیچیدگی های کمی تا قسمتی مغشوش و آشفته بازار ذهن تو و روحیه قلبنه سلنبه گوی و مغلق اندیش ات شد و کار دستت داد، آن هم چه کار خطرناک و پر درد سری، نه یک کار ساده کم اهمیت و پیش پا افتاده، بلکه یک کار خطیر و شاق، درست مثل کار همان دیوانه ای که یک سنگ بزرگ را می اندازد توی یک چاه خیلی عمیق و صد تا که سهل است، صد هزار تا عاقل هم نمی توانند آن سنگ بزرگ را از توی آن چاه عمیق بیرون بکشند.

در نوجوانی محصلی بس سخت کوش و ساعی بودی، هگل کوچولو – درست همانطور که طبق تربیت خانوادگی از کودکانی چون تو انتظار می رفت – و از روی تمام کتاب های مهمی که می خواندی نت بر می داشتی و تحلیل ها و تفسیر ها و تنقید های مفصل به عمل می آوردی – چند برابر حجم خود کتاب – و قطعات مفصلی از بخش های اساسی کتاب را ، به تشخیص خودت رونویسی می کردی ( به طوری که گاهی حواشی و ملحقات و تعلیقات و تفسیرات تو بر یک کتاب صد صفحه ای، کم و بیش به هزار صفحه می رسید) و همین امر باعث شد که بفهمی نفهمی مخت تکان بخورد و شیارهای تو به توی مغز هنوز نرم و ژلاتینی شکلت که به نرمی تن نرم تنان ، مثلاً کرم های اسکاریس می ماند، بیش از حد به هم بپیچند و گره های کور ناگشودنی بخورند ، و هم چنین مغز بیش از حد نرمت بر اثر فشار زیادی که بر آن وارد کردی و طاقت تحملش را نداشت، صلب و سخت و منجمد شود. بله، این طوری بود که مخت مثل تخم مرغ پخته سفت و سقط شد و کار دستت داد، هگل کوچولو! و باعث شد که آن حرف های نا مربوط را بزنی و آن ترهات و خزعبلات و لاطائلات بی سر و ته، بی اختیار و ناخواسته، مثل هذیان گویی های یک دیوانه که شش دانگ مخش فاسد شده، بر زبان و بر قلمت جاری شود و بشود کتاب های« پدیده شناسی روح » و« دانش منطق » و« فرهنگنامه دانش های فلسفی».

هگل کوچولو، روح بزرگ تو از همان دوران کودکی و نوجوانی روح نوباوه ای عاصی و طاغی بود. یاغی بود و عصیان گر. پرنده ای بس بزرگ بود، بزرگ تر از یک طاووس یا شترمرغ، با بال هایی بلند اوج تر از کرکس، که در قفس تنگ و محقر زمانه ای تنگ نظر و حقیراندیش گرفتار آمده بود و درون آن حصار در بسته حقیر بال بال می زد و پرهای بلندش را به دیواره های قفس می کوبید.

آن روز صبح زود را که در میدان اصلی شهر اشتوتگارت – در برابر بازار روز شهر – جلو چشم هزاران چشم کنجکاو و حیرت زده، که ناباورانه، کار و کسب و خرید و فروششان را ول کرده بودند، غرق تماشای حرکات عجیب غریب تو شده بودند، یادت می آید، هگل کوچولو، که آن وسط، نهال چنار کت و کلفت آزادی را کاشتی؟

تو کوچولو بودی و می خواستی بزرگ بشوی و بزرگ جلوه کنی، و هیچ هم حوصله زمان دادن به خودت و سر صبر و حوصله منتظر ماندن را هم نداشتی، ناچار ، این تمایل و کشش شدید قلبی و روانی به بزرگ نمایی سبب شد که روی بیاوری به قلنبه سلنبه گویی، و حرف های صد تا یک قاز پیچیده و مغلق زدن، حرف هایی که حتی خودت هم چیزی از آن ها سر در نمی آوردی.

وقتی توی منزل پدری از آن نوکر دولت، و آن پدر مستبد و دیکتاتور ، که بیرون از خانه نوکری سر به زیر و فرمانبردار بود و توی خانه امیری مستبد و زورگو، تو سری می خوردی و تحقیر و تخفیف می شدی، سعی می کردی جواب زور گویی هایش را با حرف های قلنبه سلنبه و غیر قابل فهمت بدهی، حرف هایی که در حقیقت دشنام های رکیک تو بودند به آن حاکم زورگو، فحش هایی کم و بیش چارواداری، و نتراشیده نخراشیده، با معانی بس رکیک و مستهجن، یا متلک ها و ریشخند های تحقیر کننده، شاید هم تف هایی بودند که به جانب پدرت پرتاب می کردی از سر توهین و تحقیر، و با آن ها جواب زور گویی ها و بی رحمی های او را به زبانی فلسفی و غیر قابل درک می دادی، بدون این که او چیزی ازش سر در بیاورد و متوجه جنبه توهین آمیز یا دشنام آلود آن کلمات بی معنی عجیب و غریب بشود. به همین دلیل از همان کودکی عادت کردی به حرف زدن به زبانی که برای کسی قابل فهم نباشد و کسی از آن سر در نیاورد، تا تو، هگل کوچولوی ما، بتوانی با آن هر جور گربه رقصانی که دلت خواست بکنی، هر جور دلت خواست به دیگران متلک بپرانی یا بد و بیراه بگویی و دستشان بیندازی و به ریش داشته یا نداشته شان بخندی ، و به اصطلاح ریشخندشان کنی، یا سر کارشان بگذاری و بازی شان بدهی.

یا شاید هم تو سری های محکمی که با لنگه کفش و جارو از مامی جان، و با عصا و بیل و کلنگ از پاپی جان نوش جان کردی، روی مخ نرم و نازکت اثر سفت کننده یا تکان دهنده گذاشت و مخت را به سختی تکان داد و دچار خزعبل گویی و مهمل بافی ات کرد.

به هر حال ، چه به این دلیل و چه به آن دلیل، یا به هر دلیل و علت دیگری، ریشه تمام دشوار گویی ها و مطلب پیچاندن ها و گره کور به موضوع انداختن های تو، در همان کودکی پر از نشیب و فرازت، و پر از گره و عقده ات نهفته است، هگل کوچولو!

از همان دوران جهنمی بود که به این عقیده سست و لرزان معتقد شدی که علوم و معارف بشری حقیقی باید با اعراض کامل از نفسانیات صورت گیرد و هم چنان که فیثاغورثیان در آموزش و پرورش بر این عقیده مسخره بودند که محصل علم و معرفت باید در نخستین پنج سال آموزش، سکوتی سخت و طاقت فرسا پیشه کند و روزه کلام بگیرد و لام تا کام حرف نزند و صمن بکم به حرف های استادش گوش کند، تو هم در نخستین پنج سال یا شاید نخستین ده سال آموزشت چنین کردی و لب بسته، شاید هم لب دوخته، و چشم بسته دنباله رو اساتید بی سوادت شدی، و مغزت پر شد از اباطیل و ترهات مزخرفی که آن ها بخوردت دادند، و همین لب بستگی و دل بستگی بیش از حد به آن اراجیف سبب شد که عقده پر حرفی مزمن پیدا کنی، و سال ها بعد بیفتی به دامن بیماری درمان ناپذیر و لاعلاج روده درازی و اسهال شر و ور گویی، و سر همه را با حرف های صد تا یک قاز بی معنا و نامفهومت ببری و کله شان را بخوری، یا به قول امروزی ها، مخشان را به کار بگیری و تلیت کنی، آن هم با چه مزخرفاتی! با لاطائلات بی معنی و غیر قابل فهم.

ای هگل کوچولو! چطور شد که ناگهان آن همه شور و اشتیاق عصیان آمیز کودکانه در تو فرو کش کرد وآن همه شعله ملتهب طغیان گر در تو فرو نشست، و تو که روزگاری – در اوان جوانی، آن گاه که در توبینگن به خدمت دولت روزگار می گذراندی – به همراه دوست جان جانی یک جان در دو قالبت، شلینگ، به دفاع از انقلاب فرانسه، یک صبح زود، در اقدامی نمادین، در میدان اصلی شهر نهال چنار آزادی را کاشتی و چنین نوشتی: « ملت فرانسه تشکیلاتی را که ذهن بشری آن را مردود می داند و مانند کفش دوران طفولیت ترکش گفته است، با حمام انقلاب می شوید، این تشکیلات هنوز بر دوش مردم فرانسه و دیگر مردم مانند پرهای عاری از حیات فشار وارد می آورد.»، تو که در آن روزهای پر از امید و آرزو، در آن دوران جوانی که بهشت حقیقی ات در آن گمشده بود، همانند فیخته دم از مسلک اشتراکی می زدی و با شدت و حدت کم نظیری خودت را به امواج جوشان و خروشان رمانتیسم انقلابی اروپایی، که صغیر و کبیر و شناگر و ناآشنا به فوت و فن شناگری را با خود می برد، سپرده بودی، چه شد که ناگهان کفش دوران طفولیت و پستانک دوران شیرخوارگی ات را سراسیمه ترک کردی و آن همه اسباب بازی زیبا و هیجان انگیز دوران آقون واقون را یک باره به یک سو پرت کردی و بغتتاً شدی سرسخت ترین طرفدار حفظ وضع موجود، و یکتا نگهبان جان فشان و جان نثار هر آن چه هست؟ هان!؟ چی شد که یک دفعه همچین شد، هگل کوچولو!؟

برای چی در حمام آب داغ ارتجاع تمام آن عقاید انقلابی پیشینت را شستی و کیسه صابون مالیدی به تن نظریات پیشرو پر شدت و حدت جوانی ات، بعدش هم سنگ پای مفصل و مبسوطی مالیدی به کف پای نظریات رادیکال ایام شیرخوارگی ات؟ هان، هگل کوچولو!؟ و چنین بلغور کردی:« آن چه هست، درست ترین و بهترین و مناسب ترین است، و آن چه درست ترین و بهترین و مناسب ترین نیست، نیست!»

چطوری و چرا ناگهان از دست و پا زدن در حمام خون و شستن سر و تن در آن ، دست شستی و در آب مطهر حفظ وضع موجود غسل تعمید یافتی و شدی یک پارچه آقای عاقل دور اندیش محتاط و حزم گرای مآل اندیش و دور بین؟ هان، هگل کوچولو!؟

تو که در دانش نامه ای که در سال 1793، در توبینگن، در یافت کرده بودی، به صراحت و روشنی قید شده بود که دارای صفات و سجایای نیکی هستی و آثار نیک نفسی در جبینت ظاهر است و انوار نیک طبعی از ملاجت می تابد و برق نیک خویی در چشمانت می درخشد،( و این همه از کجا ثابت شده بود و بر که اثبات گشته بود؟ آیا تظاهر به نیکی و نیک طبعی و نیک نفسی و نیک خویی نکرده بودی؟ و مس قلب را جای زر ناب قالب نکرده بودی؟) و در زبان شناسی و کلام دانش خوبی داری ولی در فلسفه چیز زیادی بارت نیست و استعداد چندانی نداری، بلکه کم و بیش خنگ تشریف داری و چیزی حالیت نیست، پس چطوری شد و چرا تصمیم گرفتی در رشته ای تحصیل کنی که هیچ ذوق و استعداد فطری یا اکتسابی در آن نداشتی و بیغ بیغ بودی؟ و آیا به خاطر پوشاندن ضعف بی استعدادی و خنگی ات نبود که دست به دامن کلمات قلنبه سلنبه شدی و به ضریح قدیسین مغلق گویی دخیل بستی تا ضعف و نقص های ذاتی و جبلی ات را لاپوشانی کنی و پنهان نگه داری؟ می خواستی جبران مافات کنی، هگل کوچولو؟ یا می خواستی مخاطبانت را خر کنی و فریب بدهی و با حرف های دهان پر کن صد تا یک قاز پر زرق و برق و پیچیده ، به اشتباه بیندازی و گولشان بزنی؟

و یک سوال دیگر، هگل کوچولو، اصلاً چطور شد که تو یک روز بعد از سال روز تولد گوته جانت به دنیا آمدی؟ هان؟ این هم از دغل کاری های فلسفی ات بود یا ناخواسته و نادانسته بود و تقدیر چنین خوش یمنی فرخنده و میمونی را نصیبت کرد که روز تولدت روز پس از تولد گوته باشد، و ملت پر غرور و ناسیونالیست آلمان برای این که دلت نسوزد ، این دو روز پشت سر هم را تعطیل کنند و به افتخار شما دو بزرگوار غرورآفرین خود بزنند و برقصند و پایکوبی و دست افشانی کنند و قر کمر بریزند و سوسیسون آلمانی و سیب زمینی تنوری و هامبورگر و فرانکفورتر کوفت کنند و آبجو زهر مار کنند.

آخر، هگل کوچولو، آن همه حرف های قلنبه سلنبه در کتاب « دانش منطق» ات برای چی بود، بابا جان!؟ آیا این هم از همان دهن کجی های فلسفی متداولت به اهل فلسفه و منطق نبود؟ از همان دهن کجی هایی که در دوران طفولیت با قلنبه سلنبه گویی های نامفهوم به پدر مادرت می کردی؟ آیا با این کتاب غیر قابل فهم می خواستی به ملت آسمان گرا و فلسفه دوستت فحش بدهی و لیچار بگویی، طوری که آن زبان نفهم ها متوجه نشوند و به عمق بی سوادی ات در فلسفه پی نبرند؟ آن هم به ملتی که این همه افتخار نصیبت کرده بود؟ آخر برای چی ، هگل کوچولو؟

کتاب منطقت آنقدر پیچیده و سنگین بود که هیچ کس آن را نفهمید – حتی خودت - و چون همیشه چیزهای غیر قابل فهم، ارجمند و بلند پایه و گران مایه به نظر می رسند، و قلنبه سلنبه گویی برهان خردمندی جلوه می کند، همین کتاب غیر قابل فهم سبب شد که نانت بیفتد توی روغن و کرسی استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را دو دستی پیشکشت کنند و چون ایستادن بر این کرسی و تکیه زدن بر اریکه آن خیلی به مذاقت خوش نشست، تصمیم گرفتی کتاب سخت فهم تری بنویسی و کرسی بلند بالا تری به دست بیاوری. این کار را هم کردی و در هایدلبرگ، به سال 1817، کتاب عظیم خود « فرهنگ نامه دانش های فلسفی» را نوشتی و در سایه این کتاب معظم مکرم، سال بعد، به استادی دانشگاه برلین رسیدی، و از این تاریخ تا پایان عمر، امپراطور بی رقیب و یکه تاز فلسفه آلمان شدی و بزرگ ترین اندیشمند ژرمن عصر خود به شمار رفتی.، و شدی یکی از سه امپراطور آسمانی و مقدس آلمان: تو در فلسفه، همراه گوته در ادبیات و بتهوون در موسیقی.

ایده آل های والای تو در زندگی چی ها بودند، هگل کوچولو؟ در بچگی یک قنداق تمیز و یک شیشه قندآب غلیظ و پر ملاط، همراه با پستانکی درشت و پستان های پر از شیر مادر و هریره بادام شیرین و خوشمزه، و یک ننوی نرم و راحت که دائم تاب بخورد و ترا با خود به این طرف و آن طرف ببرد و به افکار تازه شکوفانت اجازه تلو تلو خوردن و هاجستن و واجستن ، تو حوض نقلی جستن بدهد. در بزرگی چی؟ در بزرگی ایده آل های والایت عبارت بودند از: شوربایی ساده و ارزان ، کتاب فراوان، آبجوی خوب و گوارای جوشان. همین ها بود که تو را به « ینا» کشانید و وقتی ارث و میراث هزار و پانصد فلورنی پاپا جان خدا بیامرزت که به تازگی ریق رحمت را سر کشیده بود به تو رسید، به راهنمایی دوست جان جانیت، شلینگ، روانه ینا شدی – شهری که غذای ارزان و کتاب فراوان و آبجوی جوشان و دانشگاه هایی با کرسی های استادی بی صاحب مانده فراوان داشت، و از شر تدریس و تعلیم به آن ناکس شاگردان گیج و گنگ و گول و خرفت بی شعور و بی سروپا خلاص شدی.

ینا دارلعلم بود و بهشت معرفت و فلسفه. آن جا شیلر تاریخ تدریس می کرد. تیک و نوالیس و شلگل رمانتیسم آبدوغ خیاری را ترویج می کردند. فیخته و شلینگ فلسفه بافی می کردند و برج و بارو های فلسفی خود را بالا می بردند. به توصیه شیلینگ تو، هگل کوچولوی ما، به ینا رفتی و در 1803 استاد بدون کرسی و بی جیره مواجب دانشگاه آن شهر دانش دوست و سفسطه گرا شدی.

سه سال آزگار در آن شهر بودی و غاز می چراندی تا آن که پیروزی ناپلئون بر پروس، تو را سخت به وحشت اندخت، به طوری که خشتکت را زرد و خیس کردی و وقتی سربازان فرانسوی به خانه ات حمله کردند، شروع کردی به زبان غرای فلسفی به حرف زدن با فرمانده شان، افسری که نشان « لژیون دو نوور» فرانسه را بر سینه اش آویخته بود، و چون او مفهوم حرف های عحیب غریب و صغری کبری چیدن ها و تز و آنتی تز و سنتز سر هم بندی کردن های تو را نمی فهمید، عجالتاً متقاعد شد که از تاراج اسباب اثاثیه ات دست بردارد و برود یکی از خودش گنده تر را بیاورد تا زبان تو را بفهمد و از مقصودت سر در بیاورد، تو هم از فرصت استفاده کردی و دو پا داشتی دو پا هم قرض کردی، کتاب ها و رساله ها و دست نوشته های فراوانت، به خصوص نسخه دست نویس نخستین کتاب خیلی خیلی مهمت – پدیدار شناسی روح - را برداشتی همراه لیوان آبجو نوشی و دیگ شوربا خوری و قاشق چنگال و لحاف ملحفه ات ، فرار را بر قرار ترجیح دادی و حب جیم را خوردی، د برو که رفتی، به این ترتیب این بار هم، مثل خیلی بارهای دیگر، فلسفه نجات دهنده جانت شد و جانت را خرید. پس با این حساب تو ، هگل کوچولوی عزیز، هم نانت را مدیون فلسفه ای ، هم جانت را، و به همین خاطر بود که از همان ابتدای کار خیلی خیلی قدر این نان دانی و سپر حفاظ جان را می دانستی و به آن احساس دین می کردی.

بعد دوباره دوره در به دری و بی سرو سامانی و بیچارگی ات شروع شد و اگر گوته به «کنه بل» ننوشته بود که به تو پولی قرض بدهد تا بر مشکلات مالی ات فایق بیایی، ممکن بود از شدت تنگ دستی یا تلف بشوی یا خودت را سر به نیست بکنی و خودت و دنیا را از شر وجود مغلق گو و شر و ور باف خودت خلاص بکنی. در چنین اوضاع و احوال قمر در عقربی بود که در نامه ای خطاب به « کنه بل» با لحنی سراسر گلایه و شکوه، تلخ و سیاه چنین نوشتی:

« من این جمله کتاب مقدس را رهنمای خودم قرار داده ام که می گوید: نخست به دنبال غذای شکم پر کن و تن پوش ستار عورت خود باش، آن گاه ملکوت و جبروت و لاهوت آسمانی خود به خود به سراغت- و بلکه به دست بوست- خواهد آمد. الحق که درستی این کلام مقدس را من با گوشت و پوست و خون و استخوانم حس کرده ام، و با تمام روح و روان و جانم ادراک نموده ام، و به تجربه شخصی دریافته ام.»

راستی هگل کوچولو، تو این همه پرگویی و دراز نفسی را از کجا آورده بودی و از کدامین کس آموخته بودی؟ یا شاید هم موهبت و استعدادی بود ذاتی و خدا دادی که در کنه وجودت، هنگام خلقت، به ودیعه نهاده شده بود، مثلاً آن روز کذایی را به خاطر داری که یک نفر فرانسوی بخت برگشته از همه جا بی خبر از تو خواست که فلسفه خودت را در یک جمله برایش خلاصه کنی، و تو چه بلایی سر خودت و او آوردی؟ رفتی و در جواب پرسش آن بیچاره فلک زده، ده جلد کتاب نوشتی هر کدام به ضخامت نیم وجب. کتاب ها به طبع رسید و منتشر شد و تمام عالم علم و فلسفه و اندیشه از این همه اراجیف ناب و اباطیل لا یفهم حیرت زده شدند و همه جا بحث و صحبت در باره آن بود، ولی تو خودت شکایت داشتی که « فقط یک نفر سخنان مرا فهمید ولی آن یک نفر هم، راستش را بخواهید، چیز زیادی نفهمید!»

هگل کوچولو، تو می خواستی زبان آلمانی را به فلسفه یاد بدهی ، ولی افسوس که فلسفه خنگ تر از این حرف ها بود که زبان آلمانی یاد بگیرد، شاید هم زبان آلمانی دشوارتر از این حرف ها بود که توی مخ صلب و منجمد فلسفه فرو برود، یا شاید هم تو مرد این کار کارستان نبودی و بضاعت این را نداشتی که بخواهی به کسی چیزی بیاموزی، آن هم زبان آلمانی را به فلسفه، زبانی که خودت هم به درستی از آن سر در نمی آوردی، زبان« آختوم واختوم پاختوم» ها، الحق که آموختنش به شاگرد جموش و خنگی مثل فلسفه کار چندان ساده ای نیست و معلم پرمایه ای می خواهد که تو آن معلم نبودی. البته درست است که چند صباحی از عمرت را در اینجا و آنجا، برن و فرانکفورت، به شغل شریف معلم سر خانگی گذراندی و هفت هشت سالی جیره خوار شاگردانت بودی ولی این جور تدریس کردن ها کجا و آموختن زبان آلمانی به فلسفه کجا!

بالاخره هم آخر و عاقبت آن همه شر و ور گویی و مغلق بافی و نوشتن کتاب هایی آکنده از اصطلاحات عجیب غریب من در آوردی و ساختگی خلق الساعه، دو پهلو، نه سیخ بسوزان نه کباب بسوزان، و جملات پیچ در پیچ و تو در توی بی سر و ته و نامفهوم و هرزه درایی های بی نتیجه و یاوه گویی های باطل چی شد؟ این شد که بعد از آن همه کاغذ سیاه کردن و قلم فرسودن یکباره بیایی و بنویسی « آن چه هست ، بر حق است و آن چه بر حق نیست، نیست.» و « هر واقعیتی عقلانی است و آنچه عقلانی نیست واقعیت هم ندارد.»

هان؟ هگل کوچولو؟ این بود نتیجه آن هم فلسفه بافی و سفسطه گری؟ چرا؟ آخر چرا، هگل کوچولو؟ هان؟

مثلاً این جمله پر طمطراق اما میان تهی ات که « هستی محض و خالص همانا نیستی است.» را چطوری باید حلاجی و تفسیر کرد؟ هان، هگل کوچولو؟ آیا جوک می گفتی و مزه می پراندی، یا واقعاً به آن چه می گفتی اعتقاد داشتی؟ و بعد، آن جنگ اضداد عجیب و غریب و مبارزه تز و آنتی تز و ایجاد سنتز، راستش را بگو این ایده را از کجا و چه کسی دزدیدی؟ از امپدوکلس؟ از هراکلیتوس؟ از دمو کریتوس؟ از ارساطاطالیس؟ یا از شلینگ و فیخته؟ و بعد، ذهن و عین، هر دو را مجبور کردی به تبعیت از این قانون من در آوردی و حرکت جبری اجتناب ناپذیر، چرا؟ هان، چرا و برای چی؟ به چه دلیل عقل را گوهر هستی دانستی

تبلیغات

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif

نظرسنجی
شما طرفدار چه نوع اس ام اس هستید؟

داستان ها
» داستان های کودکانه
» داستان کودکانه سپر
» داستان عاشقانه مرا ببخش
» داستان راه جدید ابراز عشق
» داستان کوتاه
» داستان قدرت عجیب یک کودک
» داستان عاشقانه
» داستان جالب
» داستان"دوستت دارم پدر"
» داستان هرگز با خودت قهر نکن
» داستان خانم نظافتچی
» داستان تاثیر عشق
» داستان بازاریابی دو گدا
» داستان خورشید و باد
» داستان"زیبایی رایگان است"
» داستان مزدای قرمز
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان عاشقانه خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گل فروش
» داستان مثل همیشه
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان"چیزی برای نگرانی نیست"
» داستان غریق نجات(خنده دار)
» داستان یک آرزو
» داستان جراح و تعمیرکار
» داستان مرد و پسربچه
» داستان عشق واقعی
» داستان زن بی وفا
» داستان شام آخر
» داستان شیطان و فرعون
» داستان پندی از سقراط
» داستان امید
» داستان سه پیرمرد
» داستان سه بی گناه
» داستان معامله شوخی بردار نیست!
» داستان سه پاکت نامه
» داستان دو مساله ی ریاضی
» داستان الماس ها کجایند؟
» داستان سرباز زخمی
» داستان زن باهوش
» داستان عشق
» داستان عاشقانه بسیار خواندنی
» داستان غم انگیز عاشقانه
» داستان اعتراف عجیب یک همسر کش!
» داستان ترفند محبت
» داستان شکم درد و داروی چشم
» داستان زیبای پدر
» داستان سنجش ایمان
» داستان نشان شخصیت
» داستان مانع پیشرفت شما کیست
» داستان مرد فقیری که صاحب اسب شد
» داستان چشم خوش بین
» داستان آش نخورده و دهن سوخته
» داستان تلاش پروانه
» داستان عیب های کوچولوی عروس
» داستان عاشقانه قهوه شور
» داستان نجار بازنشسته!
» داستان کریم خان و درویش
» داستان ظالم رعنا
» داستان اصالت بهتر است یا تربیت؟
» داستان فرصتی برای خود شناسی
» داستان پیرمرد و بچه ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان ابراهیم و آتش و گنجشک
» داستان چوپان و مشاور
» داستان نجار زندگی
» داستان چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
» داستان زن بی وفا
» داستان ازدواج مرد زشت با دختر زیبا
» داستان زندگی آلبرشت دورر
» داستان عزرائیل در سی سی یو
» داستان خوبی ها و بدی ها
» داستان قدرت دعای مادر
» داستان مناره کج در اصفهان
» داستان تلفن
» داستان آینه
» داستان سیاه و سفید
» داستان خوشبختی
» داستان شغل پسر کشیش
» داستان آخرین اتوبوس
» داستان دو کوزه
» داستان سکوی خالی
» داستان میخ و عصبانیت
» داستان گلفروش
» داستان مثل همیشه
» داستان با موقعیت ها چانه نزن
» داستان اصرار عجیب پسر کوچولو
» داستان عشق...
» داستان عشق در بیمارستان
» داستان قدرت باورها
» داستان زیبایی از دکتر شریعتی
» داستان آرزو های ویکتور هوگو
» داستان گربه شیطون!
» داستان کوهنورد
» داستان درسی از ابومسلم خراسانی
» داستان سنگ و ثروت و عشق
» داستان مدارای پیامبر
» داستان معلم
» داستان صبحانه
» داستان وقت اضافی برای خدا
» داستان ملاقات خدا با امیلی
» داستان پسر شیخ عرب در آلمان
» داستان تصمیم قاطع مدیریتی
» داستان تولدی دیگر
» داستان دختران تنبل من
» داستان پُـــز الكی!
» داستان سنگ بزرگ
» داستان انعام پسر بچه
» داستان زن سیاه پوست
» داستان تشخیص یمار روانی
» داستان دانشجوی پرستاری
» داستان مرد کور
» داستان ارواح و تکنولوژی
» داستان باران
» داستان بوگارت
» داستان بهرام رادان و سنتوری
» داستان واقعی مردم شهر پمپی
» داستان نامه ی زیرکانه
» داستان"دم گاو رو بگیر"
» داستان ادبی انتخاب درست
» داستان کوتاه بدهکاری
» داستان زیبا و طنزآلود از جلال آل احمد
» داستان صدف و ساحل
» داستان زن فالگیر
» داستان"سبز,طلایی,سیاه"
» داستان خواب پیرزن
» داستان عبرت آموز فریب خوردن دخترک
» داستان آموزنده در مورد زندگی
» داستان بیسکوییت سوخته
» داستان گل زیبا
» داستان زیبای ماه و خورشید
» داستان تفاوت عشق و ازدواج
» داستان ارزشمند ترین چیز ها در زندگی
» داستان در آینه نگاه کن
» داستان عیسی و پیرزن عجیب
» داستان"میوه ها را لقمان خورده است"
» داستان"قضاوت"از کلیله و دمنه
» داستان خواندنی درباره پدر
» داستان ترسناک نیشگونی از عالم ارواح
» داستان به هدف زدن
» داستان پند آموز و جالب
» داستان کوتاه شتر
» داستان دانشجویی
» داستان خدا یا سرمهندس؟
» داستان جالب جالینوس
» داستان کامل خسرو و شیرین
» داستان ما همه آفتاب گردانیم
» داستان خدا و شیطان
» داستان دل کندن
» داستان پرنده
» داستان زیبای ارث پدر
» داستان زیبای نابینا
» داستان گلدان چینی
» داستان ادبی از تاریخ بیهقی
» داستان تا دنیا دنیاست
» داستان گل قرمز
» داستان مادر خود عید است
» داستان زیبای سارا
» داستان مرد پولدار بی کس و کار
» داستان تغییر نگرش
» داستان تصمیم بزرگ
» داستان عجیب و واقعی درباره کما!
» داستان کوتاه و پند آموز
» داستان عجیب یک کودک
» داستان جالب از ناصرالدین شاه
» داستان درد و دل
» داستان دسته گل
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان پر وحتوای گنجشک
» داستان جالب و خواندنی
» داستان کوتاه و خواندنی کلنگ
» داستان دوبرادر
» داستان پیرمرد فقیر و گردن بند
» داستان فرشته بیکار
» داستان مای گیر ثروتمند
» داستان ترازوی مرد فقیر
» داستان قصاب و سگ باهوش
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان عشقی کوتاه(خنده دار)
» داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
» داستان قصر بی عیب و نقص پادشاه
» داستان درخت جاودانگی
» داستان باور ها
» داستان تصمیم مهم
» داستان ناخدا یا مهندس
» داستان زنجیر عشق
» داستان پرواز شاهین
» داستان دانشجوی نمونه
» داستان یک مشت شکلات
» داستان تخت مرگ
» داستان حتما دلیلی دارد
» داستان ماهیگیری
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان خدایا شکر
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان دو برادر مهربان
» داستان ابوریحان و مزدور
» داستان شهامت گذشتن از گردو ها
» داستان مهندس متبحر
» داستان رنج آهنگر
» داستان پیرمرد خاص
» داستان وفای عشق
» داستان بوی کباب!
» داستان عشق و دیوانگی
» داستان عشق واقعی
» داستان شمس و مولانا
» داستان پیرمرد عاشق
» داستان قهوه زندگی
» داستان مردی که جهنم را خرید
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان عروسک
» داستان نوه خوب من
» داستان جعبه خالی
» داستان تاجر ثروتمند و چهار زن
» داستان کوتاه دختر سی دی فروش
» داستان قدر خانواده ات را بدان
» داستان نامه پیرزن به خدا
» داستان چه قدر به هم بدهکاریم؟
» داستان فرشته
» داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
» داستان توهّم
» داستان عطر شکلات
» داستان قیمت یک ساعت کار
» داستان اسب زیبا
» داستان قهر کردن گنجشک با خدا
» داستان استجابت دعای یک زوج جوان
» داستان قبرخالی
» داستان عاطفی شقایق
» داستان پندآموز بخت بیدار
» داستان بزرگترین افتخار
» داستان مادر شوهر خوب من!
» داستان سنجش
» داستان لیلی و مجنون به صورت خلاصه
» داستان جالب از ناپلئون
» داستان بسیار جالب سوء تفاهم
» داستان طنز از جلال آل احمد
» داستان"دستم را بگیر کوچولو"
» داستان"بشنو و باور نکن"
» داستان عشق پنهانی هلن کلر
» داستان غصه ی طوطی ها
» داستان جالب"شاید دفعه بعد"
» داستان دماغ گنده ها
» داستان کوتاه شانس
» داستان میدونی من کیم...؟!
» داستان مصاحبه شغلی
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نیکی ها به ما باز میگردند
» داستان طنز فوتبال در بهشت
» داستان امید به زندگی
» داستان یک لیوان شیر
» داستان کاسه چوبی
» داستان خانم نژاد پرست
» داستان پدر صلواتی
» داستان آموزنده پسر تنبل
» داستان جالب کلاه فروش
» داستان آموزنده قصر پادشاه
» داستان زیبای عشق واقعی
» داستان جالب رنگ عشق
» داستان هیزم شکن و جنیفرلوپز!
» داستان نتیجه نیکی و بدی به زن
» داستان دعای مرد فقیر
» داستان بسیار زیبا و خواندنی
» داستان دو دلداده
» داستان کوتاه غم انگیز(عاشقانه)
» داستان زیبای عشقی غم انگیز
» داستان از عشق تا نفرت
» داستان آموزنده عشق
» داستان نامه پیرزن به پسرش(طنز)
» داستان هیزم شکن
» داستان عاشقانه زیبا و غمگین
» داستان عشق را امتحان کن!
» داستان عاشقانه
» داستان آموزنده
» داستان پادشاهی که زن میسوزاند
» داستان شاگرد زیرک و استاد
» داستان طنز مسافر اتوبوس
» داستان صدای دلنشین مادر
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان وبلبام گری
» داستان زیبای پدر
» داستان زیبای"من رفتنی ام"
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان بزرگترین مردم
» داستان آسانسور
» داستان دسته گل های پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غذای سگ
» داستان دروغ های مادرم
» داستان جزیره عشق
» داستان فلسفه عمل
» داستان قیمت پنیر
» داستان تغییر
» داستان چشم خوش بین
» داستان ترفند محبت
» داستان واقعی اسید پاشی به همسر
» داستان ازدواج یوسف و زلیخا
» داستان ازدواج آهو با الاغ
» داستان"متشکرم"
» داستان راز خوشبختی
» داستان چتر
» داستان دلیل ازدواج نکردن
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دختر اروپایی و پسر آفریقایی
» داستان وعده ی پوچ
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان قدرت بخشش
» داستان ارزش واقعی
» داستان دزدی مال و دزدی دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مرد واقعی و مسلمان واقعی
» داستان مرغابی یا عقاب؟
» داستان فرشته بیکار
» داستان غمگین اما واقعی
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان عقرب
» داستان بانک زمان
» داستان مسافر کش
» داستان کوتاه"خدا هست"
» داستان تخلف هموطن اصفهانی
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان مداد
» داستان زیبا و پندآموز
» داستان طنز پیوند مغز
» داستان تصمیم
» داستان بهلول در حمام
» داستان فرمانده(طنز)
» داستان قدرت عشق پیرمرد
» داستان بهلول و آب انگور
» داستان وصیت پدر به پسر
» داستان سوال امتحان نهایی
» داستان آموختم که...
» داستان اشتباه فرشتگان
» داستان مفهومی(طنز)
» داستان معمار و پیرزن
» داستان قضاوت عجولانه
» داستان طنز
» داستان یک امتحان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان چهار برادر
» داستان حرف حق(طنز)
» داستان دختر کشاورز
» داستان مرد ثروتمند و کشیش
» داستان بتی که شکست
» داستان توهم
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان یک بنده خدا
» داستان قهرمان
» داستان آهنگ مهربانی
» داستان بازی
» داستان خیابان های شهر
» داستان تنها مهربانی و دوستی
» داستان بریدن درختان
» داستان پدران و مادران نادان
» داستان خر یک گوش
» داستان کار حکیم ارد بزرگ
» داستان خواستگار های کوهی
» داستان بیماری یخچال گرایی
» داستان ماهی گیری و لباس راحتی
» داستان طنز و خنده دار لیلا
» داستان کم فروشی
» داستان زیبای تغییر
» داستان پاسخ آسیابان به زاهد
» داستان ثروتمند بی پول
» داستان لذت های زندگی
» داستان مسابقه قورباغه ها
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان پرواز شاهین
» داستان انعام
» داستان هزار سکه طلا
» داستان فلسفه عمل
» داستان احساسی باز باران
» داستان تخت مرگ!
» داستان رستوران
» داستان شتر گران!
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان جزیره ی عشق
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهدکودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان کوتاه دلقک
» داستان شنوایی همسر
» داستان آسایشگاه روانی
» داستان موضوع انشا
» داستان مشکل چوپان
» داستان نامه درمانی
» داستان قهرمان
» داستان اهدای قلب
» داستان چند میفروشی؟
» داستان عشق و معرفت
» داستان چشمه
» داستان خانواده
» داستان کوتاه جالب
» داستان بدهکاری
» داستان دوستی نسیه
» داستان بارون نادون
» داستان خاطره ی عشق
» داستان تاجر و میمون ها
» داستان بوی کباب
» داستان کنجکاوی مردانه
» داستان انتخاب همسر
» داستان تصادف
» داستان ملا و گوسفند
» داستان لباس نو
» داستان نردبان فروشی ملا
» داستان ملا در جنگ
» داستان بچه ملا
» داستان ماه بهتر است
» داستان دوست ملا
» داستان گم شدن ملا
» داستان داماد شدن ملا
» داستان خانه ملا
» داستان خانه عزاداران
» داستان قبر دراز
» داستان حرف درست
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان قیمت حاکم
» داستان درخت گردو
» داستان پرواز در آسمان ها
» داستان مرکز زمین
» داستان الاغ دم بریده
» داستان خروس شدن ملا
» داستان دم خروس
» داستان خویشاوند الاغ
» داستان عشق بزرگ
» داستان درخت مشکلات
» داستان پست فطرت
» داستان کیک مادربزرگ
» داستان برنده ی واقعی
» داستان فوت کن
» داستان بدهکار
» داستان آدم خوار ها
» داستان اصالت
» داستان دفتر دختر فقیر
» داستان دستشویی پارک
» داستان مرد مست
» داستان پاره آجر
» داستان پسر عاشق
» داستان بخت بیدار
» داستان تمساح
» داستان شمس و مولانا
» داستان ایمیل اشتباهی
» داستان امتحان فیزیک
» داستان ثروتمند واقعی
» داستان راز پیرزن
» داستان کوزه ترک خورده
» داستان خلقت مگس
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان اعتماد
» داستان همسر ایده آل
» داستان صبور بودن
» داستان حرف درست
» داستان 20 دلاری
» داستان راز خوشبختی
» داستان استعداد یابی
» داستان نوه خوب من
» داستان هیزم شکن
» داستان مهندس و مدیر
» داستان طمع دکتر
» داستان برنده ی واقعی
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان دایره ی زندگی
» داستان قهوه استاد
» داستان سه پاکت نامه
» داستان مادر قالی باف
» داستان برداشت شخصی
» داستان کارت کشیدن
» داستان پرهیز از غضب
» داستان عروسک
» داستان تبلیغ کوکاکولا
» داستان نگاه از پنجره
» داستان دختر کوچولو
» داستان انیشتین و راننده اش
» داستان اطلاعات لطفا!
» داستان خواستگاری
» داستان گنجشک و آتش
» داستان معنادار تلاش
» داستان آلفرد نوبل
» داستان توقع
» داستان پیرمرد خاص
» داستان فقر
» داستان وفای عشق
» داستان خلق شیطان
» داستان همه مردند
» داستان پیرمرد و آسمان
» داستان ادب اصیل ما
» داستان مشعل
» داستان انسان و خدا
» داستان آرزو ها
» داستان کلاغ و خرس
» داستان مرد سنگ شکن
» داستان در جست و جوی خدا
» داستان گردو ها
» داستان خدایا شکر
» داستان ارزش پدر
» داستان عروسک زشت
» داستان شهید
» داستان آرزوی غم انگیز
» داستان تلاش
» داستان انعام پیشخدمت
» داستان دیدن خدا
» داستان بخت بیدار
» داستان مرد درویش
» داستان ساده اما عاشق
» داستان مورچه ی عاشق
» داستان دلیل عشق
» داستان پند کشیش
» داستان برادران مهربان
» داستان محل دقیق خرابی
» داستان ابلیس و مرد عابد
» داستان خیانت سام
» داستان فرصت های زندگی
» داستان دنیای فانی
» داستان قهوه ی زندگی
» داستان کوتاه دختر نابینا
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهترین دوست
» داستان راه رفتن
» داستان عشق و بندگی
» داستان هدیه
» داستان قضاوت زود
» داستان خواست خدا
» داستان دلی به بزرگی دریا
» داستان فریاد و نگاه
» داستان رفتنی
» داستان بهترین بوسه ی عشق
» داستان باز کردن در
» داستان عروس مغرور
» داستان رنج آهنگر
» داستان کیفیت ژاپنی ها
» داستان به هزار و یک دلیل
» داستان مادر و تولد پسر
» داستان تعریف عقل
» داستان تشابه
» داستان دو برادر مهربان
» داستان فداکاری مادر کلاغ ها
» داستان وقت رسیدن مرگ
» داستان من و خدا
» داستان بز را بکش
» داستان ارزیابی
» داستان همراه همیشگی
» داستان بهشت و جهنم
» داستان مسعود و خانم ویکی
» داستان کلوچه
» داستان هرچه خدا بخواهد
» داستان من رفتنی ام
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان شوهر قدرشناس
» داستان من اینجا مسافرم
» داستان ماهی گیر
» داستان آسانسور
» داستان کوتاه بزرگترین مردم
» داستان دسته گل پیرمرد
» داستان عشق در جنگ
» داستان غمگین
» داستان دروغ های مادرم
» داستان عبرت آموز2
» داستان عبرت آموز1
» داستان اصالت یا تربیت؟
» داستان انسانیت
» داستان تصمیمات خدا
» داستان ابومسلم خراسانی
» داستان حکمت
» داستان نامه
» داستان مسافر اتوبوس
» داستان عدالت و لطف خدا
» داستان دختر و پسر
» داستان طلاق برنامه ریزی شده
» داستان آرزوی همسر
» داستان ماست مالی
» داستان مربی مهد کودک
» داستان صورتحساب
» داستان دوست واقعی
» داستان منطق چیست؟
» داستان آرزو هایی که حرام شدند
» داستان آن سوی پنجره
» داستان قدر هم را بدانیم
» داستان دلقک
» داستان زن نژاد پرست
» داستان عاشقانه گل خشکیده
» داستان هیچ کس زنده نیست
» داستان لیوان آب و مشکلات
» داستان گاهی باید نشنید
» داستان تعیین جنسیت مگس
» داستان مرد کلاه فروش
» داستان پلنگ زندگی
» داستان دزدی مال و دین
» داستان ملا و شراب فروش
» داستان کوتاه دو گدا
» داستان زندگی خروسی
» داستان مسلمان واقعی
» داستان:امان از ایرانی ها
» داستان "آرامش"
» داستان وعده ی پوچ
» داستان فرشته بیکار
» داستان پادشاه و پیرمرد
» داستان معنای عشق واقعی
» داستان اقتضای طبیعت
» داستان کوتاه"قدرت بخشش"
» داستان"ارزش واقعی"
» داستان"قیمت تجربه"
» داستان"دوست داشتن صادقانه"
» داستان"دختر و مزدا323"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"تعطیلات شاد"
» داستان"قلب"
» داستان"پلی به سوی خدا"
» داستان"دو دانه"
» داستان"الیور تویست"(َشرح و نقد)
» داستان"جا دکمه"
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"جنایت و مکافات"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"قدم زدن در بهشت زهرا"
» داستان"فندک"
» داستان"خاطرات مدرسه"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"خودخواهی"
» داستان"کمک به دیگران"
» داستان"شاد باشید"
» داستان"دست خالی نیایید"
» داستان"همه چیز به ما بستگی دارد"
» داستان ادبی"انتخاب درست"
» داستان زیبا
» داستان"درس زندگی"
» داستان"قناری"
» داستان کوتاه"بیمار روانی"
» داستان"عاشقانه ترین دعا"
» داستان"دل به دیگری سپرد"
» داستان"ملاقات با خدا"
» داستان بسیار جالب"گروه99"
» داستان"پسر پادشاه و دختر فقیر"
» داستان کوتاه"زندان"
» داستان طنز"باهوش ترین زن دنیا"
» داستان"پسر و لاک پشت"
» داستان"شاگرد تیزهوش"
» داستان واقعی"هدیه ای پر از محبت"
» داستان زیبا و خواندنی
» دساتان کوتاه"شماره داخلی"
» داستانی بسیار زیبا و واقعی
» داستان کوتاه"عشق، ثروت، موفقیت"
» داستان"جواب خیانت به همسر"
» داستان"آخر هفته هیجان انگیز"
» داستان"ساختن قرص عاشقی"
» داستان"مادر"(شعر از فریون مشیری)
» داستان"آیا خدا شیطان را خلق کرد؟"
» داستان"ملانصرالدین و دیگ بچه زا"
» داستان کوتاه"معجزه"
» داستان"درس زندگی"
» داستان خواندنی"یک عروسی"
» داستان"وسواس"
» داستان"گدای اصل و نسب دار"
» داستان"زن در زندگی اجتماعی"
» داستان"شرمندگی ابوعلی سینا"
» داستان"درس عبرت"
» داستان"عزیز ترین بخش زندگی"
» داستان عاشقانه"نمی خواهم بمیرم"
» داستان"معنی واقعی عشق"
» داستان"خانه ما"
» داستان"حاکم و قصاب ها"
» داستان"حاکم و چوپان"
» داستان"جالینوس و مرد دیوانه"از مثنوی
» داستان"پادشاه و خدمتکار"
» داستان"پسر پادشاه و دوستش"
» داستان"برای آموختن هرگز دیر نیست"
» داستان"عسل و زهر"
» داستان"خسیس یا بخشنده"
» داستان"بزرگمهر و دزدان"
» داستان"روباه و کوزه"
» داستان"زن و ببر"
» داستان"راهزنان و سیب زهر آلود"
» داستان"دو درویش مسافر"
» داستان"دزد و خورجینش"
» داستان"دوست زمان تنهایی"
» داستان"دو درویش"(از قابوس نامه)
» داستان"دزد و مرد شوخ"
» داستان"راز روز های جوانی"
» داستان"رویاهایم را می فروشم"
» داستان"تلخ و شیرین"
» داستان"مرد رمال"
» داستان"کاسه سوپ"
» داستان"نامه شگفت انگیز"
» داستان"کشاورز و زن غرغرو"
» داستان"بیمارستان روانی"
» داستان طنز"آزمون داماد ها"
» داستان"سه آرزو"
» داستان"طلبه جوان و دختر فراری"
» داستان"خوشبخت کردن همسر"
» داستان"جعبه خالی"
» داستان"کیک زندگی"
» داستان"دفتر مشق کثیف"
» داستان"شراب"
» داستان"تحصیل در اروپا"
» داستان"بنگاه زناشویی"
» داستان"نامه ای به تو ای پسرم"
» داستان"خاطرات یک زن زرنگ"
» داستان"تصادف"
» داستان"آیینه و شیشه"
» داستان"میمون ها و کلاه فروش"
» داستان"زشت ترین دختر کلاس"
» داستان"سه اتاق در جهنم"(طنز)
» داستان"مترو"
» داستان"آسانسور"
» داستان"دروغ گو و فرشته ها"
» داستان"بوسه"
» داستان"خدایا"
» داستان"سوال با مزه"
» داستان خواندنی"هیچکس زنده نیست"
» داستان"طمع دکتر"
» داستان"دختر فداکار"
» داستان"در ستایش عقل"
» داستان"در بیشه"
» داستان"دارکوب ها"
» داستان"آیینه شکسته"
» داستان"چگونه دیوانه شدم"
» داستان"برهوت تنهایی"
» داستان"در باغ نبود"
» داستان"بهرام رادان و سنتوری"
» داستان"موم یا سنگ"
» داستان"بوگات"
» داستان"باران"
» داستان"چاه"
» داستان"تعقیب و گریز مرگبار"
» داستان"بی وفایی و خیانت"
» داستان"بی بی"
» داستان"پایان انتظار"
» داستان"پرستو های عاشق"
» داستان"جنایات و مکافات"
» داستان"تنهایی و غربت"
» داستان"جادکمه"
» داستان"الیور تویست"(شرح و نقد)
» داستان"کلبه شیطان"
» داستان"درس زندگی"
» داستان"رنگ عشق"
» داستان"پا توی کفش فلاسفه"
» داستان"سگ دانا"
» داستان"زندگی مثل چای است"
» داستان"زندگی"
» داستان"راز خوشبختی"
» داستان"دو نجات یافته"
» داستان"دو خط موازی"
» داستان"شکل خدایی"
» داستان معنوی
» داستان"خورشید و باد"
» داستان"دو دوست"
» داستان"معجزه"
» داستان"هفت برادران"
» داستان"نیکی و بدی"
» داستان"نامه ای به خدا"
» داستان"موهبت بخشیدن شادی"
» داستان"شیخ سمعان"(شرح)
» داستان"تاجر"
» داستان"لیوان را زمین بگذار"
» داستان"گوشه کوچکی از آسمان"
» داستان"گربه و روباه"
» داستان کوتاه"کرم شب تاب"
» داستان کوتاه اما پر معنا
» داستان"قضاوت عجولانه"
» داستان"قدرت کلمات"
» داستان کوتاه"فرمانروا و سردار"
» داستان"آرزو"
» داستان"در هر رویدادی خیری وجود دارد"
» داستان"ایمیل اشتباه"
» داستان"استاد"
» داستان"امید"
» داستان"پسر بچه شرور"
» داستان"پادشاهی که4همسر داشت"
» داستان عمر 30 ثانیه ای بشر
» داستان کوتاه(واقعی)
» داستان عاشقانه واقعی
» داستان عاشقانه"حس عاشقی"
» داستان عاشقانه"فرشته"
» داستان"مراقب دو قطره روغن باشید"
» داستان"دری که قفل نبود"
» داستان"مورچه فیلسوف"
» داستان"اشباح"
» داستان"خدای من"
» داستان"درست نگاه کنیم"
» داستان"هر وقت مردی دروغ میگه"
» داستان"آدمخوار ها"
» داستان"موسسه خیریه"
» داستان پادشاه درست کار
» داستان نامه ای برای خدا
» داستان گردنبند"
» داستان"باغ گلابی"
» داستان"دخترک فداکار"
» داستان پندآموز"زندگی"
» داستان"پسرک و دخترک"(واقعی)
» داستان حکمت آمیز"سیب زمینی"
» داستان حکمت آمیز"ثروت کورش"
» داستان حکمت آمیز"چنگیز خان مغول"
» داستان کوتاه"جذابیّت"
» داستان جالب2
» داستان"دو روز به پایان جهان"
» داستان حکمت آمیز"به مشکلات بخندید"
» داستان"گدای پیر"
» داستان بسیار زیبای"کفش قرمز"
» داستان زیبای"طناب شیطان"
» داستان کوتاه"بیمارستان"
» داستان حکمت آمیز"غلام دانا"
» داستان حکمت آمیز"بهشت فروشی"
» داستان های جالب ملانصرالدین
» داستان"جوان عاشق"
» داستان"عابد مغرور"
» داستان های خر کننده...!
» داستان"مسابقه زندگی"
» داستان"معجزه"
» داستان"انتخاب همسر"
» داستان و حکایت"پسر مهربان"
» داستان جالب
» داستان"حضرت سلیمان و مورچه"
» داستان"رنجش دوست"
» داستان"دختران ننه دریا"(شعر)
» داستان"گل سرخی برای محبوبم"
» داستان آموزنده
» داستان"شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر"
» داستان"سوختن ها"
» داستان"قاضی زیرک و عصای طلا"
» داستان"زیباترین قلب"
» داستان"تلخ نوشت"
» داستان"در باره مشکلات اندیشه کنید"
» داستان و حکایت"میرداماد"
» داستان"خوشبختی"
» داستان"یک لیوان شیر"
» داستان"پادشاه ساسانی"
» داستان"روز های سخت"
» داستان"قضاوت و نتیجه گیری عجولانه"
» داستان"عروسک چهارم و شاهزاده"
» داستان"خدا رو شکر کنیم"
» داستان جالب یک ماجرا...!
» داستان"عینک آفتابی"
» داستان جالب"نهایت بخشندگی"
» داستان"غرور"
» داستان"وعده لباس گرم"
» داستان"شرح حال یک زندگی"
» داستان"ناخدا و پیرمرد"
» داستان جالب"زن زیبا"
» داستان جالب"رئیس جوان قبیله"
» داستان"شاهزاده و عروسک هایش"
» داستان"درخت بخشنده مهربان"
» داستان جالب"وای از دست خانم ها"
» داستان کوتاه"مادر"
» داستان"هوشمندانه سوال کنید"
» داستان آموزنده"بیمارستان"
» داستان"برگشت محبت"
» داستان جالب"جانشین شاه"
» داستان آموزنده
» داستان"تصمیم پیرمرد"
» داستان کوتاه"کرگدن"
» داستان"با ترس هایتان زیبا برخورد کنید"
» داستان"هیچ رویدادی بی دلیل نیست"
» داستان"ملاقات امیلی با خداوند"
» داستان زیبای"آخه من یه دخترم!"
» داستان"خرید جهنم"
» داستان آموزنده کریم خان زند با درویش
» داستان تاثیر گذار"نجار بازنشسته"
» داستان زیبا و عاشقانه قهوه شور
» داستان عاشقانه و پند آموز(کوتاه)
» داستان کوتاه"ارزش یک ساعت"
» داستان کوتاه و جالب"تلافی مرد از زنش"
» داستان کوتاه"آرزوی سنگتراش"
» داستان جالب"مترسک"
» داستان جالب"پستچی فداکار"
» داستان"فرعون و شیطان"
» داستان"نبوغ"
» داستان یکی از بستگان خدا
» داستان"کلاه فروش"
» داستان"گل صداقت و راست گویی"
» داستان خاطرات دو دوست قدیمی
» داستان"رابطه کش شلوار و پیشرفت"
» داستان"خاطرات زمستان را به بهار نیاور"
» داستان کوتاه آن سوی پنجره
» داستان جالب"مربی مهد کودک"
» داستان آموزنده"آرزوی دانه کوچک"
» داستان های کوتاه و خواندنی
» داستان"آزمون شاه عباس از رجال"
» داستان آموزنده"قصر پادشاه"
» داستان کوتاه "پدرصلواتی"
» داستان کوتاه
» داستان آموزنده"تحمل درد عشق"
» داستان گدایی ملا نصرالدین
» داستان کوتاه و آموزنده
» داستان جالب"آقای گاو"
» داستان"شهر ممنوعه"
» داستان"دیوانه و مردم"
» داستان خوشبخت ترین آدم روی زمین
» داستان کوتاه"مدیر"
» داستان"خدا و گنجشک"
» داستان"هیزم شکن و جنیفر لوپز"
» داستان"یک اشتباه برای این که...!"
» داستان آموزنده"قاتل و میوه فروش"
» داستان"خر ما از کرگی دم نداشت"
» داستان"شایعه"
» داستان"یک نشنیدن ساده"
» داستان"ذکاوت حکیم باهوش"
» داستان خواندنی"ازدواج یوسف و زلیخا"
» داستان"مرغ همسایه غاز نیست"
» داستان خواندنی"ازدواج آهو با الاغ"
» داستان جالب"سنجش"
» داستان"مسجد بهلول"
» داستان"پسر بی ذوق پادشاه"
» داستان"شاگرد زیرک و استاد"
» داستان"بهترین دوست در زندگی"
» داستان جالب"یک خانم باهوش"
» داستان"قدردانی"
» داستان "ابر نیمه تمام"
» داستان"گورکن قبرستان ده"
» داستان مدیر ارشد
» داستان"قهرمان شدن فقط با یک فن!"
» داستان"سیرت یا صورت...؟"
» داستان"وای از زرنگی ایرانیها"
» داستان"جواب غیر قابل انتظار"
» داستان دهکده ی میمون
» داستان بانک زمان
» داستان ماهی
» داستان راهزن و قدیس
» داستان "ما و خدا"
» داستان پیرمرد تنها...!
» داستان حمام رفتن بهلول
» داستان کوتاه آرزوی سنگتراش
» داستان "درسی از ادیسون"
» داستان کوتاه:تلافی مرد از زنش!
» داستان آموزنده ی اسب زیبا
» داستان پندآموز قیمت یک ساعت کار
» داستان کوتاه عطر شکلات
» داستان کوتاه"چقدر به هم بدهکاریم؟"
» داستان زیبای"جعبه ی خالی"
» داستان زیبا و خواندنی قورباغه
» داستان عجایب هفتگانه
» داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
» داستان زیبای نوه خوب من
» داستان بزرگترین حکمت
» داستان جالب قصر پادشاه
» داستان زیبای عروسک
» داستان شرط بندی پیرزن باهوش
کلمات کلیدی
درباره ما

هم وطن گرامی سلام...
امیدورام در این وبلاگ لحظات خوشی را داشته باشید...
من در این وبگاه متناسب با تمامی موقعیت های زندگی مطلب گذاشته ام پس نظر یادتون نره...
راستی,یادتون نره تو نظر سنجی شرکت کنین چون وبلاگ بر اساس این نظر سنجی اداره میشه...
ممنون از حضور پر مهر و گرمتون...
ایجاد کننده وبلاگ : Admin 1

تبلیغات شما در این مکان با بهترین قیمت

http://upload7.ir/images/05252139341820160293.gif



تمامی حقوق مطالب متعلق به"اس ام اس برای همه"می باشد..
به وبلاگ من خوش آمدید